Sahel preview
سرمو روی سینش گزاشتم...
از عقده بغل دیشب..ممانعت نکردم و گزاشتم بغلم کنه...
حس خیلی خوبی بود...
حس سینه ستبر و سفتش زیر صورتم...نوازش موهام...بازوهاش دور بدنم...
همه دلم رو قلقلک میداد و حس آرامش رو به روحم تزریق میکرد..یهو به خودم اومدم...
نه...دیگه بسه..نباید بیشتر از این طولانی بشه...
دلم میخواست از آغوشش دل بکنم اما انگار سخت ترین کار دنیا بود...
تنم سنگین شده بود و اجازه بلند شدن رو بهم نمیداد...ولی بلاخره سرمو بلند کردم و دستشو از دورم باز کردم...
+عااام..نوشیدنی ها گرم میشن..غذا از دهن میوفته...
سمت میز برگشتم و نگاهمو ازش دزدیدم...انگار که فهمیده بود داشتم فرار میکردم...
حس کردم لبخندی زد و برگشت سر جاش...
نشستیم و مشغول خوردن شدیم...-خب.. ساحل ببین...
با تعجب نگاش کردم..
-عااام..الان باهم دوستیم دیگه...
یکم فکر کردم..دوست..آره..آشتی کردیم...
+منظورت...
-نه..دوست معمولی...
نفسی از سر آسودگی کشیدم: آره...دوستیم..
لبخندی زد و به خوردن ادامه داد...دیگه هم حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد...
تموم کردیم و من ظرفا رو جمع کردم...
شروع کردم به شستن کردم...اولین بشقاب رو آبکشی کردم و خواستم بالا بزارم...
اما متوجه شدم که قدم نمیرسه...
هووووف بابا قدت بلنده..شاید یکی دیگه نباشه...
پابلندی میکردم و سعی میکردم که خودمو به بالا برسونم..اما نمیشد...یهو دیدم یکی ظرف رو از دستم گرفت و گزاشت بالا...
+هههههه...
برگشتم که دیدم ایان پشتمه...
+چکار میکنی..ترسیدم...
با لبخندی گفت: نترس کوچولو...
اخم کردم و به شستن ادامه دادم...باز این گفت کوچولو...
کوچولو عمته...
همینجوری کنارم ایستاده بود...
بشقاب بعدی رو هم خودش از دستم گرفت و بالا گزاشت...
نگاش کردم که با یه پوزخند حرص دراری نگام میکرد...
BINABASA MO ANG
The College
Teen Fictionوقتی که از نقطه امنت فاصله میگیری و به یک کشور غریب سفر میکنی برای تحصیل با چالش هایی رو به رو میشی که ممکنه خیلی سنگین و طاقت فرسا باشه. اما هممون شنیدیم که اگر چیزی تو رو نکشه قوی ترت میکنه اما در عین حال ممکنه در کنار این اتفاق ها که طاقت فرساس...