_همین جا بمون جیمین!
جونگکوک دستور داد و فورا ماشین رو متوقف کرد، بی توجه به نگاه سوالی جیمین پیاده شد و سمت هیون دوید که داشت از خیابون رد میشد.
همین که بهش رسید بازوش رو چنگ زد و سمت خودش کشید.
هیون به سختی تعادلش رو حفظ کرد تا گوشیش هم از دستش نیوفته، خواست با اخم به فردی که اینطور وحشیانه بازوش رو کشیده بود بتوپه که با چشم تو چشم شدن با برادرش پلکی متعجب زد و گفت:
_هیونگ؟ تو اینجا چیکار-...
_باید باهات حرف بزنم هیون!
هیون که متوجه ی اضطراب و نگرانی هیونگش شد، سر تکون داد و گفت:
_میخوایی بریم کافه ی روبه رویی؟
جونگکوک سر تکون داد و بازوی برادرش رو ول کرد.
وقتی وارد کافه شدن هیون سمت میزی رفت که تا دقایقی پیش با جیمین اونجا گپ میزدن.همین که جونگکوک روی صندلی نشست هیون دستاش رو روی میز گذاشت و گفت:
_چیزی شده هیونگ؟ تو... اینجا چیکار میکردی؟
جونگکوک برای حفظ خونسردی و اروم کردن خودش چند ثانیه ای کوتاه مکث کرد، چندتا نفس عمیق کشید و سپس با آرامش به پشتی صندلی تکیه داد و لب زد:
_تو قراره ازدواج کنی هیون؟
هیون لب تر کرد، چشم بین تیله های هیونگش چرخوند و به ارومی سر به منفی تکون داد.
_اونها اینو ازم میخوان... میخوان با یه پسره به اسم جیمین ازدواج کنم، امروز باهاش قرار داشتم درست همینجا پشت این میز باهم حرف زدیم و به توافق رسیدیم... جیمین عاشق یکی دیگس و نمیخواد ازش جدا بشه، منم اینو نمیخوام. قرارشد با کمک هم این ازدواج رو بهم بزنیم... تو هم کمکمون میکنی هیونگ؟
جونگکوک با شنیدن حرف های هیون لبخند به لب هاش برگشت، نیشخندی زد و با اطمینان سر تکون داد و گفت:
_من یه نقشه دارم هیونی...
.
.
._جونگکوک؟
_جانم؟
درکمال خونسردی جواب جیمین رو داد و ماشین رو نزدیک به کلبه نگه داشت.
وقتی جوابی از جیمین نشنید سمتش برگشت و ابرویی بالا انداخت:_چیزی میخوای بگی؟
_جوابمو ندادی... تو هیون رو از کجا میشناسی؟
جونگکوک دست جیمین رو داخل دستاش گرفت و با لبخندی محو کف هردوتا دستاش رو به نوبت بوسید.
_اون برادرمه جیمینی!
خب جیمین انتظار شنیدن هر نوع فامیلی رو داشت جز برادر! حتی حدس زد که شاید با هیون خصومت شخصی داشته باشن.

YOU ARE READING
𝐶𝑖𝑔𝑎𝑟𝑒𝑡𝑡𝑒
Romanceفول پارت فیکشن: سیگار ژانرها: رمنس، رمزآلود، امگاورس، اسمات کاپل: کوکمیـن روز آپ: سهشنبه ها قسمتی از فیک: _وقتی اون شب گیرم انداختی ماه کامل بود! امشبم ماه کامله.. +یعنی امشب سالگرد دیدارمونه.. پس مثل همون شب لازمه بهت سیگار بدم تا خفه شی؟! _نه...