💀Part15💀

87 22 29
                                    

POV[Writer]

می کیانگ حس کرد پاهای همسرش رو به سستی میره، سریع به دست هاش چنگ زد تا مانع افتادنش بشه و اون رو روی صندلی نشوند.
ترسیده به چهره سوک کیو که رنگ به رو نداشت خیره شد و سریع به آشپزخونه رفت تا براش یک لیوان آب بیاره. ثانیه ها گذشتن و سوک کیو مدتی بعد تلفن رو قطع کرد، اما همچنان بهت زده و بی صدا به روبروش خیره بود.

می کیانگ آروم دم گوشش صداش کرد:
هی...سوک...چیشده؟! یه چیزی بگو. داری میترسونیم.

سوک کیو چشماش رو روی همسرش زوم کرد و سعی کرد کلمات رو کنارهم بچینه تا بتونه اون خبر ناگوار یا حتی میشه گفت ترسناک رو به همسرش برسونه.

_سوک...لطفا!!!

_پدر...پدر رافائل بود.

_خب؟!

_اون...اون زن، صاحب خونه یونگی...به همراه پسرش...جسدشون تو زیرزمین خونه شون پیدا شده.

می کیانگ وحشت زده روی زمین مقابل همسرش زانو زد و ناباور بهش نگاه کرد.

_خدای من...امکان نداره، آخه، آخه چطور ممکنه؟
چجوری این اتفاق افتاده؟

مرد با دست های بزرگ و سردش صورتش رو پوشوند و آه عمیقی کشید.

_تنها نبودن.

می کیانگ که سرش رو پایین انداخته بود با شتاب به همسرش خیره شد و روی دو زانو هاش ایستاد.

_منظورت چیه؟ وای، نکنه بچه ها؟!

سوک کیو که متوجه شد همسرش افکار اشتباهی تو سرش داره شکل میگیره سریعا مخالفت کرد.

_نه می کیانگ آروم باش، هوسوک و یونگی سالمن.

نفس عمیقی که همسرش کشید قلبش رو لرزوند.

_پس کی؟

_دوستای هوسوک، لویی، سارا، هری، جسدشون رو بدون سر توی زیرزمین پیدا کردن. همینطور جسم بی هوش سَم! تنها اون زنده مونده!

_کی...این کار رو کرده؟

مرد سرش رو تکون داد و نمیدونم آرومی گفت.

سکوت آزاردهنده ای بینشون به وجود اومده بود و هیچ کدوم راضی به شکستش نبودن.
دقایق به سرعت سپری میشدن، می کیانگ به دیوار تماما سفید مقابلش خیره بود که صدای همسرش اون رو به خودش آورد و از افکار سیاهی که تو ذهنش می‌گذشتن رهاش کرد.

_به بچه ها چیزی نگو مخصوصا یونگی، نمیخوام وحشت زده و نگران بشه.

می کیانگ خفه تایید کرد.

_می گم...نمیخوای یه سر به اون خونه بزنیم؟

_باید برم مجوزش رو بگیرم...قبلش بیا یه سر بریم بیمارستان، ملاقاتِ سَم. اون بهتر میدونه تو اون خونه چه اتفاقی افتاده!

▪︎~خانه ای برای اجاره~▪︎Where stories live. Discover now