¹⁵

375 61 3
                                        

پنج سال بعد:
#عزیزم کجا میری؟
یونگی به دختری که یک ماه بعد از ترک شدنش تبدیل به جفتش شد نگاهی انداخت و با صدای اروم توضیح داد:دنیا داره به هم میریزه یه جلسه برگزار کردن با تمام ولیعهد ها و حاکم ها باید امده بشم تا راهی سرزمین شیاطین بشیم
#پس یعنی با اون هرزه هم رو به رو میشی؟
یونگی که از هرزه خطاب شدن تنها عشقش خونش به جوش اومده بود گلوی یونا رو گرفت و محکم اون رو به دیوار کوبید
-یادت باشه....هیچوقت....تکرار میکنم...هیچ وقت به دردونه ی من بی احترامی نکن....از این به بعد حتی اگه به گوشم برسه که همچین مضخرفاتی داری پشت سرش میچینی قسم میخورم برام مهم نیست ملکه ای یا نه با پنجه هام گلوتو میبرم و قلبتو با پنجه های خودم تیکه تیکه میکنم
یونا محکم به دست یونگی چنگ میزد تا ازادش کنه
یونگی با دیدن کبود شدن صورت یونا دستش رو برداشت و شنلش رو منظم کرد
-اماده باش که جیمین رو برگردونم.....باید بری...لونای موقت!
از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بست
یونا روی زمین نشست و گلوی خودش رو نوازش کرد و شروع به اشک ریختن کرد









سرزمین شیاطین:
+یونمین ندووووو
@نومودوئم
+دارم میبینم....صبر کن بچه الان اپات میاددد
با شنیدن این که آپاش میخواد به دیدنش بره ایستاد و مظلوم گفت:لاست میدی؟(راست میگی؟)
&یونمینمممم؟؟؟
+بفرما اینم آپات
پسر کوچک به سمت جیمین دویید
@آپااااااا چیییممممییییی
جیمین روی زانو هاش نشست تا هم قد پسرش بشه و محکم بغلش کرد و موهاش رو نوازش کرد و پرسید:خوشگل من چطوره؟
@ یونمینی عالیههههه
جیمین لبخندی زد و گفت:خوبه که یونمینی عالیه....یونمینی میخواد یه خبر بشنوه ؟
یونمینی سرشو تند تند تموم داد
&پاپا یونی داره میاد اینجا و ما باید سوپرایزش کنیم چون اون نمیدونه یونمینی وجود داره .... کمکم میکنی؟
یونمین سرش رو تموم داد: یونمینی کمک می‌کنه!
جیمین گونش رو بوسید و گفت:مرسی یونمینم !
یونمین که از اینکه قراره پدرشو بعد از اون همه تعریف پاپاش ازش ببینه تو پوست خودش نمی‌گنجید دوباره شروع به دویدن کرد
جیمین پسرش رو که کپی یونگی بود نگاه می‌کرد و لبخند میزد تا اینکه یکی از شیاطین اومد و به جیمین اعلام کرد که ولیعهد خون‌آشام ها اومده
استرس تمام وجودش رو گرفته بود
نمی‌دونست چجوری باید با یونگی رفتار کنه
دلش بغل جفتش رو میخواست
بدون در نظر گرفتن چیزی سریع به سالن رفت تا ولیعهد رو ببینه
با دیدن یونگی اشک هاش گونه هاش رو تر کردن
باورش نمیشد که بعد پنج سال عزیز ترین کسش رو داره میبینه
یونگی تغییر کرده بود... خیلی... مخصوصا اون زخمی که روی صورتش نقش بسته بود
وقتی بهش نزدیک شد خواست تعظیم بکنه که جیمین خودش رو داخل آغوش آلفاش انداخت و شروع به گریه کردن کرد
جیمین:یون من.... من متاسفم... بابت همه چیز... ببخشید.... میدونم بخشیدن سخته ولی... من هنوزم عاشقتم... لطفا بهم نگو که‌ ازم متنفری
یونگی که‌ تحمل گریه ی جوجه اش رو نداشت سریع لب هاش رو روی لب های جیمین گذاشت

𝓑𝓵𝓾𝓮𝓫𝓮𝓻𝓻𝔂 𝓬𝓱𝓲𝓬𝓴𝓮𝓷Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang