part 5

27 4 0
                                        


نی بزرگ سفید رنگ رو بین‌ دندون‌هاش گرفت و کمی از شیک توت فرنگی خنک رو نوشید. سرش رو بالا گرفت و به پسر بدعنقی که نگاهش بیرون بود، خیره شد. دلش می‌خواست سر صحبت رو باز کنه و حداقل یکی از سوالاتی که ذهنش رو درگیر کرده رو بپرسه اما فقط خدا می‌دونست باز کردن صحبت با غریبه‌ای که مثل یک تیکه آشغال بهت نگاه می‌کرد، چقدر می‌تونست سخت باشه. بالاخره نیکی نگاهش رو از پنجره گرفت و به اون موجود احمقی که با یک صورت درخشان پر از علامت سوال بهش زل زده بود، چشم دوخت‌.
- گفتی چند وقته بیدار شده‌ای؟
صدای بم پسر آروم بود اما ناخودآگاه به جونگین استرس می‌داد پس صاف روی صندلی نشست و با لبخندی که به‌خاطر استرس زیاد روی صورتش نشوند، گفت:
- خب برای سوال اول، بیدار شده چه کوفتیه؟
نیکی آهی کشید و چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند.
- افرادی که سر از اون جهنم در میارن و زنده ازش بیرون میان؛ دقیقا مثل خودت...
- خب فکر کنم، دوماه؟
نیکی هومی گفت و کمی به فکر فرو رفت.
- اگه یک بیدار شده‌ی معمولی دنبالت بود، قابل درک بود اما ورمین چرا باید بیاد سراغت؟
زمزمه‌وار گفت و بی‌توجه به نگاه خیره‌ی جونگین از جاش بلند شد.
- من باید برم...
- هی وایسا کجا می‌ری، ورمین کیه؟
بازوش رو گرفت تا متوقفش کنه و با عجله سوال‌ها رو پشت هم ردیف کرد.
- اگه تو یک بیدار شده یا هرچیزی که اسمش رو می‌ذاری، نیستی پس چطور همه‌چیز رو می‌دونی؟
نیکی بازوش رو از دست پسر بیرون کشید و با لحن نسبتا تندی جوابش رو داد.
- فکر‌ می‌کنی انقدر بیکارم که تک‌تک سوال‌هات رو جواب بدم؟
جونگین که حس می‌کرد تنها روزنه‌ی امیدش رو داره از دست می‌ده، با عجز نالید:
- حداقل بگو چه بلایی داره سرم میاد؟
نیکی بالاخره کامل به سمتش چرخید و با نگاه به صورت پسری که بیچارگی رو فریاد می‌زد، آهی کشید. در برابر صورتی که با حماقت پوشیده شده، کاملا خلع سلاح بود و نمی‌تونست بیشتر از این بهش بی‌توجه باشه.
- منم نمی‌دونم این‌جا چه‌خبره ولی چیز خوبی در انتظارت نیست. جات بودم تا جایی که می‌تونستم از این مکان دور‌ می‌شدم چون اون آدمی که دنبالت بود، خطرناک‌ترین فردیه که تو زندگیت می‌تونی ببینی...
- چ... چی؟ از چی حرف می‌زنی؟
چشم‌هاش به اندازه سکه‌ی  یک سنتی شده بود و دست‌هاش هیستریک می‌لرزید. یک آدم خطرناک دنبالش بود؟ اما چرا؟ جونگین که هیچ‌کاری نکرده بود، عملا هیچ‌کاری؛ تنها فعالیت بیرون از خونه‌اش رفتن به دانشگاه و برگشتن بود پس چرا باید دنبال آدمی مثل جونگین بیفتن؟!
نیکی که عکس‌العمل پسر رو دید، نفسش رو پرصدا بیرون داد و گفت:
- هی خیلی نگران نباش، شاید نمی‌خواست بکشتت و فقط اومده بود تا بیدار شده‌ی جدید رو ببینه.
- ممنون ولی این حرفت حالم رو بهتر نکرد!
نیکی بی‌خیال شونه‌ای بالا انداخت.
- حرفم برای آروم کردنت نبود... آه می‌دونی، همه چیز داره خیلی رومخ می‌شه. من می‌رم...
یک قدم ازش فاصله گرفت و درحالی که دستش رو روی گردنش می‌ذاشت، نیشخندی زد و ادامه داد.
- و تو هم حواست به گردنت باشه.
دست جونگین هم ناخودآگاه به سمت گردنش رفت و قسمت فرضی رو ماساژ داد. اون پسر ترسناک به‌نظر می‌رسید و برای جونگین مثل روز روشن بود که هیچ وقت قرار نیست رابطه‌ی نزدیکی باهاش داشته باشه.
چرخید و با دیدن شیک روی میز، یک نفس همه‌اش رو سر کشید و بی‌توجه به یخ زدن مغزش و سردردی که نصیبش شد، کیفش رو برداشت و از کافه‌ی کوچیک کنار دانشگاه بیرون رفت. استرس و ترس همزمان با هم به سمتش هجوم آورده بودن و جونگین به چیزی جز پناه بردن به خونه‌ی امنش فکر‌ نمی‌کرد. سازنده راست می‌گفت، مادرش زن قوی و باهوشی بود پس کنارش هیچ آسیبی نمی‌دید. تمام طول مسیر حس می‌کرد کسانی دنبالشن و همین دلیل باعث شد برعکس همیشه، بی‌توجه به هزینه‌ی زیاد سوار تاکسی بشه و تمام طول مسیر مثل یک مجرم خودش رو مخفی کنه.
بلافاصله خودش رو داخل اتاق رسوند و حتی در اتاق رو هم قفل کرد. به سمت پنجره پا تند کرد و بلافاصله بعد از چفت کردنش، پرده رو هم کامل پایین کشید. وضعیتش شبیه به زمانی که از سایه‌ها می‌ترسید شده بود. همون‌قدر بیچاره و ضعیف. به ساعت نگاه کرد. زمان ملاقات با سازنده نزدیک بود اما حتی از خوابیدن هم می‌ترسید. موبایل رو بیرون آورد و با وجود لرزش دست‌هاش، به سختی اسم نینا رو پیدا کرد و تماس رو برقرار کرد‌. بوق‌های پیوسته شبیه مته روی ذهن درگیرش بودن اما جوابی از سمت مادرش دریافت نکرد. بی‌فکر بین مخاطب‌های نه چندان زیادش، بین اسم مینگی گشت و بدون مکث با اون هم تماس گرفت. مینگی برعکس مادرش، بعد از چندتا بوق جواب داد و لبخند بزرگی روی لب‌های جونگین نشوند.

The Enigma Of The World Stories to obsess over. Discover now