مدتی به حروف نامفهوم صفحهی کتاب خیره شد. نمیتونست روی مبحثی که استاد تازه گفته بود، تمرکز کنه. کلافه کتاب رو بست و حرص از جاش بلند شد. یونگی با تعجب بهش خیره شد و با صدای آرومی پرسید:
- هی پسر چی شده؟
نگاه کلافهاش رو به دوست قدیمیش دوخت. اینکه یکی از دوستان دبیرستانش رو تو این دانشگاه دید و متوجه شد کلاسهای مشترک زیادی با هم دارن، باعث قوت قلبش بود اما درحال حاضر عدم تمرکز روی موضوعات پیش پا افتادهای که داخل کتاب نوشته شده بود، عصبیش میکرد.
- هیچی، میرم تریا تو هم میای؟
- آره وایسا.
به سرعت کتاب رو برداشت و همراه با جونگین از کتابخونه بیرون رفتن. به سختی سعی داشت قدمهاش رو با پسر قدکوتاهتر یکی کنه اما با نفس نفس دستش رو روی بازوی جونگین گذاشت.
- میشه یکم آرومتر راه بری؟!
جونگین به دوستش که از خستگی صورت سفیدش به قرمزی میزد، نگاه کرد و کمی قدمهاش رو آروم کرد.
-اوه متأسفم، حواسم نبود.
- اون رو که میدونم ولی حواست کجاست...
بعد هم با خندهی مسخرهای شونهاش رو به بازوی پسرک زد.
- ببینم نکنه دوست دختر داری؟
جونگین آهی کشید و بیتوجه به دوستش که همچنان با لودگی مشغول پرحرفی بود، سینی غذا رو برداشت و به سمت میز سلف حرکت کرد. یونگی دوان دوان کنارش ایستاد و به غذاهای روی میز نگاهی انداخت.
- اه مرغ تموم شده.
جونگین آرزو میکرد، ای کاش دوست پرحرفش کمی آروم بگیره و به جونگین اجازهی فکر کردن بده اما یونگی همچنان با قدرت به پرحرفیش ادامه میداد و مجالی برای تنها بودن جونگین با ذهن بهم ریختهاش نمیداد. خدا میدونست که سازندهها کدهای اون رو چطور نوشتن که این پسر بویی از آرامش نبرده. گاهی آرزو میکرد، یونگی یک NPC بود که به جز چندتا کلمهی تکراری در روز، چیز دیگهای نمیگفت اما متاسفانه یک شخصیت خودآگاه بود که میزان تأثیرگذاریش حتی از جونگین هم بیشتر بود.
روی یکی از میزهای نسبتا خالی، دورتر از اجتماع دانشجوها نشست و بیتوجه به یونگی که با اصرار کنارش جا میگرفت، یک مقدار از تتوکبوکی رو خورد و اطراف رو از نظر گذروند.
افراد پشت سلف اکثرا NPC بودن اما این به این معنا نیست که شخصیتهای خودآگاه به درد نخور وجود ندارن و تمام قشر کارگر رو NPC ها تشکیل دادن، بلکه برعکس؛ حتی رییس جمهور هم یک NPC بود و وقتی که دلیلش رو از سازنده پرسید خیلی راحت جواب داد که سیاست برای احمقهاست و اونقدر سخت نیست که بهخاطرش یک شخصیت باارزش رو هدر بدیم.
همچنین سازنده گفته بود که یک راه آسون برای تشخیص شخصیتهای خودآگاه از بقیه هست. اگه دیدی که با خودش حرف میزنه یا مدام احتمالات رو در نظر میگیره و مهمتر از همه از پرسیدن «چرا؟» خسته نمیشه، بدون اون فکر شخصیت خودآگاهه. چون اونها به حدی ذهن شلوغی دارن که مجبورن با حرف زدن با خودشون، کمی تخلیهاش کنن و این یعنی قدرت تفکر یا وقتی مدام سوال میپرسن مثل اینکه چرا زمین گرده، چرا ما وجود داریم، چرا درختها سبزن و... یعنی ذهنشون داره برخلاف جهتی که هوش مصنوعی براشون برنامهریزی کرده، حرکت میکنه و این کار از دست یک NPC برنمیاد.
جونگین خیلی با خودش حرف میزد و سوال پرسیدن؟ شاید قبلا چندتایی از ذهنش گذشته باشن و همین یعنی اون هیچ وقت یک شخصیت به دردنخور نبود، البته قبل از اینکه به میزان تاثیرگذاریش نگاه نکنه. اون عدد چهار مثل یک خار درون چشمش بود و جونگین نمیتونست با چه روشی باید افزایشش بده. جواب سازنده به این سوال معمولا یک چیز بود: «با افزایش سن، تاثیرگذاری هم بیشتر میشه.» اما جونگین نمیتونست به این حرف خیلی اعتماد کنه.
یونگی خسته از بیتوجهی دوستش، موبایل رو بیرون آورد و وارد دنیای خیالی و فوقالعادهای که پشت گوشی از خودش ساخته بود، شد. یونگیِ داخل مجازی پسر خوش هیکل با یک لبخند درخشان بود و هیچ شباهتی به پسری که با انباشتهای از چربی، یک گاز بزرگ از سوسیس سرخ شدهاش میخورد، شباهتی نداشت. همون چهرهی ایدهآلی که هیچ وقت نتونسته بود در واقعیت به دستش بیاره رو در مجازی ساخت.
ناخودآگاه نگاهی به دوستش که در عالم خودش غرق بود و هر از گاهی کمی از غذا رو به دهنش میذاشت، انداخت. لاغر بود و قد بلندی هم نداشت- حداقل از یونگی بلندتر بود- ولی به لطف چهرهی فوقالعادهاش حتی در دوران دبیرستان هم محبوب بود و مطمئن بود این محبوبیت در دانشگاه هم باقی خواهد موند. نمیخواست اعتراف کنه اما حسادتی آشنا نسبت به دوست سرد و زیباش حس میکرد. درواقع این حس رو به تمام کسانی که از خودش زیباتر بودن، داشت و دلیلش هم فقط ژن خوک مانند خانوادهاش بود.
YOU ARE READING
The Enigma Of The World
Fantasyجونگین یک پسر معمولی با دغدغههای معمولی بود، تا زمانی که تحت تأثیر یک گلیچ قرار گرفت و به بیرون از دنیاش منتقل شد. فهمید یک آواتار در یک دنیای شبیهسازی شدهست و دنیای اصلی دچار یک بحران زیست محیطی شده و نسل انسان در خطر نابودیه. انسانها هوش مصنوع...
