chapter.05

29 12 2
                                    

مشت محکمی که نسیب مرد دورگه شد و او را روی زمین انداخت. از فرط شدت مشت، جانگکوک خون جمع شده در دهانش را روی کف‌پوش های سفید و طلایی تف کرد. حتی جرئت چشم در چشم شدن با ووشیک را نداشت چه برسد به اینکه بتواند سرش را مقابل او بالا بگیرد.
وظیفه آنها مراقبت از تهیونگ بود اما حالا دنده‌ و سرش شکسته بود و از بخاطر خونریزی داخلی زیر تیغ جراحی بود. این اصلا به مراقبت نزدیک هم نبود! اگر ووشیک از روی جنازه آنها رد نمیشد، فقط بخاطر سرجو دلوکا بود!
 
یونگی دستمال کاغذی دیگری را در سوراخ بینی‌اش فرو کرد تا جلوی خونریزی را بگیرد. جانگمین شیشه خنک ویسکی را روی پیشانی‌اش گذاشته بود تا کبودیش بیشتر نشود. ووشیک رسما دخلشان را آورده بود‌. البته که حق هم داشت. او به این کودن های بی‌مسئولیت اعتماد کرده بود تا از عزیز‌ترین‌هایش، از خانواده‌اش مراقبت‌ کنند. ولی آنها چیکار کردند؟! تهیونگ عزیزش را فرستاده بودند گوشه بیمارستان!

《یک کار خیلی ساده بهتون سپردم اون‌وقت، شما سه‌تا بی‌عرضه حتی نتونستید از یک بچه مراقبت کنید!》

لگد محکی به پای جانگکوک زد.‌ مرد دورگه از درد بدنش را منقبض کرد و پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد. اگر جیکشان در می‌آمد ووشیک قطعا تیکه‌تیکه‌شان میکرد《با این وضع میخوای شاه پلازودوکاله بشی؟ تویی که حتی نمیتونی از خانواده‌ات محافظت کنی؟》

سمت جانگکوک برگشت. با دیدن او که سرش را پایین انداخته بود و از درد به خودش میپیچید سمتش هجوم برد. فکش را محکم بین انگشتانش گرفت و با از بین چفت دندان هایش غرید《مثل یک حرومزاده ترسو سرتو ننداز پایین احمق بی‌دست و پا! نگام کن و جوابمو بده دلوکا!》

جانگکوک با چشم هایی که میلرزیدند به ووشیک نگاه کرد و گفت《من، نتونستم از خانواده‌.. مراقبت کنم》

《 اره اره، این دقیقا کاری که کردی!》ووشیک گفت و انگشترش که یک توپاز نارنجی سلطنتی روی آن بود را روی انگشت اشاره‌اش گذاشت. رحم و مروت کافی بود!
با همان انگشتر، مشت محکمی روی صورتش کوبید و گونه‌‌اش را پاره کرد. وقتش بود که شاهزاده دورگه به خودش بیاید!

جانگکوک روی زمین افتاد و پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد. باید خدا و مریم مقدس را شکر میکرد که ووشیک از خونش گذشته بود.
 
پارک ووشیک سیگاری را بین لب هایش گذاشت و قبل از روشن کردنش گفت《این گندکاری رو جمع کنید》

جان آرام از درد ناله کرد. ووشیک که همچنان کلافه بود محکم فندک نقره را سمت صورت او پرت کرد و فریاد زد《صداتو ببر جان!》


*********


صدای مکالمه گنگی را می‌شنیدم اما متوجه نمیشدم که چه می‌گویند. خدایا، سرم چنان درد میکند که انگار چرنوبیل در ان اتفاق افتاده یا شاید هم قطار از رویم رد شده بود

LOTUS Where stories live. Discover now