Part 6

22 5 1
                                        


با اخم عمیقی که روی صورتش نشست، از کنار مرد غریبه گذشت تا به مسیر همیشگیش ادامه بده اما هر چقدر که به مسیرش ادامه می‌داد باز هم خودش رو داخل همون بن‌بست می‌دید. آب دهنش رو پرسروصدا قورت داد و با چشم‌های ناآروم به چان که همچنان با یک لبخند کج به دیوار تکیه داده و نگاهش می‌کرد، خیره شد. اون مرد خطرناک‌تر از چیزی بود که دیده می‌شد. برای یک لحظه اسمی که کابوس چند روز پیشش بود، جلوی چشم‌هاش نقش بست. دستش رو روی گردنش گذاشت و به سرعت طول کوچه رو دوید. مهم نبود چقدر تلاش کنه حتی یک اینچ هم از اون کوچه‌ی نفرین شده، دور نمی‌شد.
با حس ضعف شدیدی روی زانوهاش فرود اومد و پیشونیش رو روی زمین گذاشت. دلش می‌خواست از ترس فریاد بزنه اما خطر دقیقا بالای سرش ایستاده بود. یک‌بار دیگه هم داخل بک روم گیر‌ افتاد اما این‌بار نه با چندتا سایه؛ با ورمین، قاتلی که نیکی درموردش حرف می‌زد. صدای قلبش که با قدرت خودش رو به دیواره‌ی سینه‌اش می‌کوبید، تمام وجودش رو پر کرده و عرق سرد روی تیره‌ی کمرش نشسته بود.
- کسی بهم نگفته بود که تو انقدر دراماتیکی...
دست‌های مشت شده‌اش رو ستون بدنش کرد و سرش رو بالا آورد. انقدر عجیب بود که یک پسر نوزده ساله حس ضعف تمام وجودش رو بگیره؟ اون فقط می‌ترسید؛ از مرگ می‌ترسید و همین حالا تیغه‌ی تیز داس مرگ رو روی گردنش حس می‌کرد.
چان که چشم‌های گشاد و مردمک‌های لرزونش رو دید، جلوش روی پنجه‌ی پاش نشست و سیگار رو کنار پاش روی زمین رها کرد.
- اگه دوی ماراتونت تموم شد، اجازه بده خودم رو درست معرفی کنم. من رهبر یک گروه شورشی علیه سازمانم...
مدتی بی‌حرف جملات مرد رو کنکاش کرد و با تعجب پرسید:
- تو ورمین نیستی؟
چان با چهره‌ی جمع شده و با اخم آب دهنش رو سمت دیگه‌ای پرت کرد.
- چطور تونستی من رو با اون احمق دراز یکی بدونی؟ من ازش هم خوش قیافه‌ترم هم قوی‌تر...
صاف ایستاد و دستش رو جلوی جونگین نگه داشت. پسرم با طمانینه بدون گرفتن دستش، بلند شد و برای یک لحظه از فکر به رفتارهای چند دقیقه پیشش تا بناگوش سرخ شد. البته که تقصیر خودش نبود، این مدت اون‌قدر اتفاقات بد تجربه کرده بود که با کوچیک‌ترین تلنگری دچار فروپاشی روانی می‌شد.
به دایره‌ی سبز کنار سرش نگاه کرد، قبل از باز شدن پنجره باز هم مرد مو فرفری شروع به حرف زدن کرد.
- کریستوفر بنگ چان، آواتار خودآگاه با تاثیرگذاری ۷ و سطح ۵. چیز دیگه‌ای اون تو ننوشتن پس هر سوالی داری بپرس.
- سطح؟ اون یعنی چی؟
به یاد داشت که شخص دیگه‌ای هم چنین چیزی داخل اعلاناتش بود.
- به میزان اطلاعاتت می‌گن‌. برای بیدار شده‌ها اضافه می‌شه.
سعی داشت لحنش رو آروم‌تر بکنه تا استرس پسر کم بشه. خودش هم این وضعیت رو گذرونده بود. داخل اون اتاق‌ها هیچ چیز خوبی در انتظار آدم نبود و حتی اون ورمین رو هم دیده بود. شاید اون احمق از نظر چان فقط یک سگ دست‌آموز باشه اما برای پسری که تازه پا به این دنیا گذاشته، اون‌جوری‌ به‌نظر نمی‌رسید.
- گوش کن جونگین، من آدم بدی نیستم و فقط این‌جام تا بهت کمک کنم و ازت کمک بگیرم.
جونگین با شک به چشم‌های زرد مرد که هر لحظه بیشتر رنگ می‌باخت، خیره شد. چان پاکت سیگار رو از جیب بارونیش بیرون آورد و جلوی جونگین گرفت.
- می‌کشی؟
تنها تونست سرش رو تکون بده و مرد غریبه که هر لحظه عجیب‌تر به‌نظر می‌رسید، با پوزخند صدا داری یکی از سیگارها رو بیرون کشید و کنار لبش گذاشت.
- خوبه نکش، برات اصلا خوب نیست.
درگیر پیدا کردن فندک داخل جیب‌هاش بود و به جونگین فرصت این رو داد که این‌بار با دقت نگاهش کنه. بارونی قهوه‌ای رنگی که کمربند نسبتا پهنش دور کمر محکم شده بود، به همراه شال‌گردن چهارخونه‌ی کرمی و مشکی، برای هوای اون روز زیاده‌روی بود. در حدی سرد نبود که مجبور باشی تمام دکمه‌های بارونی ببندی و شال‌گردن پشمی بپوشی. چشم‌هاش دیگه زرد نبودن و حالا بهتر فرم کشیده‌شون دیده می‌شد. چان بالاخره فندک رو از یکی از جیب‌هاش بیرون کشید و چشم‌های قهوه‌ایش رو به صورت گیج و رنگ پریده‌ی جونگین دوخت.
- نظرت چیه؟ ترجیح نمی‌دی یک همکار خوشتیپ و قوی داشته باشی؟
- خوشتیپ؟ قوی؟
با گیجی زمزمه‌وار گفت و دود بیرون فرستاده شده از بین لب‌های چان رو دنبال کرد. این مرد داشت در مورد چه کوفتی حرف می‌زد؟ بی هیچ حرفی جلوی جونگین ظاهر شده بود، باعث شد تا سر حد مرگ بترسه و حالا با خیال راحت سیگار می‌کشید. جونگین نه تنها متوجه حرف‌هاش نمی‌شد، بلکه ذهنش حتی وضعیتی که توش بود رو هم درک نمی‌کرد.
- البته...
چان با یک لبخند گشاد، انگشت شست و اشاره‌اش رو از هم باز کرد و زیر چونه‌اش گرفت.

The Enigma Of The World Mga kuwentong kahuhumalingan mo. Tumuklas ngayon