Part 10

15 2 0
                                        


- صاحبت کجاست؟
شین با اخم به مینهو که با یک پوزخند احمقانه بهش خیره بود، نگاه کرد. چان گفت که مراقب جونگین باشه، هیچ حرفی از غریبه‌ای که کنارش بود، نزد پس می‌تونست یک‌ مشت مهمون صورتش بکنه؟!
- بدون اجازه‌ی صاحبت، حرف هم نمی‌تونی بزنی؟
جونگین پایین آستین پیراهنش چهارخونه‌اش رو به سمت پایین کشید تا کمی آروم بگیره اما مینهو وقتی از کسی خوشش نمی‌اومد، نمی‌تونست جلوی تیکه انداختن بهش رو بگیره.
- سگ خوبی هستی...
- صاحبش این‌جاست!
قامت پر‌ چان درحالی که هر دو دستش رو توی جیب کت بلندش جا داده بود و گوشه‌ی لبش یک سیگار روشن قرار داشت، خیلی یهویی پشت سر شین ظاهر شد اما نگار باز هم سازنده تعجب نکرد. کامل به سمت چپ خم شد و پوزخندش تبدیل به یک لبخند بزرگ شد.
- مزاحمی که قصد داشت از برادر کوچولو و مظلوم من سواستفاده کنه هم این‌جاست؟
چان با چشم‌های ریز شده‌، نگاهش رو بین جونگین و مینهو که هیچ شباهتی به هم نداشتن، چرخوند. در مورد برادر بزرگ‌تری که در یک کشور خارجی تحصیل می‌کرد،‌ چیزی شنیده بود اما انتظار نداشت که به این زودی اون رو ببینه.
نگاه جونگین خودبه‌خود روی دست زخمیش نشست و حس عذاب‌وجدانی که در اون لحظه نداشت، حالا گریبان‌گیرش شده بود.
- چندان به نظر نمی‌رسید که برادر عزیزت مظلوم باشه.
- برای این بود که معلم خوبی داشت.
صاف ایستاد و با سر بالا و اعتماد به نفسی که از تک‌تک منافذ بدنش تراوش می‌شد، گفت. چان هم خندید و جوابش رو داد:
- باید به برادرت یاد می‌دادی که از عقلش هم استفاده کنه، البته... چیزی که خودت نداری رو چطور قراره طرز استفاده‌اش رو بلد باشی؟
در اون بحث طولانی و بچگانه، شین و جونگین کاملا بی‌فایده و اضافه بودن. نه مینهو و نه چان اهمیتی به اون دو نفر نمی‌دادن و فقط قصد داشتن از اون یکی کم نیارن اما جونگین از این حس بی‌فایده بودن، چندان خوشش نیومد.
- بس کنید.
هر دو به جونگین که برخلاف همیشه، این‌بار حسی جز سردرگمی و ترس درونش بود، خیره شدن. اون پسر از بحث بین دو مرد عصبانی و از این که جایی در اون بحث نداشت، کلافه بود. هنوز هم حس خوبی نسبت به چان نداشت اما وجود سازنده در کنارش اجازه می‌داد تا آزادی عمل داشته باشه و بدون نگرانی از این موضوع که آیا زنده می‌مونه یا نه، صحبت کنه.
- بهتر نیست به جای بحث کردن، منطقی صحبت کنیم؟
به سمت چان چرخید که ابروهاش رو بالا داده و جوری که انگار یک میمون توی باغ وحش، یک کار جالب و غیرمنتظره کرده، بهش خیره بود.
- و تو دقیقا از من چه کوفتی می‌خوای؟
- من؟
- بهتره مراقب کلماتی که به کار می‌بری، باشی!
مینهو تهدیدآمیز بین حرفش پرید و از همون لحظه نشون داد که اگه حرف اضافه‌ای بزنه، وجودش رو از روی زمین محو می‌کنه. چان سیگار رو روی زمین انداخت و با نوک پاش خاموشش کرد. وجود اون سیگار صرفا برای مرموز نشون دادنش بود و هیچ کارایی دیگه‌ای نداشت و تنها شین بود که این حقیقت رو در اون جمع می‌دونست.
- تو مثل جایزه‌ی لول صدی جونگین... سمت هر کی باشی، پیروز اون مرحله می‌شه و من الان می‌خوام که تو سمت من باشی تا با هم سازمان رو شکست بدیم.
- فکر نمی‌کنی این بهتر از می‌خوام ازت سواستفاده کنم، باشه؟
چان با خشم پلک‌هاش رو به هم فشرد و سعی کرد در برابر برادر غیرقابل تحمل جونگین، مقاومت کنه فقط چون به اون پسر نیاز داشت. جونگین به مینهویی که با حرص به مرد مو فرفری خیره بود، نگاه کرد. قطعا به اون مرد اعتمادی نداشت اما به حرفی که از بین لب‌های سازنده بیرون می‌اومد، بیشتر از هر چیزی باور داشت.
مینهو به چشم‌های پر شده از شکش خیره شد و همزمان که کف هر دو دستش رو روی پهلوهاش می‌ذاشت، آه عمیقی کشید.
- ما رو پیش گروهت ببر. به هرحال که شما دو نفر قرار نیست تنهایی سازمان رو نابود کنین، حتما گروهی دارین!
چان و شین هر دو از این حرف جا خوردن. انتظار چنین چیزی رو نداشتن؛ درواقع چان خودش رو برای هیچ چیزی آماده نکرده بود، فکر‌ می‌کرد باز هم مثل پسر دبیرستانی که دنبال دختر محبوب مدرسه‌ست، مجبوره مدام خودش رو به جونگین نشون بده و حتی گاهی مثل قهرمان داستان اون رو از خطرات نجات بده تا پسر با لبخند پر از عشقی بهش بگه، من همه چیزم رو به تو می‌دم.
- باشه... فقط بهم یکم فرصت بدین!
- برای چی؟‌ که بتونی اتاقت رو مرتب کنی؟
نه تنها جونگین، بلکه حتی شین هم نتونست در برابر این حرف مینهو مقاومت کنه و نخنده. جونگین کاملا سازنده رو می‌شناخت و می‌دونست هیچ فرصتی رو برای طعنه زدن از دست نمی‌داد اما دیدن این وجه‌اش از نزدیک خیلی بامزه‌تر از چیزی بود که تصور می‌کرد اما چان حس‌ دیگه‌ای داشت. دستش رو روی شونه‌ی مینهو گذاشت و فشار کنترل شده‌ای بهش داد.

The Enigma Of The World Stories to obsess over. Discover now