نینا به آرومی در اتاق رو باز کرد و با دیدن چشمهای باز جونگین، آهی کشید.
- چیزی میخوری؟
پسرک سری تکون داد و کمی خودش رو بالا کشید.
- مامان برام یک قهوه میاری؟
صدای جونگین خسته و خشدار بود. بیشتر از دو روز بود که در برابر خوابیدن مقاومت میکرد و حتی انرژی بلند شدن از تخت خواب رو هم نداشت.
- نه، تو باید بخوابی جونگین.
- مامان یک کار ازت خواستم، اگه انجام نمیدی خودم برم.
نینا باز هم به صورت رنگ پریدهی پسرش نگاه کرد و با آه عمیقتری از اتاق بیرون رفت. نمیدونست تا کی میتونه با این وضعیت کنار بیاد. به هرحال بدنش خسته میشد و میخوابید، پس این همه مقاومت فایدهای نداشت اما وحشتی که گریبان گیرش شده بود، جلوی اینکار رو میگرفت.
توهمی که در بیداری دیده بود، جرأت نگاه کردن به تاریکی رو هم ازش گرفت. هربار که چشمهاش رو میبست، در انتظار بلعیده شدن توسط یکی از همون سایهها بود و این افکار مالیخولیایی، هر ثانیهای که میگذروند رو تبدیل به کابوس کرده بودن.
بوی قهوه قبل از نینا وارد اتاق شد. جونگین واقعا از این بو نفرت پیدا کرده بود؛ تو این مدت برای نخوابیدن هرکاری کرد و بهترینش خوردن قهوه بود.
نینا به آرومی ماگ داغ رو روی میز کرمی رنگ کنار تخت گذاشت. کنار پسرش نشست و موهای بلند و مشکی رنگش رو از جلوی چشمهای کشیدهاش کنار زد.
- نمیخوای به مامان بگی چی شده؟
جونگین نگاهی به بخاری که از قهوه بیرون میاومد انداخت؛ ای کاش به مادرش میگفت که توش چند تکه یخ بندازه چون چشمهاش همین الان هم در حال بسته شدن بودن و نمیدونست تا خنک شدنش صبر کنه. تمرکز زیادی روی حرفهای مادرش نداشت، با اینحال بهش خیره شد و به ذهن خستهاش فشار آورد تا جواب سوالش رو پیدا کنه.
- هیچی... آمم من فقط کابوس میدیدم و نمیخوام دیگه چیزی ببینم.
- دیوونه شدی؟ یک کابوس قرار نیست تو رو بکشه ولی چند روز بیخوابی قطعا اینکار رو میکنه.
صدای بلند مادرش، ذهن خستهاش رو خستهتر از قبل میکرد اما حداقل خواب رو تا حدودی از سرش میپروند و برعکس همیشه، اینبار از غر زدنهاش استقبال میکرد.
- ببین احمق جون، نمیفهمم چطور چنین...
((برای یک لحظه چشمهای خستهاش رو بست و وقتی باز کرد، داخل راهرو بود. یک لحظه فکر کرد توهم دیده چون مطمئن بود نخوابیده و کاملا حواسش به مادرش بود، پس دلیلی نداشت که الان بخوابه.
با استرس به اطراف نگاه کرد اما اثری از سایهها نبود. هیچ وقت به محض اومدن به این راهرو پیداشون نمیشد پس حداقل کمی خیالش راحت شد.
- باید بیدار شم؛ نمیتونم مدت زیادی اینجا بمونم.
کمکم حضور سنگین سایهها رو حس میکرد و همین امر باعث شد به سرعت بلند بشه و به گشتن بیهودهاش ادامه بده.
دفعهی قبل آسیب زدن به خودش هم باعث نشد این کابوس تموم بشه اما باز هم تنها راهی بود که به ذهنش میرسید؛ از اینکه خودش رو توی بغل سایهها بندازه و برای همیشه محو بشه، خیلی بهتر بود.
زیرچشمی به حرکت سیاهی غلیظ پشت سرش نگاه کرد و وقتی مطمئن شد چندان عجلهای برای گرفتنش ندارن، یکی از درها رو باز کرد و دستش رو بین در باز و چهارچوبش قرار داد.
- این کار احمقانهایه، این کار احمقانه...
قبل از اینکه جملهاش رو تموم کنه، در رو با تمام قدرتی که داشت به هم کوبید. لبش رو به دندون کشید و به خودش فشار آورد تا صدایی تولید نکنه اما دردی که تکتک نورونهای مغزی قسمت راست بدنش رو درگیر کرده بود، حتی نفس کشیدن رو هم غیرممکن میکرد.
هنوز هم همونجا بود، حتی یک میلی متر هم تغییر نکرد. به سختی جلوی خودش رو گرفت تا از درد و ترس به گریه نیفته. مدام به این فکر میکرد که اگه نتونه برگرده و نینا تنها بمونه، چه اتفاقی براش میفته.
قطعا اون زن قویای بود، از پس مشکلاتش برمیاومد و هیچ وقت نشون نمیداد چه دردی داره اما جونگین به خوبی میدونست که مادرش تا چه حد شکسته و تنهاست. شاید تند برخورد کنه و بیشتر مواقع از نظر جونگین حکم یک معلم سختگیر و پرسروصدا رو داشته باشه اما نینا روحیهی حساسی داشت. اگه جونگین نبود، اون هیچ اهمیتی به خودش نمیداد. خودش رو توی کار غرق میکرد و بیهوا تو دل خطر میرفت. کنترلش روی خشمش رو از دست میداد و احتمالا خیلی زود به عنوان یک پلیس قاتل، زندانی میشد. در اون لحظه جونگین نگران وضعیت خودش نبود چون مرگ یعنی پایان و هیچ اهمیتی نداشت که چطور به این پایان میرسی اما اون پسر مادری داشت که از یک دختر بچه بیشتر نیازمند مراقبت بود.
برای یک لحظه حرفهای مینگی از ذهنش گذشت. یک دختر تو این اتاقها گم شده، یعنی ممکنه هنوز یک جایی باشه و جونگین میتونه پیداش کنه.
BINABASA MO ANG
The Enigma Of The World
Fantasyجونگین یک پسر معمولی با دغدغههای معمولی بود، تا زمانی که تحت تأثیر یک گلیچ قرار گرفت و به بیرون از دنیاش منتقل شد. فهمید یک آواتار در یک دنیای شبیهسازی شدهست و دنیای اصلی دچار یک بحران زیست محیطی شده و نسل انسان در خطر نابودیه. انسانها هوش مصنوع...
