با خودش یکی به دو کرد و در نهایت با نفس عمیقی در اتاق رو زد و منتظر اجازه ی الفا داخل اتاق شد... از حرفی که میخواست بزنه زیاد مطمئن نبود!
فرار نمیکرد فقط برای چند ساعت باید بیرون میرفت!همینکه الفا بهش اجازه داد، وارد اتاق شد و دستاش رو پشت سرش بهم گره زد تا کمی از استرسش کم کنه...
الفا عینک مطالعه ای به چشماش زده بود که کمی ظاهر خشن و ددی طورش رو کیوت میکرد.. با موهای پریشون روی صفحه ی لپ تاب دقیق شده بود و داشت ایمیل های مربوط به قرارهای کاریشو میخوند...
جیمین با کمی تردید جلو رفت تا توجه ی الفا رو به خودش جلب کنه.. جونگکوک زیر چشمی بهش نگاهی کرد و صداشو به گوش امگا رسوند...
_چی میخوای؟
جیمین اب دهنش رو قورت داد... حس میکرد الانه که بیهوش بشه!.. نگاه خیره و دقیق الفا روش، حرف زدن رو سخت میکرد..
_میشه.. برم.. بیرون؟
_کجا میخوای بری؟؟ هرگز!!
جونگکوک عینکش رو از روی چشماش برداشت و عصبی غرید... اون امگا با خودش چی فکر کرده بود... اینکه جوگکوک بهش اجازه میده که بره بیرون و هر غلطی که خواست بکنه؟.. درحالی که هیچ اعتمادی بهش نداشت چطور با خودش فکر کرده که جوگکوک بهش اجازه میده بره!
اگه واقعا جاسوس باشه چی؟
جیمین نفس عصبی کشید و روی میز خم شد... دستایی که تا چند لحظه پیش از ترس میلرزیدن رو از عصبانیت مشت کرد... پسر امگا از اون خونه فرار نکرد که گیر کس دیگه ای بیوفته!.. کمی اعتماد و ازادی برای امگا وجود نداشت تا زندگی راحتی داشته باشه؟
حتی کسی نبود تا درکش کنه!_ببین جی کی!.. من برده یا گروگان تو نیستم! با خواسته ی خودم اینجا اومدم و هر وقت که بخوام از اینجا میرم پس سعی نکن جلوی منو بگیری!... چون ازت اجازه خواستم به معنای این نیست که برام تصمیم بگیری... فقط حس کردم چون باهم زندگی میکنیم به عنوان آلفای خونه ازت اجازه بگیرم همین!
پوزخند الفا عمیق تر شد.. دست به سینه به امگای حرص خورده زل زد و با لحن محکم و سردی گفت...
_من بهت اجازه نمیدم دام..!.
جیمین دندون هاشو روی هم فشار داد و انگشت فاکش رو به سمت الفا گرفت و بدون اینکه منتظر عکس العمل جونگکوک بمونه از اتاق بیرون رفت... چند روز دیگه افتتاحیه داشتن و از امروز برای شرکت در مراسم باید خودشون رو آماده میکردن... جیمین به هیونگش قول داده بود حتما باهاش شرکت میکنه!
جیمین از بد قولی متنفر بود.
میخواست مثل خاکستری همیشه به قول هاش عمل کنه.. به یاد داشت روزهایی که وقتی موقع برگشتن به خونه به خاکستری میگفت فردا چه ساعتی کنار آبشار منتظرش بمونه و فردای اون روز وقتی جیمین به جنگل میرفت حتما خاکستری رو سر ساعت اونجا میدید.

STAI LEGGENDO
𝐶𝑖𝑔𝑎𝑟𝑒𝑡𝑡𝑒
Storie d'amoreفول پارت فیکشن: سیگار ژانرها: رمنس، رمزآلود، امگاورس، اسمات کاپل: کوکمیـن روز آپ: سهشنبه ها قسمتی از فیک: _وقتی اون شب گیرم انداختی ماه کامل بود! امشبم ماه کامله.. +یعنی امشب سالگرد دیدارمونه.. پس مثل همون شب لازمه بهت سیگار بدم تا خفه شی؟! _نه...