Part 9

20 5 0
                                        


دیدن شخصی که خودش رو برادر مرده‌اش معرفی می‌کرد، اصلا آسون نبود. جونگین نمی‌تونست درک کنه که چطور اون مرد با این ظاهر، جلوش نشسته و در حالی که قاب دو نفره‌ی جدید خودش و برادرش رو توی دستش گرفته و با دقت بهش خیره بود. بالاخره جسارتش رو جمع کرد و گفت:
- تو این‌جا چیکار می‌کنی؟
مرد غریبه سرش رو بالا آورد و با لبخندی که هلال چشم‌هاش رو باریک‌تر می‌کرد، به جونگین خیره شد. حتی اون لبخند بزرگش هم شبیه به چیزی بود که از برادرش به‌خاطر داشت اما هرچقدر در ذهنش کندوکاو می‌کرد، اثری از این مرد بین خاطراتش پیدا نمی‌شد.
مرد قاب رو با دقت سر جاش گذاشت و درحالی که آرنجش رو روی میز می‌ذاشت و سرش رو به اون تکیه می‌داد، جوابش رو داد:
- فقط دلم برات تنگ شده بود. دلم می‌خواست زودتر ببینمت.
- تو سازنده‌ای، درسته؟
جونگین با شک و استرس لب زد و ناآرام روی تختش جابه‌جا شد. این موضوع عجیب بود اما هیچ احتمال دیگه‌ای براش نداشت؛ آخه چند نفر توی دنیا بودن که اون رو جونگینی صدا می‌کردن.
سازنده هر دو ابروش رو بالا انداخت و جوری که انگار بزرگ‌ترین معادله‌ی چند مجهولی دنیا رو حل کرده بود، با اعتماد به نفس خندید.
- البته...
- و دقیقا این‌جا چه غلطی می‌کنی؟
شونه‌ای بالا انداخت و موهای حالت داده و تیره رنگش رو عقب فرستاد. اگه می‌خواست با خودش صادق باشه، حتی خودش هم نمی‌دونست که این‌جا چیکار می‌کنه، فقط تحت یک تصمیم یهویی و بدون برنامه‌ی قبلی، الان جلوی شخصیتی که همیشه داخل مانیتور دو بعدی می‌دید، بشینه و نگاه عصبانیش رو تحمل کنه.
- اومدم که به تو کمک کنم.
جونگین هر چقدر هم سعی می‌کرد تا این شرایط رو درک کنه، مثل باقی اتفاقاتی که اخیرا براش افتاده بود نمی‌تونست. توی خوابش هم نمی‌دید که یک روز چشم‌هاش رو باز کنه و سازنده رو در ظاهر برادر مرده‌اش اون هم چند سال بزرگ‌تر ببینه. این دنیا تا چه حد ترسناک بود که حتی مرده‌ها هم توش آرامش نداشتن؟
- چ... چطور... اصلا مگه می‌شه؟
- می‌بینی که شده!
از روی صندلی بلند شد و هر دو دستش رو باز کرد، چرخی دور خودش زد و با اعتماد به نفس ادامه داد:
- برای اولین بار توی تاریخ، یک انسان واقعی وارد یک شبیه سازی شده.
- با چی؟ عینک VR یا همچین چیزی؟
مینهو هینی کشید و دستش رو جلوی دهنش گذاشت. جونگین چه فکری با خودش کرده بود که اون رو تا این حد پایین می‌شمرد؟ فکر می‌کرد سازنده‌ی بزرگ‌ترین شبیه‌سازی دنیا برای وارد شدن بهش از یک چیز احمقانه مثل عینک واقعیت مجازی استفاده می‌کنه؟
واکنش‌های مسخره‌ی سازنده، جونگین رو کلافه‌تر می‌کرد به حدی که دلش می‌خواست اون رو خوراک سایه‌ها بکنه. عصبی دستش رو کشید تا کنار خودش روی تخت بشینه و با تشر پرسید:
- پس چی؟
مینهو به مغزش اشاره کرد و با درآوردن صدایی جواب‌ داد:
- میکروچیپ...
طبق معمول با یک علامت سوال بزرگ روبه‌رو شد و به اجبار وارد بحث تخصصی‌تر برای تازه‌کارها شد.
- یک میکروچیپ وارد مغزم کردم و به وسیله‌ی اون اطلاعاتم رو به سیستم مادر انتقال دادم. یک سری برنامه هم از قبل براش نوشتم تا جسمم توی زمین اصلی آسیب نبینه.
- به همین راحتی؟
- البته که نه...
از اینکه یک نفر تلاش‌هاش رو انقدر راحت زیرسوال برد، عصبی بود و سرش فریاد زد. احتمالا نینا به این فکر می‌کرد که پسرهاش یک بحث جدی با هم دارن که هر چند دقیقه یک‌بار فریادشون بالا می‌رفت. البته که بحث جدی‌ای بود اما بین دو انسان عاقل نه، یک سمت این بحث اطلاعاتش به اندازه‌ی یک بز کوهی از تکنولوژی بود و سمت دیگه سعی داشت حجم زیاد اطلاعاتش رو به اندازه‌ی درک اون بز پایین بیاره.
- من می‌تونستم بمیرم، می‌تونستم به مغزم آسیب بزنم، می‌تونستم تا ابد قطع نخاع بشم اما همه‌ی این ها رو به جون خریدم، بدنم رو فریز کردم و به یک ربات اعتماد کردم تا اون لعنتی رو وارد سطح مغزم بکنه. چندین روز طول کشید تا ارتباط درست بین نورونال‌ها و الکترودها جریان پیدا کنه. الکترودها و الکتروندهای نانوساختار شده رو دسته بندی کردم. یک ارتباط مناسب بین سیگنال‌های هوش مصنوعی مادر پیدا کردم و اون‌ها رو به هم متصل کردم. برنامه‌های روزانه‌ای که میکروچیپ قراره روی بدنم اعمال کنه، مکالمه‌های روزمره، چکاپ پزشکی و هر کوفت دیگه‌ای رو دونه به دونه تا یک ماه آینده نوشتم که بیام این‌جا و تو در جواب بهم بگی، به همین راحتی؟
دهن جونگین از یک نفس حرف زدن و استفاده از اون حجم از کلمات عجیب و قلمبه سلمبه‌ی سازنده، باز موند و مدتی بی‌حرف بهش خیره شد. سرش رو خاروندن و با سرفه‌ای گلوش رو صاف کرد.
- خب حالا که این‌طوری می‌گی، چندان هم راحت به‌نظر نمی‌رسه.
- البته که این‌طور نیست. یک پروسه‌ی طولانی یک ماهه رو توی سه روز انجام دادم و این فقط از دست نابغه‌ای مثل من برمی‌اومد.
احتمالا توی هوا ویروس خودبزرگ‌بینی پخش شده بود که این روزها با هرکس برخورد می‌کرد، یک ردی ازش می‌دید؛ اول نیکی، بعد چان و حالا هم سازنده اما حسی که با توضیحات سازنده بهش منتقل شد، چیزی شبیه به خوشحالی و دلگرمی بود. مردی رو که با تمام وجود تحسین می‌کرد و ازش ممنون بود، روبه‌روش نشسته و جونگین می‌تونست لمسش کنه، بهش نگاه کنه و هر وقت نیازش داشت، دیگه فقط صداش رو نشنوه. با یادآوری موضوعی، متعجب پرسید:
- قدرت‌هات چی؟ دیگه مثل قبل نمی‌تونی هوش مصنوعی رو کنترل کنی؟
مینهو ابروهاش رو بالا داد و برای بار دهم به پسری که اون رو دست کم می‌گرفت، با حرص نگاه کرد.
- البته که می‌تونم. تازه حالا که به تمام داده‌های پنهان مادر دسترسی دارم، همه چیز خیلی راحت شده؛ بعلاوه کنترل میکروچیپ هنوز هم دستمه و هروقت که بخوام می‌تونم جسمم رو کنترل کنم تا از بیرون هم بهمون کمک کنه. من با جیب پر اومدم وسط جونگینی...
- داده‌های پنهان...
نمی‌دونست باید روی چی تمرکز کنه، آخه چیزهایی که سازنده پشت هم ردیف می‌کرد، حتی یک درصد هم براش قابل فهم نبودن اما چیز بدی به نظر نمی‌رسیدن و همین خودش یک نقطه‌ی عطف به حساب می‌اومد.
- چرا برادر من رو انتخاب کردی؟
سازنده لبخند محوی روی لبش نشوند و موهای جلوی صورت جونگین رو کنار زد.
- دنبال چیزی بودم‌ که من رو به تو نزدیک‌تر کنه و چی نزدیک‌تر از یک عضو خانواده؟
انگشتش رو زیر چونه‌ی جونگین گذاشت و صورتش رو بالاتر داد، سرش رو به سمتی خم کرد و با لحنی که سعی داشت تمام مهربونیش رو نشون بده، ادامه داد:
- بودن برادرت کنارت، منطقی‌تر از یک غریبه بود پس فقط خط داستانی که توش برادرت مرده بود رو عوض کردم و با یک تغییر کوچیک آواتارش رو به حافظه‌ی مادر برگردوندم.
- پس... حتی مرگ هم راه خلاصی از این دنیا نیست؟
زمزمه وار گفت و از این حقیقت بزرگی که مثل یک پتک روی سرش نازل شد، عرق سرد روی بدنش نشست. به راستی راهی بود که از سازنده‌ها و هوش مصنوعی خلاص بشه؟ تا الان، تا همین لحظه که برادر مرده‌اش کنارش بود، به این اندازه ترسناک بودن این اتفاق رو درک نکرده بود. هیچ چیز شوخی بردار نبود. اون واقعا چندتا کد بود و سازنده‌ها هر زمانی که اراده بکنن، می‌تونن اون رو به بازی دربیارن و این حتی یک روند ثابت هم نداشت؛ به این معنا بود که مهم نیست تو بمیری، بیمار باشی یا خواب، وقتی ما بخوایم تو باید برای ما زنده شی. آیا تصمیمی بود که جونگین خارج از اراده‌ی هوش مصنوعی و سازنده‌ها گرفته باشه یا همین سوال‌هایی که توی ذهنش در حرکتن هم بخشی از برنامه‌ی اون‌هاست؟
سازنده متوجه تغییر رفتار یهویی جونگین شد. در اون مدت کوتاه، تمام شخصیت پسر براش مثل یک کتاب باز بود. دستش رو از روی صورتش برداشت و انگشت‌هاش رو در هم قفل کرد. حرفی برای آروم کردنش نداشت و هر تلاشش وضع رو بدتر می‌کرد!
- خب... متاسفم که این‌طور به‌نظر میاد اما...
«اما شما برای ما فقط یک دنیا روی صفحه‌ی تلویزیون بودین پس واقعا به احساساتتون اهمیتی نمی‌دادیم.» برای ادامه‌ی حرفش بدترین گزینه بود اما یک حقیقت محض. درواقع مینهو تا قبل از صحبت با جونگین و وقت گذروندن باهاش، هیچی از این دنیا نمی‌دونست. اتفاقات این شبیه‌سازی براش مثل یک سریال طولانی با ژانرهای متفاوت بود و مینهو فقط برای پر شدن وقتش اون سریال رو تماشا می‌کرد. نمی‌دونست احساسات این کدها تا این حد واقعی و قابل لمسه و همین موضوع باعث شد تا جونگین رو به عنوان یک شخصیت نمایشی نبینه؛ همین موضوع باعث شد که دلش بخواد از این پسر مراقبت کنه و اون رو از هر خطری در امان نگه داره.
- اما چی؟
صدای در و صورت بشاش نینا اون رو از‌ جواب دادن به اون امای دردسرساز نجات داد.
- پسرا؟ اوضاعتون چطوره؟
لبخند مینهو با دیدن زیباترین زن دنیای شبیه‌سازی، جون گرفت و با اشتیاق از روی تخت بلند شد.
- صحبت‌هامون همین الان تموم شد، مگه نه جونگینی؟
البته که نه! جونگین و هزارتا سوال بی‌جوابش مونده بود اما قطعا جلوی مادرش نمی‌تونست چیزی بپرسه. سری به نشونه‌ی تایید تکون داد و به تقلید از برادر قلابیش، صاف ایستاد و به سمت مادرش حرکت کرد. نینا با ذوق دستش رو دور بازوی پر پسر بزرگ‌ترش حلقه کرد و نگاه پرعشقش رو به دو پسری که حالا دیگه یک سروگردن ازش بلندتر بودن، دوخت.
- ای کاش سوهیوک هم این‌جا بود تا بزرگ شدن هردوتون رو می‌دید.
رفتارهای نینا عجیب بود اما از اون عجیب‌تر گوش‌های قرمز و لبخند گشاد سازنده بود ولی در اون لحظه اون‌قدر چیزهای مهم‌تری داشت که فکرش رو درگیر چنین چیزی نکنه.
- قطعا بابا از اینکه ببینه ما خوشحالیم، خصوصا تو نینا، بیش از حد خوشحال می‌شد.
- همینطوره... جونگین عزیزم، چیزی شده؟
جونگین به مادرش که از اول صبح بزرگ‌ترین لبخندی که در چند سال اخیر روی صورتش دیده بود رو روی صورتش نشونده بود، نگاه کرد و سرش رو به نشونه‌ی منفی تکون داد.
- نه، من خوبم...
- باشه پس غذا سفارش دادم، زودتر بیاین‌.
نینا زودتر رفت و مینهو بلافاصله پشت سرش حرکت کرد اما جونگین جلوش رو گرفت و درحالی که هنوز به نینا خیره بود، گفت:
- ببینم تو توی شخصیت نینا هم تغییری ایجاد کردی؟
- البته که نه! نینا همین‌جوری هم کامل و فوق‌العاده‌ست و نیازی نداره چیزی درونش کم و زیاد بشه.
اینکه خوشحالی مادرش رو فقط به برگشتن پسری که سال‌ها براش اشک ریخته بود ربط بده، اون هم درحالی که حالا ذره‌ای از اون خاطرات رو به یاد نداره، خیلی عجیب بود اما گویا هیچ دلیل دیگه‌ای به جز همون نداشت. نگاهش به دایره‌ی سبز خیره موند و بعد از کمی سوسو، صفحه‌ای کنار سرش باز شد.
(( اسم شخصیت: لی مینهو
وضعیت شخصیت: آواتار خودآگاه
میزان تاثیر گذاری: ؟؟/۱۰
سطح شخصیت: ؟؟ ))
برای سازنده بودن، حتی اعدادش داخل صفحه‌ی وضعیت هم متفاوت بود. آهی کشید و همراه برادر قلابیش، به سمت پذیرایی رفت.
زمان ناهار بیشتر به پرحرفی مینهو، خنده‌های گاه‌وبیگاه نینا و نگاه‌های گیج جونگین گذشت. اون حتی به این همه صدا موقع غذا خوردن هم عادت نداشت. خیلی وقت بود که وعده‌های غذاییش رو یا به تنهایی می‌خورد یا به حدی خسته بود که حتی یک کلمه هم با مادرش حرف نمی‌زد اما گویا اخلاق برادر جدیدش کاملا برعکس خودش بود.
مینهو دقیقا مثل سازنده‌ای که به‌خاطر داشت، پرحرف و شاد بود و لبخند رو روی لب هرکسی، حتی اگه نینایی باشه که ابهتش یک شهر رو به زانو درمیاره، می‌تونه بیاره اما این‌بار جونگین توانی برای همراهی کردن باهاش رو نداشت. تصور اینکه سازنده‌ی اصلی جایی بیرون از این دنیاست و چیزی که جلوشه، تصویری از برادر مرده‌اش هست رو به هیچ عنوان نمی‌تونست از ذهنش بیرون کنه. این حقیقت که سازنده به راحتی برادرش رو به زندگی برگردونده و حتی مرگش رو از خاطر زنی که بزرگش کرده هم پاک کرده، خیلی بیشتر از بودن سازنده در این دنیا براش عجیب و ترسناک بود.
- سازن... مینهو... هیونگ... مینهو هیونگ!
هر دو فرد پشت میز نگاهشون رو به جونگین دوختن. پسر بیچاره آب دهنش رو قورت داد و نگاه ملتمسش رو به سازنده دوخت.
- هیونگ، دلم می‌خواد یک چیز مهم رو بهت نشون بدم؛ می‌تونی باهام بیای؟
مینهو طبق معمول بلافاصله بحث رو گرفت و بشقابش رو به عقب هل داد.
- البته...
با دستمال دور‌ دهنش رو پاک کرد، خم شد و بوسه‌ی سریع و نرمی روی گونه‌ی نینا نشوند.
- بعدا می‌بینمت نینا...
نینا با خنده پشت پسر خونده‌اش رو نوازش کرد. جونگین از نمایشی که مینهو راه انداخت، عصبانی بود؛ قبلا هم متوجه شد که سازنده تا چه حد نسبت به نینا حساسه اما این‌جوری دیدنش، حس خوبی بهش نمی‌داد.
بی‌توجه به اون دو نفر به سمت اتاقش رفت تا سویشرتش رو بپوشه اما با صدای نینا، سرجاش متوقف شد.
- تو‌ نمی‌خوای مامان رو ببوسی؟
- چرا باید این‌کار رو بکنم؟ خیلی چندشه!
با اخم و انزجار گفت اما بلافاصله ضربه‌ای از سمت مینهو نوش جان کرد.
- منظورت از حال به هم زن چیه؟ با مادرت این‌جوری حرف می‌زنی؟
- باورت نمی‌شه این مدت چقدر بی‌ادب و سرکش شده بود. بودن تو توی این خونه بیشتر از همه برای من مایه‌ی آرامش خیاله.
سعی کرد به لبخند بزرگ مینهو اهمیت نده و مسیرش رو ادامه داد.
بعد از پوشیدن یک سویشرت مشکی روی تیشرت ساده‌ی کرمی و شلوار ورزشی طوسی رنگ کانورسش، به سمت برادر قلابیش پا تند کرد. مینهو هم روی تیشرت سفیدش یک پیراهن چهارخونه‌ی قرمز مشکی پوشیده بود. به محض رسیدن بهش با تعجب پرسید:
- سردت نیست؟
- پشمیه...
آهانی گفت و بعد پوشیدن دم دست‌ترین کتونی، خداحافظی بلندی با مادرش کرد و از خونه بیرون رفتن.
دستش رو داخل جیب‌های سویشرت مشت کرد و درحالی که به آسمون نگاه می‌کرد، پرسید:
- خب پس هیچ‌کس از مرگ تو خاطره‌ای نداره؟
- نه!
- به جز من؟
- آره.
چند قدم بلند برداشت و کمی جلوتر از پسر کوچیک‌تر حرکت کرد.
- هرکسی که حتی یک اسم از لی مینهو شنیده، حالا دیگه فکر می‌کنه من مدتی رو خارج از کشور تحصیل می‌کردم اما تو... فقط دلم نمی‌خواست تا این حد ناشناس باشم. یک نفر باید ناشناس دنیای دیگه رو به یاد می‌آورد!
- واو این از قبل هم وحشتناک‌تر شد... ببینم من دیروز با یک نفر درمورد تو حرف می‌زدم، یعنی حالا اونم می‌دونه که تو زنده‌ای؟
مینهو سمتش چرخید و با اخم بهش خیره شد. امروز برعکس همیشه باد خنکی می‌وزید. کل صورتش رو به قرمزی گوجه کرده بود. هردو پسر حاشیه‌ی کوچه‌ی نسبتا خلوتی رو پیش می‌رفتن.
- ببینم تو به هرکسی که توی خیابون ببینی، درمورد برادر مرده‌ات حرف می‌زنی؟
- معلومه که نه...
چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و موهاش رو به هم ریخت تا از میزان عصبانیتش کمتر بشه.
- فقط بحثش پیش اومد.
- خب به هرحال حتی اون هم...
برای یک لحظه متوقف شد و نگاه متعجب جونگین روش نشست. هندزفری که جونگین تا الان متوجه نشده بود که دور گردنش هست رو داخل گوشش گذاشت و زیرلب زمزمه کرد:
- تو واقعا حواست به پشت سرت نیست یانگ جونگین.
جونگین متوجه منظورش نشد اما رد نگاهش رو گرفت و به تاریکی انتهای کوچه رسید. مینهو صداش رو بالاتر برد.
- این که تمام مدت پنهونی تعقیبمون کردی سخت به‌نظر می‌رسه. نظرت چیه بیای بیرون؟
نگاهش رو از کوچه گرفت و به سمت مینهو چرخوند. چشم‌های زرد و براقش چیزی نبود که انتظارش رو داشته باشه با این‌حال با استرس مشهودی دوباره به پشت سرش خیره شد. قامت مرد قد بلند با چهره‌ی نسبتا خشنی از بین تاریکی به چشمش می‌خورد. با فکر این که تا الان تحت تعقیب بودن، به خودش لرزید. اگه سازنده نبود، هیچ وقت متوجه این موضوع نمی‌شد.
مرد کمی جلوتر اومد و حالا چشم‌های تیره رنگ و کشیده‌اش بهتر خودنمایی می‌کرد.
- قصد نداشتم شما رو اذیت کنم.
- تعقیب کردن هم یک نوع اذیت حساب می‌شه. مگه نه جونگینی؟
جونگین به مردی که با وجود چشم‌های تیره‌اش، هاله‌ای عجیب ازش حس می‌کرد و تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد. مرد غریبه به گوشه‌ی لبش دست کشید و با اخم محوی به دو مرد نگاه کرد.
- من شینم! چان ازم خواست مدتی حواسم به جونگین باشه تا شرایط آروم‌تر بشه.
- و اون شرایط ناآرام چیه؟
مرد غریبه که خودش رو شین معرفی کرده بود، نگاه تیز و تاریکش رو به جونگین دوخت و پسرک حس می‌کرد با اون چشم‌ها تا عمق روحش رو هم می‌تونست ببینه.
- تلاش سازمان برای گرفتن یانگ جونگین...

The Enigma Of The World قصص لتهوسّ بها. اكتشف الآن