Part 8

17 4 0
                                        


گلوش به‌خاطر بالا آوردن تمام محتویات معده‌اش می‌سوخت اما هنوز هم سرگیجه و حالت تهوع، امونش رو بریده بود.
- حالت خوبه؟
با چشم‌هایی که رگ‌های قرمز داخلش خودنمایی می‌کرد، به مزاحم منفور این روزهای زندگیش خیره شد.
- جونگینی من یک آپدیت روی داده‌هات انجام دادم و کم‌کم اثر درد و تهوع از بین می‌ره، فقط از این مرد دور شو.
مثل هر زمان دیگه‌ای ممنون سازنده بود. همیشه به بهترین شکل ممکن بهش کمک می‌کرد و با وجودش، جونگین اعتمادبه‌نفس بیشتری داشت.
بدون توجه به دستی که برای کمک جلوش دراز بود، از روی زمین بلند شد و با صدای تحلیل رفته‌ای گفت:
- من قرار نیست عروسک تو بشم...
- محکم‌تر حرف بزن و از من استفاده کن.
- از من دور بمون وگرنه این‌بار با من نه، با خود سازنده طرفی.
- آفرین پسر خوب.
چان مدتی رو در سکوت به چشم‌های گیج و ترسیده‌ی پسر خیره شد. هیچ چیز به‌خصوصی‌ داخل اون پسر ضعیف‌ و بیچاره دیده نمی‌شد اما چیزی داشت که حتی قدرتمندترین‌ها رو هم اسیر خودش کرده بود. کارت ایس دست یک آدم ناشی، ارزشش رو از دست می‌ده. برای استفاده‌ی درست از قدرت سازنده، شخصی مثل خودش نیاز بود که علاوه بر قدرت، دانش کافی رو هم داشته باشه.
سرش رو پایین انداخت و موهای بلوندش جلوی چشم‌هاش رو گرفت. از این وضعیت متنفر بود، اینکه نتونه شرایط رو کنترل کنه عصبیش می‌کرد. البته انتظار نداشت که انقدر راحت قبول کنه با هم همکاری کنن اما شخصیت جونگین بیش از حد غیرقابل انتظار و عجیبه و واقعا حدس حرکت بعدیش سخته.
جونگین بعد از اطمینان از غیرفعال شدن قدرت چان، ازش دور شد و قسم خورد که دیگه حتی یک‌بار دیگه هم با اون فرد روبه‌رو نشه.‌
تمام مسیر رسیدن به خونه رو سازنده تلاش داشت آرومش کنه، شاید دردش رو از بین برده باشه ولی نمی‌تونست افکار مزاحم توی ذهن جونگین رو کنترل کنه. به محض رسیدن به خونه، با نینا که هنوز هم لباس خواب تنش بود، برخورد کرد. خدا می‌دونست مادرش چطور‌ تونسته تا الان بخوابه، هرچند جونگین هم ترجیح داد بدون شرکت حتی توی یک کلاس، به خونه برگرده.
صورت پف‌کرده و موهای به هم ریخته چیزی نبود که جونگین زیاد از مادرش ببینه و این وضعیت تا حد زیادی برای بامزه به‌نظر می‌رسید.
-‌ فقط نیناست که حتی با لباس خواب هم تا این حد جذابه...
- دست از منحرف بودن بردار و برو.
نینا سوالی به پسرش خیره شد و جونگین همزمان که به هدستش اشاره می‌کرد، کوله پشتی خاکیش رو روی زمین رها کرد و به کاناپه‌ای که زن روش لم داده و با لپ‌تاپش کار می‌کرد، نزدیک شد.
- عشق ورزیدن به نینا ربطی به منحرف بودن نداره، اون حس الهی و فرازمینیه.
لبخند پرحرصی زد و قطعا اگه جلوی مادرش نبود، فحشی به سازنده می‌داد تا چرت‌وپرت‌هاش رو تموم کنه.
- عشقت قابل تحسین اما فاقد اهمیته.
- قلبم رو می‌شکنی جونگینی. نباید با یک خدا این‌جوری رفتار کنی.
روی کاناپه نشست و سرش رو روی پاهای نینا گذاشت. زن بدون هیچ اعتراضی کمی جابه‌جا شد تا جای قرار گرفتن سر پسرش راحت باشه و همزمان که روی کارش تمرکز می‌کرد، حرف‌های پسرش رو هم گوش می‌داد.
- باز رسیدیم به اون بحث مسخره؟ خدای به درد نخوری که هیچ وقت از پس کاری برنمیاد.
- حیف باید برم، وگرنه بهت می‌فهموندم کی‌ خدای بی‌مصرفه.
ریز خندید و پاهاش رو کامل روی کاناپه دراز کرد.
- خدانگهدار هیونگ...
- اوه جونگینی حضور نینا خیلی توی ادبت تاثیر گذاشته. بعدا می‌بینمت.
بلافاصله ارتباط بینشون قطع شد و سرش رو بالا گرفت و به صورت منتظر و بی‌حوصله‌ی نینا نگاه کرد.
- اگه اون هیونگ آخر رو نمی‌گفتی، فکر‌ می‌کردم با یک دختر حرف می‌زنی.
- حدس می‌زدم چنین فکری بکنی.
نینا با ناامیدی نفسش رو بیرون فرستاد و سر سنگین جونگین رو از روی پاهاش کنار زد.
- واقعا که بی‌عرضه‌ای باعث می‌شی از همین الان نگران آینده‌ات بشم.
-‌ راستش من برای فردام هم نگرانم و تو حرف از آینده می‌زنی؟
زن از انگشت‌هاش به عنوان شونه استفاده کرد و بین موهای مشکی و کوتاهش کشید و در همون غرولندکنان گفت:
- اینکه می‌بینم ژن پدرت چقدر قالب بوده و یک احمق مثل خودش برام به جا گذاشته، قلبم رو به درد میاره.
درحالی که به سمت اتاقش می‌رفت، با صدای بلندی جوابش رو داد.
- این دیگه از ضعف و کوتاهی خودت بود، وگرنه برادرم کاملا شبیه مادرش بود.
- آه درسته، مینهو کوچولوی من خیلی زیبا بود.
غمی که توی صدای مادرش بود، اون رو از گفتن اسمی از برادر مرده‌اش پشیمون کرد. مینهو شاید پسر خونی نینا نبود اما نینا بزرگش کرد و به اندازه‌ی جونگین دوستش داشت. مرگ پسرش ضربه‌ی بدتری از مرگ همسرش بهش وارد کرد.
لب گزید و بی‌حرف دیگه‌ای خودش رو به اتاقش رسوند.
به محض بستن در، روی زمین سر خورد و سرش رو بهش تکیه داد. این دنیا چی براش در نظر داشت که تمام بدبختی‌های عالم رو روی شونه‌های کوچیک و ضعیفش می‌ریخت؟‌ جونگین بیچاره‌تر از چیزی بود که بتونه با هزاران بنگ چان و سویون دیگه بجنگه وقتی حتی نمی‌تونه نفس کشیدن در کنار یکیشون رو تحمل کنه.
سرش رو بالا گرفت تا قطره اشکی که قصد پایین چکیدن داشت رو نگه داره. نمی‌خواست حالا که سازنده نگاهش می‌کنه و زمانی که همه دنبالش بودن، یک آدم ضعیف به‌نظر برسه. توی ذهن کوچیکش فکر می‌کرد گریه نکردن و محکم ایستادن برای قوی بودن کافیه. دنیای کوچیکش رو با کتاب‌هایی که آخر داستان تمام قهرمان‌ها پیروز میدان می‌شدن، اشتباه گرفته بود.
- جونگین می‌خوام مرغ سفارش بدم، تو چطوری می‌خوری؟
چند نفس عمیق کشید و از روی زمین بلند شد. بعد از کمی مکث با صدای بلند، به تقلید از نینا، فریاد زد.
- من مرغ نمی‌خورم، امروز پیتزا می‌خوام.
- پس خودت سفارش بده و برای من مرغ تند بگیر.
می‌دونست که هدف مادرش از پرسیدن اون سوال، رسیدن به این حرف بود. لبخند محوی روی لب‌هاش نشست و با فکر به اینکه هنوز مادرش و سازنده رو داره، لباس‌هاش رو تعویض کرد.
.
.
.
روز بعد، دو روز بعد و یک هفته‌ی آینده رو در تلاش بود تا یونا رو ملاقات کنه و از نیکی دور‌ بمونه. سوال‌های زیادی از یونا مربوط به سازمان داشت و از نیکی فقط خجالت می‌کشید.‌ هنوز هم خودش رو یک خائن می‌دید که ترجیح داد با یک عجیب‌الخلقه تنها بمونه تا با پسری که قصد داشت کمکش کنه، بره.
طبق عادت این روزهاش جلوی کلاس یونا که به لطف سازنده آمارش رو در آورده بود، ایستاد و منتظر اومدن دو دختری که مثل چاپستیک همیشه با هم بودن، موند.
- فکر‌ کنم همه توی این دانشگاه فکر می‌کنن تو یک استاکری.
- اگه تو یکم بیشتر به درد می‌خوردی، نیاز نبود برای اطلاعات دست به دامن بقیه بشم.
- و الان رسیدیم به مقصر دونستن من...
هدست رو توی گوشش جابه‌جا کرد و با خشم کنترل شده‌ای غرید.
- چون هستی!
- اوه پسر خوشتیپ بخش مدیریت این‌جاست.
با شنیدن صدای شاد لیا، یک لبخند بی‌اغراق و محو روی صورتش نشست.‌ از انرژی اون دختر خوشش می‌اومد؛ جوری نبود که خسته‌اش کنه، برعکس بهش آرامش می‌داد.
-‌ دنبال یونا می‌گردی؟ اون امروز نیومده، یک مشکلی براش پیش اومده.
- مربوط به پدرشه؟
بدون پیش زمینه و یهویی اولین احتمالی که به ذهنش رسید رو گفت و باعث شد لیا با ابروهای بالا رفته بهش خیره بشه. این‌جوری نبود که پدر یونا یک راز باشه اما این سوال بیش از حد عجیب و غیرمنتظره بود.
- خب نه... حال برادرش خوب نبود.
قبل از اینکه متوجه بشه، هم‌قدم با لیا سالن شلوغ رو طی می‌کرد.
- یونا برادر داره؟
لیا سرش رو تکون داد که باعث شد موهاش اطرافش پخش بشن و صحنه‌ی بامزه‌ای بسازه. همیشه می‌گن افراد زیبایی که می‌دونن چطور باید خوشگلیشون رو نشون بدن، جزو خطرناک‌ترین آدم‌هان و لیا یه خوبی از این سلاح استفاده می‌کرد.
- هشت سالشه. تو چی؟
- خب من... برادر بزرگ‌ترم یازده سال پیش فوت کرده.
دخترک به نشونه‌ی همدردی، دستش رو روی بازوی پسر گذاشت و آرام زمزمه کرد.
- متاسفم.
- خیلی وقته ازش می‌گذره، تقریبا فراموشش کردم.
به جای اینکه دستش رو جدا کنه، آستین هودی قرمز جونگین رو بین انگشت‌های ظریفش گرفت و به مسیر نامعلومشون ادامه دادن.
- من هیچ خواهر و برادری ندارم، گاهی خیلی حس تنهایی می‌کنم.
- زندگی با یک عضو پرسروصدا که اخلاق‌هاش شبیه خودته، اصلا آسون نیست.
- متوجهم اما تنهایی هم خوب نیست.
این حرف درد کهنه‌اش رو تازه می‌کرد. روزهایی بود که فکر‌ می‌کرد اگه پدر و برادرش زنده بودن، اوضاعشون چطور می‌گذشت؟! نقشی که سازنده توی زندگیش داره رو مینهو می‌تونست داشته باشه و این حس دلگرم کننده‌ای بود.
- بهش گفتم که نیازی نیست تا این‌جا بیای اما هنوز هم فکر می‌کنه من یک دختر بچه‌ام.
جونگین با تعجب رد نگاهش رو گرفت و به مرد مسنی که به مرسدس میباخ مشکی سفید تکیه داده بود، رسید. موهای جوگندمیش یه شکیل‌ترین شکل ممکن مرتب شده و کت و شلوار آبی نفتی به تن داشت. نزدیک‌تر شدن، شباهت بین لیا و مرد بیشتر به چشم خورد.‌
- بابا بهت گفتم لازم نیست بیای!
- بعد از یک سفر کاری، می‌خواستم زودتر بینمت.
جونگین حس می‌کرد بین اون مکالمه‌ی احساسی پدر دختری جایی نداره برای همین خودش رو کنار کشید و به آرومی، جوری که فقط بیا بشنوه، گفت:
- من دیگه می‌رم.
لیا بلافاصله مچ دستش رو بین انگشت‌های ظریفش قفل کرد و اون رو متوقف کرد.
- صبر کن، حالا که بابام این‌جاست تو رو هم می‌رسونیم.
نگاه خجالت‌زده‌اش رو به مردی که بهش خیره بود، دوخت و با خجالت زمزمه کرد.
- نمی‌خوام بهتون زحمت بدم.
- تو دوست لیایی درسته؟ پس سوار شو.
مرد بی‌حوصله گفت و خودش جلوتر از دو نفر دیگه پشت فرمون نشست. انگار نمی‌خواست وقت باارزشش رو خرج یک غریبه بکنه که اون رو توی منگنه قرار داد. جونگین به اجبار صندلی پشت جا گرفت و معذب یک گوشه جمع شد.
- خب کجا می‌ری؟
جونگین تنها تونست آدرس رو بگه و باقی طول مسیر یه صحبت‌های پر از دلتنگی لیا و پدرش گوش بده. گویا پدرش نزدیک به یک ماه درگیر سفر کاری بود و نتونست تنها دخترش رو ببینه.
- پدر و مادرت به چه کاری مشغولن؟
بالاخره مخاطب یکی از حرف‌ها قرار گرفت. به آرومی روی صندلی نرم ماشین جابه‌جا شد.
- پدرم وقتی که سنم کم بود فوت شده و مادرم افسر ارشد پلیسه.
- کدوم بخش؟
- بخش جرائم خشونت‌آمیز...
- واقعا؟
صدای فریاد لیا، برای بار دوم لبخند رو روی لب‌هاش نشوند.
- واو این شغل برای یک زن خیلی خشنه.
- مادرمم زن آرومی نیست!
پدر لیا هومی کشید و از داخل آینه، صورتش رو کنکاش کرد. پسر آروم و خجالتی به‌نظر می‌رسید و از خانواده‌ی جالبی هم بود؛ دقیقا چیزهایی که دخترش بهشون علاقه داشت.
با نزدیکی به محله‌شون، ماشین متوقف شد و جونگین بعد از یک صفحه تشکر، ازشون جدا شد. مسیر باقی مونده رو با نهایت سرعت رفت تا زودتر به خونه برسه. پدر لیا برعکس خودش مرد خشکی بود اما حس بدی ازش نمی‌گرفت. اون دخترش رو دوست داشت و بهش اهمیت می‌داد، همین نشون می‌داد چه مرد خوبیه.
داخل افکارش غرق بود و در رو به آرومی باز کرد اما با حس یک انرژی آشنا، متوقف شد. چرخید و با مردی که با اون بارونی و سیگار جلوی در ایستاده بود، روبه‌رو شد. دیدن چان اون هم دقیقا جلوی خونه‌اش، آخرین چیزی بود که احتمال می‌داد.
با ترس مشهودی به سمت رفت و همزمان که به پشت سرش نگاه می‌کرد تا مادرش این صحنه رو نبینه، اون رو از جلوی خونه، به سمت دیگه‌ای کشوند. نمی‌دونست چرا اما با صدای آرومی زمزمه کرد.
- اوه این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
با حس خیسی دستی که بازوی چان رو گرفته بود، بهش نگاه کرد و تازه متوجه رد خون روی آستینش شد.
- چی شده؟
- اگه بگم چندتا گرگ بهم حمله کردن و نزدیک بود تیکه تیکه‌ام کنن، باور می‌کنی؟
- نه...
از جواب سریع و صریحش به خنده افتاد. یک قدم ازش فاصله گرفت و دست دیگه‌اش رو روی زخمش گذاشت.
- فقط اومدم تا مطمئن بشم تو خوبی.
- چرا باید برات مهم باشه؟
از تخسی پسر چشم‌هاش رو بست. البته که تقصیری نداشت اگه خودش رو جای جونگین می‌ذاشت و آدمی مثل چان از ناکجاآباد سرش آوار می‌شد، قطعا یک بلایی سرش آورده بود اما جونگین هنوز هم با صبر زیاد تحملش می‌کرد.
دستش می‌خواست موهای مشکی و به هم ریخته‌ی پسر کوچیک‌تر رو به هم ریخته‌تر کنه اما دست زخمیش اون رو از این کار بازداشت.
- چون تو جام طلایی منی ای‌ان. برای پیروزی بهت نیاز دارم.
از اعتراف صادقانه‌اش خوشش نیومد با اخم عمیقی از کنارش گذشت. اگه یک غریبه‌ی زخمی رو می‌دید قطعا تا بیمارستان همراهیش می‌کرد اما اون احمق اهمیتی نداشت.
چان با چشم دنبالش کرد و وقتی که مطمئن شد وارد خونه شده، به سمت مخالف چرخید.
- شین...
مرد جوون درحالی که کلاهش رو جلوتر می‌کشید، بهش نزدیک شد.
- ورمین کجا رفت؟
- احتمالا یک عقب‌نشینی نمایشی باشه و بعد از یک مدت باز برگرده.
مشت خونیش رو به سینه‌ی ورزیده‌ی شین زد و ادامه داد.
- من می‌رم تا باز هم شانسم رو امتحان کنم و تو به هیچ عنوان اون پسر رو تنها نذار.
شین به تایید سرش رو تکون داد و به دستش اشاره کرد.
- زخمت...
- مهم نیست خودش خوب می‌شه.
.
.
.

The Enigma Of The World Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang