بعد از مدتها، بالاخره مثل یک "دانشجوی نرمال" وارد دانشگاه شد. نه بابت تعقیب و گریزها نگران نبود نه خودش رو برای برخورد با بیدارشدهها آماده میکرد. تا قبل از اون فقط برای دوری از غر زدنهای مادرش از خونه بیرون میرفت یا داخل فضای دانشگاه قدم میزد اما حتی یکی از کلاسهاش رو هم حاضر نمیشد. ذهنش به حدی درگیر تجزیه و تحلیل اتفاقات اطرافش بود که وقتی برای درس خوندن نداشت. ورود به اون راهروها باعث شد، زندگی نرمالی که زمانی نسبت بهش بیتوجه بود رو از یاد ببره. گاهی سعی میکرد اتفاقات رو فراموش کنه و تمرکزش رو روی یک بازی، فیلم یا آهنگ بذاره اما دایرههای سبز رنگی که جلوی چشمهاش سوسو میزدن، این کار رو غیرممکن میکردن.
آهی کشید و مسیر آشنای کلاسشون رو پیش گرفت. مدتی بود قدم زدن بین جمعیت و نگاه کردن بهشون، براش راحتتر شده بود. شاید چون دوتا از پرسروصداترین انسانهایی که میشد اطرافت دید، همیشه کنارش بودن. بحثهای چان و مینهو گاهی به حدی میرسید که اگه یکیشون با شاتگان مخ اون یکی رو روی دیوار میپاشید، تعجب نمیکرد. البته که تمام حرفهاشون دعوا نبود بلکه گاهی به وضوح با هم لاس میزدن و اگه جونگین چند دقیقه قبلشون رو نمیدید، فکر میکرد اونها واقعا عاشق هم شدن.
روی گوشهایترین صندلی نشست و کوله پشتی هرشل طوسی رنگش رو کنارش، به دستهی صندلی آویزون کرد. کلاس خیلی بزرگ بود و صندلیها در چند طبقه پشت هم قرار داشتن اما هیچ وقت پر نمیشدن و معمولا تعداد زیادی از صندلیها خالی میموندن، به همین دلیل علارغم خواستهاش، هرجایی که مینشست، کاملا در معرض دید بود و نه میتونست بخوابه، یا حداقل اینجوری وانمود کنه، نه خودش رو با بازی کردن سرگرم کنه. تا زمان پر شدن کلاس و اومدن استاد، موبایلش رو بیرون آورد و اولین چیزی که به چشمش خورد، چند پیام از سمت چان بود.
«لینو بستنی بادوم زمینیت رو تموم کرد.»
«برادرت یک احمقه که جز خوردن، هیچی بلد نیست!»
«بستنی سومش رو خورد. همه فکر میکنن من اون رو اسیر کرده بودم و هیچی بهش نمیدادم. از این به بعد به مامانت بگو پسر بزرگش رو سیر کنه، من از این مسئولیت خسته شدم.»
«موقع راه رفتن قوز نکن. سرت رو بالا بگیر تا ترسناک بهنظر برسی.»
«دوتا دختر بهت نگاه میکردن و حرف میزدن. احتمالا ازت خوششون اومده. چرا حس میکنم پسری که تنها بزرگ کردم داره ازدواج میکنه و من رو تنها میذاره؟»
به غر زدنهاب بامزهی یک پسر بیست و هفت ساله، ریز خندید و از پنجرهی بزرگ کلاس که سمت چپش بود، به محوطهی بزرگ و سرسبز دانشگاه نگاه کرد. این که چان، یک جایی اون بیرونه و حواسش بهش هست، باعث آرامش خیالش میشد. هنوز هم بهش اعتماد نداشت چون رازهای زیادی رو ازشون مخفی میکرد اما رفتارش این حس رو منتقل میکرد که هیچ وقت بین راه رهات نمیکنه و جونگین واقعا به چنین چیزی نیاز داشت.
- ببین کی اینجاست... یانگ جونگین بزرگ!
با گیجی سرش رو به سمت صدا چرخوند و با دیدن چهرهی متعجب یونگی، سعی کرد حالت دوستانهتری بگیره.
- سلام.
یونگی بلافاصله صندلی کنارش رو اشغال کرد و هیکل تپلش رو داخلش جا داد.
- فکر میکردم کل این ترم نمیتونم ببینمت. البته بدم نبود چون از وقتی با تو نمیگردم دیگه کسی من رو با دوست خوشگل و لاغرم مقایسه نمیکنه و یک دوست دختر پیدا کردم.
جونگین به این فکر کرد که احتمالا یونگی مدتها منتظر بود تا این خبر رو به گوشش برسونه اما از اونجایی که با هم برخورد نداشتن و اونقدری صمیمی نبودن که جونگین شمارهی شخصیش رو بهش بده، این همه مدت روی دلش سنگینی میکرد. پسر با لبخند سرش رو تکون داد و بحث نه چندان جذابی که دوستش پیش کشید رو ادامه داد.
- بهت تبریک میگم. اوضاعت خوب بهنظر میرسه.
یونگی بادی به غبغبش انداخت و جوری که انگار با مشقت فراوان مدال طلای المپیک رو به دست آورده بود، گفت:
- البته، من و دوست دخترم واقعا هم دیگر رو دوست داریم. اون نیمهی گمشدهی منه. ولی به تو معرفیش نمیکنم، ممکنه ازم بدزدیش.
جونگین به سختی خندهاش رو نگه داشت و صاف روی صندلی خشک و سردش نشست.
- پس برای عروسیت دعوتم کن.
دوست تپلش بیش از حد بامزه شده بود و اشتیاقی که توی صداش بود، حتی جونگین رو هم به وجد میآورد.
- مطمئن باش...
با آرنجش ضربهی آرومی به بازوی دوست قدبلندترش زد و با خنده ادامه داد:
- فراموش نکن کادوی بیشتری بدی. به هرحال تو خیلی پولداری.
لبخند پسر به حدی عمیق شد که دو گودی بزرگ روی گونههاش کاملا خودنمایی میکردن، سرش رو تکون داد.
- همین کار رو میکنم.
توی ذهنش جملهاش رو با "اگه بتونی بگیری" کامل کرد و با وجود این که خودش هم میدونست این حرفش بدجنسیه اما ریز خندید.
YOU ARE READING
The Enigma Of The World
Fantasyجونگین یک پسر معمولی با دغدغههای معمولی بود، تا زمانی که تحت تأثیر یک گلیچ قرار گرفت و به بیرون از دنیاش منتقل شد. فهمید یک آواتار در یک دنیای شبیهسازی شدهست و دنیای اصلی دچار یک بحران زیست محیطی شده و نسل انسان در خطر نابودیه. انسانها هوش مصنوع...
