صدای کفشهای ورنیش که سکوت مطلق راهرو رو میشکست، به گوش پسرک ترسیدهی توی اتاق بزرگ رسید. از روی غریزه شروع کرد به شمارش صدای قدمهایی که میشنید تا بتونه متوجه تعداد پلههایی که احتمال میداد روبه پایین باشن، بشه.
قفل در چرخید و حالا جونگین میتونست قامت استوار مردی رو ببینه که توی لباسهای کاملاً مرتب و فاخرش، شبیه یکی از سهامداران اصلی شرکتهای بزرگ و چندملیتی بهنظر میرسید. سر جاش تکون خورد اما این کاملا بیفایده بود. اون صندلی فلزی زخمت، با پیچ و مهرههایی محکم، به زمین وصل شده بود. دستهایی رو که روی دستهی صندلی به خوبی چفت و بسته شده بودن، مشت کرد و با سری که به سختی میتونست اون رو بالا بگیره، نگاهش رو به مرد مقابلش داد.
سونگمین با قدمهایی محکم و مطمئن بهش نزدیک میشد؛ به قدری آروم و با طمانینه این کار رو انجام میداد که این خونسردیش، تیرهی پشت جونگین رو میلرزوند.
به سر تا پای مردی که اون رو دزدیده بود، نگاه کرد. اتاق به قدری روشن بود که تمام جزئیات رو به وضوح ببینه. کت و شلواری طوسیرنگ تنش کرده بود که پسرک حتم داشت با خط اتوی شلوارش، میشه سیبی رو از وسط نصف کرد. موهای مرتبش هم به خوبی کنار زده بود تا پیشونیش رو به نمایش بگذاره.
انگشتهای مرد لابهلای موهای منظمش خزید و کمی اونها رو به عقب هدایت کرد. کتش رو با دقت و وسواس از تنش درآورد و اون رو طوری که چروک نشه، روی رگالی که پشت سرش قرار داشت، آویزون کرد. چند دست دیگه لباس و کت و شلوار هم به چشم میخورد و جونگین نمیفهمید توی اتاق شخصی مرد اسیر شده یا این اتاق عجیب، زندان مخصوصشه.
تمام شجاعت خودش رو توی وجودش جمع کرد و از لای دندونهای چفتشدهاش گفت:
- تو دیگه کدوم خری هستی؟ برای چی من رو دزدیدی؟
سونگمین طوری نگاهش رو به جونگین داد که انگار پشهای مزاحم، خواب شیرین شبونهاش رو به هم زده. ساعت نقرهای رنگی که توی دستش بود رو روی میز کنار دستش قرار داد و همونطور که دقیقاً روی نیم ساعت کوکش میکرد، برای اولینبار به حرف اومد.
- قبول نیست. من قراره سوال بپرسم و این تویی که جواب میدی.
صندلی فلزی که بالشتک مشکی روش بود رو درست مقابل جونگین قرار داد و با غرور خاصش، روش نشست. بعد از این که پاش رو روی اونیکی انداخت، دستهاش رو مقابل سینهاش قفل کرد و بدون بروز حتی مقدار ناچیزی از احساسات توی چهرهاش، کارش رو شروع کرد.
- برای شروع، یک سوال ده امتیازی داریم. سازندهها کین؟
جونگین با وجود ترسی که بندبند وجودش رو به اسارت میگرفت، سعی کرد نگاه هراسانش رو به میزی که پشت سر مرد بود، نده. روی میز انواع و اقسام اجسام تیز مثل چاقوهای جراحی، شوکر و شلاق بود. ابدا دوست نداشت به کاربرد و حضور اون وسایل توی اتاق فکر کنه.
سونگمین سرش رو خم کرد و با پوزخندی که حتی لازم نبود روی لب بیاره تا برتری خودش رو به رخ اسیرش بکشه، سوی نگاهش رو گرفت و به میز جذاب پشت سرش رسید. دوباره چشمهای سردش رو به جونگین دوخت و ادامهی سوالهاش رو پیش گرفت.
- سازندهها کین؟ من ازت اسم میخوام.
پسرک از بین نفسهای نامنطمش فقط یک جواب رو به زبون آورد.
- برو به درک.
انتظار داشت بعد این حرف، مرد مقابلش از کوره در بره و برای شروع، مشت و لگدی نثارش کنه اما در کمال تعجب، این اتفاق نیفتاد. سونگمین با همون خونسردی قبلی، نگاهش میکرد و هیچ تغییری توی حالاتش رخ نداده بود.
- اونها قراره بیان دنبالت؟ اونقدری براشون مهم هستی که بیان نجاتت بدن؟ سازندهها و بنگ چان؟
و باز هم سکوت پسرک بود که نصیبش شد.
- بهم بگو... چطوری با سازنده ارتباط برقرار کردی؟
سوالاتی که در اوج خونسردی میپرسید، جونگین رو عصبیتر میکرد. اون هیچ ایدهای درمورد افکار توی سر مرد نداشت و این بیشتر از همهچیز باعث ترسش میشد.
وقتی صدای بیببیب ساعت به گوشهای خستهی جونگین رسید، سوالات مرد هم تموم شدن.
به آرومی از جاش بلند شد و در مقابل چشمهای ترسیدهی اسیرش که تمام حرکاتش رو با نگرانی محض دنبال میکرد، به سراغ ساعت نقرهای روی میز رفت. جونگین نفس لرزونش که توی سینه حبس کرده بود، به آرومی بیرون داد. فکر میکرد اون صدا به معنی پایان این بازجویی باشه اما به هیچ عنوان تصور نمیکرد اون صدا، آغاز چیزی باشه که اون رو از درون نابود خواهد کرد.
سونگمین شروع به سوت زدن کرد و با آرامشی که ترس رو به پسرک القا میکرد، به سمت ساعت رفت و با گذاشتن دستش روی ساعت نقرهای و فشردن دکمهی روش، صدای عذابآورش رو تموم کرد. بدون این که به گروگان ترسیده و ساکتش نگاه کنه، یکبار دیگه ساعت رو روی نیم ساعت کوک کرد.
YOU ARE READING
The Enigma Of The World
Fantasyجونگین یک پسر معمولی با دغدغههای معمولی بود، تا زمانی که تحت تأثیر یک گلیچ قرار گرفت و به بیرون از دنیاش منتقل شد. فهمید یک آواتار در یک دنیای شبیهسازی شدهست و دنیای اصلی دچار یک بحران زیست محیطی شده و نسل انسان در خطر نابودیه. انسانها هوش مصنوع...
