پنج سال بعد:
-یونمین؟! شاهزاده یونمین؟! داداشیییییی؟!!
یونهی داد میزد و میخواست برادر بزرگترش رو توی حیاط بزرگ قصر پیدا کنه
برادری که عاشقش بود و این حس خیلی براش خوشایند بود
@دنبال کسی میگردی یونهی کوچولو؟
یونهی با دیدن برادرش جیغی زد و خودش رو داخل آغوش برادرش انداخت
یونمین با لبخند خواهرش رو در آغوش گرفت و سر خواهرش رو بوسید
پشت یونهی جیمین و یونگی وارد باغ یونگی شدن و با لبخند پسرشون رو بغل کردن و جیمین روی سبزه ها نشست و یونهی رو روی پاهاش نشاند و یونگی و یونمین هم سمت چپ و راست جیمین نشستند
جیمین به تازگی به قصر خونآشام ها برگشته بود و میخواست دلتنگی اش رو رفع کنه
از وقتی اومده بود یونگی عین پروانه دورش میچرخید و ازش میخواست که دیگه به اون سرزمین نره و برای خودش جا نشین انتخاب کنه
ولی تنها چیزی که از پدرش براش باقی مونده بود اون سرزمین بود پس نمیتونست اون جا رو دست هر کسی بسپاره
YOU ARE READING
𝓑𝓵𝓾𝓮𝓫𝓮𝓻𝓻𝔂 𝓬𝓱𝓲𝓬𝓴𝓮𝓷
Fantasy+تو ولم کردی -مجبور بودم +حتی بهم نگفتی بچه دارم -باید ازتون محافظت میکردم +لعنت بهت....لعنت به اون.... با دیدن بچه ای که از پشت اون اومد بیرون دهنش بسته شد +خدای من -شبیه توعه....خیلی شبیه توعه @پاپا؟این آقاهه آپاست؟.... gener:fluf,mperg,werewolf...
