به آرومی در رو باز کرد و وارد خونه شد. هنوز نمیتونست مرز بین خواب و بیداری رو تشخیص بده. ذهنش مثل یک کوزهی سفالی بود که هر لحظه یک ترک جدید روش میافتاد و ذرهای از باورهاش رو نابود میکرد.
نوزده سال به دنیایی خیره شده و از زیباییش غبطه خورد که پر از معماهای حل نشده بود. اگه به کسی درموردش میگفت، فکر نمیکردن که دیوونه شده؟ قطعا خودش هم هیچ وقت چنین چیزی رو باور نمیکرد. شاید وقتی خواب بود، یک میکروچیپ داخل چشمهاش جاگذاری شده یا شاید هم فقط عقلش رو از دست داده بود. قطعا مورد دوم منطقیتر به نظر میرسید. به هرحال خواب نامناسب و تغذیهی اشتباه، بالاخره روی روانش هم تاثیر گذاشته بود و اون رو به یک دیوونه تبدیل کرد.
- ولی من فقط نگرانم سوزان...
صدای آروم نینا باعث شد کمی مکث کنه و از روی کنجکاویی که نمیدونست از کجا نشأت گرفته، به حرفهاش گوش بده.
- میدونم، من بازم تند حرف زدم اما... آره باید سعی کنم بیشتر پسرم رو درک کنم ولی از وقتی یادمه یا با سربازها درگیرم یا قاتلها، واقعا نمیدونم چطور باید با یک پسر معمولی رفتار کنم.
مادرش بعد از یک مکث طولانی و تایید حرفهای مخاطب پشت گوشی، ادامه داد.
- میفهمم... آه سوهیوک چطور تونستی من رو با پسر دردسر سازت تنها بذاری؟
باز هم کمی مکث کرد و با لحن ناامیدی ادامه داد.
-میدونی اونی، من واقعا کم آوردم. من خودم هنوز مثل بچهایم که تازه راه رفتن یاد گرفته؛ بدون سوهیوک نمیتونم دویدن رو به پسرم یاد بدم، فقط دارم بالهاش رو برای پرواز کوتاه میکنم... نه من به جز خشونت زبون دیگهای یاد نگرفتم و جونگین هم پسری نیست که بشه باهاش کنار اومد. اون معمولا حرف نمیزنه و من نمیفهمم مشکلش چیه. سر و کله زدن با پسر خودت از هزارتا سرباز دیگه سخت تره...
دیگه بیشتر صبر نکرد تا پایان مکالمات نینا رو بشنوه. جونگین هیچ وقت نمیتونست از نینا عصبانی بشه، مهم نبود چی بگه یا چیکار کنه، در نهایت پسر بچهی وابسته به مادرش بود. مرگ زودهنگام پدر و برادرش، روی جونگین تاثیر زیادی نداشت چون سنش خیلی کم بود اما نینا رو کاملا نابود کرد. این رو میدونست که مادرش تا چه حد به پدرش وابسته بود و عاشقانه میپرستیدش و حتی مدتها بعد از مرگش نمیتونست به زندگی عادی ادامه بده، پس همیشه سعی میکرد حرفهاش رو به دل نگیره؛ این کمترین کاری بود که میتونست انجام بده چون همونطور که خود نینا هم گفت، جونگین ترجیح میداد به جای حرف زدن با دیگران روزش رو تنهایی بگذرونه و نمیتونست عشقی که نسبت به مادرش داشت رو به خوبی بروز بده.
به محض اینکه وارد اتاقش شد، سیلی عظیمی از افکار به سراغش اومد که در کنارش نینا و نگرانیهاش، مثل یک نقطهی کوچیک بودن. اینکه کجا رفت و چی دید رو نمیتونست درک کنه. به صفحهی سیاه مانیتور خیره شد و به این فکر کرد که ممکنه با گشتن تو فضای مجازی چیزی پیدا کنه یا نه؟! البته که خودش هم جوابش رو میدونست و بدون شک پاسخ همه چیز در همون دنیای عجیب و خیالی بود.
لباسهاش رو با شلوار راحتی عوض کرد و با بالا تنهی برهنه، روی تخت دراز کشید. خیلی وقت پیش یک مقالهای در مورد شیفت کردن خوند که خب چندان براش جذاب نبود چون از نظرش چنین چیزی امکان نداشت اما با دیدن چیزهایی که خودش از سر گذروند، دیگه هیچ چیز مسخره به نظر نمیرسید؛ پس سعی کرد با یادآوری اطلاعات محدودی که تو ذهنش باقی مونده بود، خودش رو به همون راهروی عجیب برسونه.
چشمهاش رو بست و تکتک جزییات اون اتاق عجیب رو برای خودش مرور کرد. سعی داشت تمام حواسش رو به اون موضوع بده و افکار بیهوده رو از ذهنش بیرون بندازه. باوجود خواب کافی که این مدت داشت، هنوز هم اثرات خستگی درونش باقی مونده بودن که بعد از بستن چشمهاش، باز هم به عالم خواب کشیده شد.
وقتی چشمهاش رو باز کرد، باز هم خودش رو در محاصرهی کدهای سبز رنگ که مدام درحال حرکت بودن، دید. برای اولین بار لبخندی روی لبهاش نقش بست، در فضای سیاه و پر از اعداد، قدم برداشت و در همون حال ناامیدانه به دنبال یک روزنه، اطراف رو از نظر گذروند. از اون صدایی که حتی مطمئن نبود واقعی بود یا توهم، سوالات زیادی داشت.
صداش رو صاف کرد و با شک گفت:
- کس اینجا هست؟
مدتی در سکوت منتظر بود اما هیچ جوابی دریافت نکرد، پس با صدای بلندتری ادامه داد.
- هی واقعا کسی صدام رو نمیشنوه؟
باز هم سوالش بیپاسخ موند. آهی کشید و یک دور کامل، دور خودش چرخید. البته که توهم زده بود، در تمام این مدت هیچ موجود زندهای جز اون سایههای عذاب آور و ترسناک ندید پس چطور انتظار داشت صدای یک انسان دیگه رو شنیده باشه؟!
أنت تقرأ
The Enigma Of The World
خيالجونگین یک پسر معمولی با دغدغههای معمولی بود، تا زمانی که تحت تأثیر یک گلیچ قرار گرفت و به بیرون از دنیاش منتقل شد. فهمید یک آواتار در یک دنیای شبیهسازی شدهست و دنیای اصلی دچار یک بحران زیست محیطی شده و نسل انسان در خطر نابودیه. انسانها هوش مصنوع...
