Part 7

18 5 0
                                        


دختر غریبه با لبخند پررنگی خودش رو روی صندلی کنار جونگین جا داد. بوی عطر سیب تازه‌ای که دختر جوان استفاده کرده بود، اولین چیزی بود که توجه پسر کوچیک‌تر رو به خودش جلب کرد. این چند وقت این‌قدر به افراد جدید و عجیبی برخورده بود که دیگه حتی از دیدنشون جا نمی‌خورد اما احتمالا اگه می‌فهمید اون هم مثل مزاحم دیروز قدرت خاصی داره، شلوارش رو خیس می‌کرد.
سویون سرش رو روی شونه‌ی ضعیف پسرک گذاشت تا صداش بهتر به گوش سازنده برسه.
- باورم نمی‌شه پسر مرموزی که همه جا اسمش هست، تو باشی... چه چیزی در مورد این پسر خاصه سازنده؟
جونگین عصبی و معذب خودش رو کنار کشید. این وضعیتی که از سر می‌گذروند، اصلا جالب نبود. دختر عجیب‌وغریب با این همه اطلاعات، عملا با رفتارش بهش تجاوز می‌کرد. البته اگه پسری مثل یونگی بود، نه تنها از اینکه یک دختر خوشگل بهش بچسبه ناراحت نمی‌شد، بلکه برای چیزهایی بیشتر هم ازش خواهش می‌کرد ولی جونگین در هر زمینه‌ای متفاوت بود.
- جونگین ازش دور بمون. اون دختر داره یک کارایی می‌کنه.
حرف‌های زمزمه‌وار سازنده کافی بود تا دختر کوتاه‌تر رو هول بده و از روی صندلی بلند بشه. سویون مدتی با چشم‌های کشیده و سردش به هدست توی گوشش خیره شد اما بلافاصله لب‌های قرمزش رو به طرفین کشید، طوری که ردیف صاف دندون‌هاش خودنمایی می‌کرد.
- واو...
شروع به تشویق کردن جونگین کرد. هر حرکت این دختر براش آزاردهنده و گیج‌کننده بود. هیچ ذهنیتی از افکار توی ذهنش نداشت یا اینکه چرا سازنده چنین چیزی ازش خواست. به یونا که تمام مدت بی‌حرف شاهد این اتفاقات بود، نگاه کرد. حتی اون هم توی لیست آدم‌های "هیچ وقت بهشون نزدیک نشو" قرار گرفت.
- داشتم فکر می‌کردم که تو فقط یک احمق با قیافه‌ی خوشگلی اما‌ تو خیلی بیشتر از این‌هایی. یک الماس میون هزارتا تاپاله‌...
جونگین به شنیدن لقب احمق عادت کرده بود. حداقل یک‌بار در طول روز از افراد متفاوتی این کلمه رو می‌شنید و بیشتر مواقع جایی برای دفاع از خودش باقی نمی‌ذاشت.
- و یکی از اون تاپاله‌ها، خودتی؟
- بنگ چان بزرگ، حدس می‌زدم که مثل یک توله سگ برای گرفتن استخون خودت رو به این‌جا برسونی!
سویون بدون چرخیدن، جواب مردی رو که یهویی پشت سرش ظاهر شد، داد. انگار که مطمئن بود خودش رو به این‌جا می‌رسونه پس یک جواب براش آماده کرده بود.
- این رو آدم فرصت‌طلبی که دنبال سواستفاده از دیگرانه، می‌گه؟
روی شقیقه‌های چان عرق نشسته و کمی نفس‌نفس می‌زد. کاملا مشخص بود که برای رسیدن به این‌جا و شاید هم داشتن یک ورود دراماتیک، تمام مسیر رو دویده اما باز هم با اعتمادبه‌نفسی که حتی روز قبل هم از تک‌تک منافذ بدنش بیرون می‌زد، صحبت می‌کرد.
- چان، دیگه همه می‌دونن که تو چه آدم حرومزاده و متوهمی هستی...
موهای مشکی و مواجش رو کنار زد و به نیشخند کج چهره‌ی چان، خیره شد.
- فکر کردی سازمان اجازه می‌ده که از این بچه‌ی مظلوم به نفع خودت استفاده کنی؟
- سازمان می‌تونه باسنم رو لیس بزنه... اگه کسی قصد استفاده داشته باشه، شمایید که به محض فهمیدن ارتباطش با سازنده، همه رو برای پیدا کردنش بسیج کردین.
- بحث خیلی جذابیه اما سطح هردوشون بالاست. تو در برابرشون یک نوب لول‌ یک حساب می‌شی پس برگرد بغل مامانت...
هشدار نه چندان دوستانه‌ی سازنده، مثل همیشه عامل محرک جونگین شد. چند قدم عقب برداشت اما با چشم‌های سرد یونا برخورد کرد. می‌تونست قسم بخوره، داخل اون چشم‌های درشت که هنوز هم مثل اولین برخورد به‌نظرش خیلی زیبان، به اندازه‌ی یک کتاب حرف خوابیده. ناخودآگاه دستش رو کمی بالا آورد و با همون نگاه خیره، قدم دوم رو برداشت.
یونا به سویون بیشتر از پسری که تازه بهش برخورد کرده بود، اعتماد داشت اما در اون لحظه فقط تونست به زمزمه‌های قلبش گوش بده و با گرفتن دست‌های بزرگ و گرم جونگین، با نهایت سرعت از اون دو نفر دور شدن. هیچ‌کدوم دلیل منطقی برای همراهی هم نداشتن اما تا جایی که نفسی باقی مونده بود، شروع به دویدن کردن.
- چرا اون رو با خودت می‌بری؟
جونگین بین نفس زدن‌هاش دست‌های ظریف یونا رو سفت‌تر گرفت و جواب سازنده رو داد.
- نمی‌دونم...
سویون به محض دیدن جونگین، متوجه شد که با فردی از دنیای بیرون صحبت می‌کنه اما یونا هنوز هم باورش نمی‌شد ولی همه‌چیز واقعیت داشت!
- چیز خاصی توی الگوریتمش پیدا نمی‌کنم، فقط بیا امیدوار باشیم که قلاده‌ی یک سگ خاموش‌گیر رو دنبال خودت نمی‌کشی.
نگاه کوتاهی به یونا که موهای مشکیش روی صورتش پخش می‌شد و با هربار حرکت اون‌ها رو عقب می‌داد، انداخت. برای اینکه یک سگ خاموش‌گیر باشه، خیلی خوشگل بود.
- لعنت بهت یونگی. من رو هم شبیه خودت کردی.
- با من بودی؟
بالاخره یک گوشه پشت درخت‌ها ایستادن. ایده‌ای برای توانایی‌های بنگ چان نداشت و بدتر از اون نمی‌دونست بیدار شده‌ی جدید چه قدرتی داره. به دست‌های قفل شده‌اش نگاه کرد. حتی چیزی در مورد این دختر هم نمی‌دونست اما دنبال خودش تا این‌جا آورده بود. آهی کشید و هدست شل شده رو روی گوشش فیکس کرد.
- سازنده، کسی دنبالمون نمی‌کنه؟
- الان جلوی یک غریبه من رو با این لقب صدا زدی؟
کلافه از رفتار سازنده جوابش رو داد.
- الان این مهمه؟ باید چی صدات می‌زدم وقتی جونم در خطره؟
- بهم می‌گفتی هیونگ... اه تو واقعا مزه‌ی مرموز بودن رو از بین می‌بری.
- متاسفم فکر نمی‌کردم زمانی که من در خطرم، تو دنبال پلیس بازی‌ باشی...
- اون سازنده‌ست؟
تقریبا حضور یونا رو فراموش کرده بود. نمی‌دونست اعتماد کردن بهش درسته یا نه ولی به قول رندوم‌ترین آدمی که یک‌بار جونگین رو می‌دید، اون خیلی احمق بود.
- آره.
- چطور...
صدای قدم‌های یک نفر، باعث شد که حرفش رو قطع کنه و منتظر به اون سمت خیره بشه. کمی بعد قامت بلند و کشیده‌ی نیکی مشخص شد. قبل از اینکه جونگین چیزی بگه، سازنده شروع به حرف زدن کرد.
- من قرار بود حواسم به اون دو نفر باشه، این پسره جزوشون نبود‌.
آهی کشید و تمام سعیش رو کرد تا با جدیت روی صورتش، تصویری که در اولین برخورد از خودش ساخته بود رو مخفی کنه. امروز روز دیدار مجدد بود! تمام کسانی که قبلا یک‌بار باهاشون برخورد داشت رو پشت سر هم می‌دید و اصلا از این وضعیت راضی نبود.
نیکی نگاهی به دو چهره‌ی آشنا کرد و با نیشخندی که عضو جدایی ناپذیر صورتش بود، گفت:
- دیدم یک دختر خوشگل رو دنبال خودت می‌کشی، فکر کردم شاید به کمک نیاز داشته باشی.
از جمله‌ی بی‌ادبانه‌ی نیکی، اخم روی چهره‌ی هر دو نشست. اون پسر حتی بیشتر از اولین برخورد بی‌ادب و وقیح به‌نظر می‌رسید.
- مگه من متجاوزم؟
- اگه قبول می‌کرد که دیگه تجاوز حساب نمی‌شد...
چشمکی زد و نگاهش رو روی چهره‌ی سرد و جدی یونا کشوند.
- مگه نه شین یونا؟
- شما هم رو می‌شناسین؟
با تعجب پرسید و نگاهش رو بین دو نفری که هم‌چنان به هم خیره بودن، چرخوند. بعد از چند ثانیه پسر بالاخره نگاهش رو از چشم‌های تیره‌ی یونا گرفت.
- ما حتی تو رو هم می‌شناختیم. یک قدرت خاص بین بیدار شده‌هاست.
- ولی تو که بیدار شده نیستی!
از جواب سریع جونگین به خنده افتاد، البته چیزی جز تمسخر ازش مشخص نبود. با سر به دختری که هم‌چنان بی‌حرف ایستاده بود، اشاره کرد.
- اون هم بیدار شده نیست.
- وقتی که خبر ارتباط تو با سازنده توی بهشت پخش شد، هر کسی که بهش متصل بود هم خبردار شد.
بالاخره از یونا صدایی بیرون اومد اما فقط یک علامت سوال به بی‌شمار علامت سوال دیگه‌ی ذهنش اضافه کرد.
- بهشت؟
- شین یونا تو باهاش قبلا حرف نزده بودی پس نمی‌دونی. فرض کن با یک موجود تک سلولی طرفی، همین‌قدر واضح و ساده توضیح بده.
- دو دقیقه دهن گشادت رو ببند هوانگ...
یونا با تشر بهش توپید و سعی کرد با چند نفس عمیق، خودش رو آروم کنه.
- این‌جا هیچ‌کس با هم نمی‌سازن. دیدن دعوای دختر و پسرها همیشه بهترینه‌.
جونگین عمیقأ آرزو داشت حرفی که یونا به نیکی زد رو به سازنده هم بزنه اما به اجبار و در سکوت مثل یکی از درخت‌های اطرافشون، وسط اون دو ایستاده بود.
بالاخره یونا به جونگین نگاه کرد و درحالی که سعی داشت نیکی رو به‌طور کامل نادیده بگیره، ادامه داد.
- بهشت راه ارتباطی بیدار شده‌هاست. ما هم دقیقا نمی‌دونیم ساز و کارش چیه اما خب یک بُعد دیگه مثل بک رومه.
- بهشت؟ من می‌رم تا دنبالش بگردم، تو همین‌جا بمون و نمیر...
سازنده بعد از زدن این حرف، ارتباطش رو به‌طور کامل با جونگین قطع کرد. اگه برای بیدارشده‌ها باشه، منطقیه که اون دونفر چیزی ازش ندونن؛ تا همین‌جا هم اطلاعاتشون زیاد و البته عجیب بود. دهن باز کرد تا در مورد اینکه اون‌ها از کجا می‌دونن بپرسه اما نیکی باز هم اجازه نداد.
- بنگ چان و جون سویون هنوز توی محوطه‌ی این دانشگاهن و می‌دونی که دنبال سر تو می‌گردن؟
در اون لحظه با تمام وجود دلش می‌خواست یک مشت توی دهنش بزنه اما پایان دعوایی که شروع کنه رو شکست می‌دید. نیکی هیکل بزرگ‌تری داشت و با رفتارش خودبه‌خود القا می‌کرد که از بقیه قوی‌تره.
- تو هم دیدیشون؟
هر دو دستش رو داخل جیب‌های جینش گذاشت و با یک قدم بلند خودش رو به یونا رسوند. در همون‌حال خم شد تا هم قد دختر پررو بشه.
- نکنه فکر کردی واقعا دنبالتون اومدم چون می‌خواستم با تو بخوابم؟ آه خدای من اون‌قدر هم بیچاره نشدم که با هر سگ ماده‌ای سکس کنم.
برای جونگین درک اینکه نیکی چطور راحت این حرف‌ها رو به یک دختر می‌زد، سخت به‌نظر می‌رسید. اگه نینا شاهد این مکالمه بود، قطعا یکی از اون ضربه‌های تعریفیش رو وسط پاهای پسر قدبلند می‌کاشت تا باقی زندگیش رو بر پایه‌ی فمنیستی و احترام به زن‌ها بچینه.
پسر جوون صاف ایستاد و بین جونگین و یونا قرار گرفت. دستش رو دور بازوی هر دو حلقه کرد و درحالی که به حرکت وادارشون می‌کرد، ادامه داد.
- برای شروع، بیاین از جلوی چشم‌های سازمان بریم.
- سازمان...
- الان نه یانگ جونگین. الان تمرکز توضیح دادن به یک کودن رو ندارم.
آمپر عصبانیتش از اون پسر به بالاترین حدش رسید اما علامت سوال‌های زنجیر شده به پاش، جلوی رفتنش رو می‌گرفتن.
هم‌قدم با نیکی و یونا، از دانشگاه خارج شد و به مسیری که هیچ ایده‌ای نداشت ممکنه به کجا ختم بشه، رفت. یونا با اون سکوت اعصاب خردکن همیشگی، به پشت سرش نگاه می‌کرد و حس ترس و ناامنی به وضوح درونش دیده می‌شدن.
خیلی دور نشده بودن که هر دو ایستادن و جونگین هم به ناچار متوقف شد. حضور دو فرد قدرتمند با انرژی زیادی که از خودشون ساطع می‌کردن، تیره‌ی کمرش رو به لرز انداخت. اون همه حس بدی که پشت سرش حس می‌کرد، قطعا از دو انسان عادی نبودن. حسش بی‌شباهت به سایه‌ها نبودن؛ ناخودآگاه دست نیکی رو محکم فشرد و نگاه خونسرد پسر رو روی خودش کشوند. اون پسر هم‌سن جونگین بود اما قدرت، اعتماد به نفس و آرامشی که داشت، خیلی بیشتر از سنشون بود.
- یونا! کجا می‌ری؟
یونا تمام سعیش رو داشت تا استرسش رو مخفی کنه اما در برابر اون دختر چندان هم موفق نبود. جونگین هم هم‌زمان با دختر زیبای کنارش چرخید و به دو بیدار شده‌ای که با چشم‌های طلایی بهشون خیره بودن، نگاه کرد.
سویون دستش رو برای دختر بلند کرد و با لبخندی که چهره‌اش رو ترسناک‌تر‌ می‌کرد، ادامه داد.
- پدرت منتظرته.
- متاسفم اونی، من فقط...
- مهم نیست، باید بریم.
یونا سری به نشونه‌ی تایید تکون داد، از دو پسر جدا شد و به سمت دختری که موهای مشکیش به زیبایی روی شونه‌هاش ریخته بودن و خط چشم تیره‌ای که کشیده بود گه چشم‌هاش رو سردتر به‌نظر می‌آورد، حرکت کرد.‌ سویون چیزی زیر گوش دخترک زمزمه کرد و بدون فوت وقت از سه مرد ایستاده، جدا شدن.
- نوبت ماست؟
چشم‌های چان رفته‌رفته به رنگ اصلی برگشت و به دست‌های قفل شده‌ی نیکی و جونگین نگاه کرد.
- اصلا دلم نمی‌خواست خلوت عاشقانه و رمانتیکتون رو بهم بزنم آقایون اما قرار گرفتن طلا کنار یک تیکه گه حتی ارزش اون رو هم پایین میاره.
- اینکه با کل دنیا مشکل داشته باشی و همه ازت بدشون بیاد، چه حسی داره که سعی نمی‌کنی ازش دوری کنی؟
کت بلندش رو عقب داد و یکی از دست‌هاش رو داخل جیب شلوار پارچه‌ایش فرو برد و به هوانگ جوان که به جونگین چسبیده بود، خیره شد. بارها شنیده بود که هوانگ جوان، بدترین عضو خانواده‌شونه و به هیچ‌کس به جز خودش اهمیت نمی‌ده ولی گویا این شایعات بی‌اساس بودن.
- صادقانه بگم، اینکه همه بهت فکر می‌کنن و در حسرت رسیدن به جایگاهت هستن، واقعا فوق‌العاده‌ست. شرط می‌بندم داداشت هم خیلی به من فکر می‌کنه!
صدای دندون قروچه‌ی نیکی، به لطف فاصله‌ی کمشون به گوش جونگین رسید اما نمی‌تونست نگاهش رو از لبخند تمسخرآمیز چان بگیره. نیکی با پرده‌ی آرامشی که روی حرص و عصبانیتش کشیده بود، گفت:
-‌ درسته احمق‌ها نمی‌تونن گذشته رو فراموش کنن اما برادر اون احمق‌ها خوب از گذشته درس می‌گیرن.
- عالیه! هوانگ نیکی باهوش و قدرتمند. حالا از جام طلایی من دور شو.
نیکی دست جونگین رو کشید و اون رو پشت سر خودش کشوند. هدفش حمایت از جونگین نبود چون اون کرم بی‌مغز، ذره‌ای براش اهمیت نداشت اما دلش نمی‌خواست در برابر عوضی‌ای مثل بنگ کم بیاره و در اون لحظه تسلیم کردن جونگین بهش، همون شکست بود.
- اگه ندم، چیکار می‌تونی براش بکنی؟
- نمی‌دونم، شاید سرت رو برای خانواده‌ات پست کنم؟!
این دومین باری بود که در اون روز سر داشتن جونگین دعوا می‌شد و هر بار هم یکی از طرفین بنگ چان بود. ازش می‌ترسید، بهش اعتماد نداشت و به سازنده هم قول داده بود که زنده بمونه اما کنجکاوی افسار عقلش رو به دست گرفته و برای شنیدن حرف‌های مرد مشتاق بود. البته جدیتی که در صورت و لحن چان مشخص بود هم کاملا نشون می‌داد که هیچ شوخی‌ای در کار نیست و اگه نیاز باشه، از اون‌جایی‌ که یک چشمه از قدرت‌های چان رو دیده و نیکی هم فقط یک انسان عادی بود، قطعا پایان خوشی برای نیکی نمی‌سازه.
دست نیکی رو که تمام مدت قفل دست خودش بود، رها کرد و با چند قدم بین هر دو مرد ایستاد. نیکی به صورت شرمنده و ناراحتش نگاه کرد و با یک پوزخند صدادار ادامه داد.
- درسته، فراموش‌کرده بودم که جمجمه‌ات از یک فضای کاملا خالی محافظت می‌کنه. می‌تونی جام طلاییت رو داشته باشی حرومزاده...
بعد از گفتم این حرف چرخید اما قلبی که خودش ایمان داشت از سنگه، بهش اجازه نداد که همین‌جوری تنهاش بذاره. بدون اینکه کامل بچرخه، سرش رو به سمت جونگین چرخوند.
- هنوز نمی‌دونی‌ وارد چه جهنمی شدی، گول بهشتی که بهت نشون می‌دن رو نخور؛ توش چیزی به جز درد نیست.
بعد از زدن این حرف، از جلوی دیده‌هاشون دور‌ شد. جونگین حجم زیادی از شرمندگی و حس خیانتی که نسبت به نیکی داشت رو کنار زد و به سمت چان که باز هم چشم‌هاش طلایی و براق شده بود، چرخید.
- باز هم توی اون منطقه‌ی بی‌پایانیم؟
- آره قصد ندارم با یک پشه‌ی مزاحم دیگه سر و کله بزنم...
روی زمین چهار زانو نشست و درحالی که موهای فرش رو عقب می‌داد، شروع به حرف زدن کرد.
- نمی‌خوام خیلی طولانیش کنم. نیکی راست گفت، این‌جا یک جهنمه اما دروازه‌اش توی سازمانه، جایی که تو رو می‌خوان. قبلا بهت گفته بودم که علیه سازمان کار می‌کنم، برای همین به تو و قدرت سازنده‌ی دنیای اصلی نیاز دارم.
- چرا باید بهت کمک کنم؟
- چون من طرف درست این ماجرام. سازمان به وسیله‌ی قدرتش، کل دنیا رو به سمتی که می‌خواد کنترل می‌کنه و هیچ‌کس نمی‌تونه جلوش رو بگیره. هیچ‌کس، به‌جز تو و اون شخصی که بیرون از این دنیا کمکت می‌کنه. گوش کن جونگین، من قصد دارم ازت استفاده کنم تا به اهداف والایی که ذهن تو توانایی درکش‌ رو نداره، برسم.
از رک بودن پسر نشسته جا خورد و توی دلش به خودش برای دادن یک فرصت به این آدم، فحش داد.
- این خیلی بی ادبانه و توهین آمیز بود.
چان بالاخره از روی زمین بلند شد و همزمان با تکون دادن لباس‌هاش، گفت؛
- اوه متاسفم بذار تصحیحش کنم. من می‌خوام تو رو تبدیل به عروسک خیمه شب بازیم کنم پس لطفا بهم این اجازه رو بده.
- جونگین اون‌جایی‌؟
صدای مضطرب سازنده یهویی توی گوشش زنگ خورد و پسر بیچاره رو ترسوند. دستش رو روی گوشش گذاشت و به چان که با چشم‌های طلایی و باریک شده بهش خیره مونده بود، نگاه کرد.
- بهشت یک سری کد نامتعارفن که داخل هوش مصنوعی ساخته شدن. هیچ سازنده‌ای توش نقش نداشت...
چان هر دو دستش رو پشت سرش حلقه کرد و بی‌هدف به راهش ادامه داد.
- در این دنیا به هیچ چیز نباید اعتماد کنی، فقط باید بدونی که از بقیه چطور استفاده کنی. اگه بین دست‌های من باشی، از تو جوری استفاده می‌کنم که هیچ‌کس آسیبی نبینه...
- این کد به اطلاعات بیدار شده‌ها اضافه می‌شه. یک نفر می‌تونه در صدم ثانیه هر چیزی که می‌خواد رو به بقیه بگه.
- اون‌ها بیشتر و قوی‌ترن و به همین دلیل به ما اهمیت نمی‌دن؛ نه تا زمانی که سازنده با ما باشه.
- کوچیک‌ترین تغییری توی الگوریتم مادر، این کد رو بازنویسی می‌کنه و ما این کد رو بارها بازنویسی کردیم. درحال حاضر کل بیدار شده‌ها می‌دونن که تو با من ارتباط داری.
- همین الان هم همه می‌دونن که تو کی هستی و هیچ راه فراری نداری. تو مثل یک ملخ کوچیک و بیچاره‌ای که هر وقت اراده کنن، بین‌ انگشت‌هاشون لهت می‌کنن...
- جونگینی تو در خطری!
- پس ای‌ان، تو در خطری و به من نیاز داری.
زانوهاش خالی کردن و روی زمین فرود اومد. ثانیه شمار زندگیش از وقتی پا به اون راهروها گذاشت، به حرکت در اومدن و اون لبه‌ی پرتگاه ایستاده بود.
چانی کن همه جا دنبالش بود و خودش رو برحق می‌دونست، سازمانی که فقط اسمش رو شنیده و سازنده‌ای که آغاز همه‌چیز بود. دنیا پسر کوچولوی نینا رو بین هزار راه گذاشته بود و پایان تمام اون‌ها بوی خون می‌داد.

The Enigma Of The World Stories to obsess over. Discover now