Part_9

350 66 59
                                        


فلش بک

چیزی که به هیچ وجه انتظارش و نداشت اتفاق افتاده بود . کلاس ادبیات ، ریاضی ، سالن ورزش و همچنین سلف نادیده گرفته شده بود در حالی که تمام مدت با فاصله یک میز یا نیمکت از هم فاصله داشتن تا با خوشبینانه‌ترین حالت ممکن جین با خودش فکر کنه شاید به خاطر فاصله زیاد اونو ندیده اما بی تفاوت رد شدن مینسوک این احتمال رو رد می‌کرد .


بالاخره زمان استراحت بین کلاس ها اون و تو محوطه بیرون مدرسه جایی که دانش آموزان کمتری بودند روی نیمکت کنار یکی از بازیکنان بسکتبال دید .

حتی از این فاصله هم از پشت  می‌تونست تشخیص بده شخص کنار ش یوگیومه . کسی که تمام مدت مخالف دوستی اون با کاپیتان مورد علاقه مدرسه بود .

چاره‌ای نداشت پس با کشیدن نفس عمیقی به طرفشون حرکت کرد .
+ میشه چند دقیقه تنهامون بزاری؟
مینسوک بدون اینکه به عقب برگرده ضربه زدن به توپ و متوقف می‌کنه . یوگیوم با مکثی به عقب برمی‌گرده و نگاه سرتاپایی به جین می‌ندازه و با پوزخندی دوباره با مینسوک نگاه می‌کنه که با تاییدش از جاش بلند میشه و به سمت سالن میره .


چند لحظه سکوتی بینشون برقرار شد که برای جین جو خیلی معذب و ناراحت کننده‌ای بود .
هیچ وقت شروع کننده صحبت با کسی نبود چون همیشه بقیه بودند که به سمت اون می‌اومدن و مشتاق آشنایی با اون بودند .

- اگه خیلی سخته میتونی بری کسی مجبورت نکرده تا  اینجا باشی
+ تو امروز با رفتارت مجبورم کردی که همه جا دنبالت بگردم

مینسوک تمسخرآمیزی ادامه میده
- آره قبول دارم یه کمی سخته دقیقاً کاری که یک ماه تمام من کردم

جین بدون اینکه روی نیمکت بشینه زیر چشمی نگاهی بهش انداخت نفس عمیقی کشید و دست‌هاش و داخل جیب شلوارش گذاشت

+ اومدم تا بهت توضیح بدم
- یکمی دیر اومدی چون خودم همه چیز و دیدم
+ اشتباه میکنی همه چیز اونی نیست که دیدی ...
مینسوک تمام مدت سعی داشت برخلاف خواسته قلبش به عقب برنگرده و بی تفاوت از جین صحبت کنه ، بالاخره با حرص و خشم از جاش بلند شد و رو به جین ایستاد

- اشتباه دیدم؟! خیابون ججومگ کوچه دوم چهارمین خونه و در سفید رنگ سه پله و روی دومین پله دوتا گلدونه ، پنجره اتاقت طبقه دومه و پرده اش خاکستریه تی شرت سفید شلوار مشکی و عینکی که من برات خریده بودم رو‌چشمات بود .... بازم میگی اشتباه دیدم ؟؟؟
بی نفس و فشرده و با صورت سرخ شده صحبت میکرد
+ منظور من این نبود...
- پس چی
+ گوش کن ...
- من ، من دیدم چطور بوسیدیش ... دیدم ...


بدنش میلرزید ، تحمل خیانت از کسی که دوستش داشت براش خیلی سخت بود اونم وقتی که اینطور حق به جانب جلوش ایستاده بود ... انکار که اصلا واسه اون مهم نبوده .

Love , Revenge Stories to obsess over. Discover now