♡... پارت(14)... ♡

249 36 30
                                    

نیشخندی زدو دست جیمین و گرفت و با هم از کافه بیرون اومدن

جیمین هنوزم به جایی خیره بودو به فکر فرو رفته بود

هیونجین چند تا بشکن جلوی صورتش زد تا اون و به خودش بیاره ولی با شنیدن جمله جیمین فهمید موفق نشده...

~اون برا قلب کوچیک من زیادی خوشگله... زیادی جذابه آه لعنتی
دستشو رو قلبش گذاشت و صدای هیجان زده ای از دهنش خارج شد

هیونجین با دهن نیمه باز به جیمین نگاه میکرد.
پس گردنی به گردن سفید جیمین زدو راه افتاد

جیمین گردنشو مالید و دنبال هیونجین دوید
~یااااا دلت کتک میخوااااد

هیونجین نگاهی به قدوبالای جیمین و اخمای کیوت درهمش کردو لبخند زد

®اوه چقد خشن... یه لحظه از ترس لرزیدم جوجه

~الان حسابتوو میرس...

☆آقای پارککک

با دیدن محافظاش تو جاش یخ زد
نگاه مظلومی به هیونجین کرد و با سری پایین چند قدم سمت بادیگارداش برداشت و بینشون قرار گرفت

با شنیدن صدای گوشیش از جیبش درش اوردو به پیام هیونجین نگاه کرد

(هیونجین: نگران نباش... تا جایی که بتونم یکم دربارش تحقیق میکنم)

جیمین با لبخند به چهره ی کیوت و خندون هیونجین نگاه کرد و زمزمه کرد
~ممنون...

از اون روزبه بعد هیونجین هر وقت چیز جدیدی از یونگی میفهمید به جیمین میگفت البته چیزایه زیادی دستگیر جیمین نمیشد
فقط اسمش و چند تا از علاقه مندی هاش

میوه مورد علاقش نارنگیه

از شکلات تلخ بدش میاد

عاشق پیانوعه

و... از بوکس خوشش میاد

واقعا جیمین همیشه به این فکر میکرد... اون دستایی که بخاطر بوکس کار کردن بزرگ و قوی شده بود چطوری میتونست رو کلاویه های پیانو با ظرافت تمام بنوازه؟ شاید فقط به پیانو علاقه مند بود نه چیز دیگه

احتمالش هست چون هیونجین هیچوقت نگفته بود که یونگی پیانو میزنه

آرزو میکرد حتی برای یک بارم شده یونگیو در حال پیانو زدن ببینه...
فقط یک بار

بخاطر اینکه حداقل از یونگی چند تا عکس داشته باشن یکیو استخدام کرده بودن

GRAY CHAMOMILE... ♡Onde histórias criam vida. Descubra agora