پشت در خونه منتظر ایستاده بود . کمی قبلتر ماشین رو با عجله و کمی نامرتب پارک کرد و با برداشتن وسایلش به سمت اسانسور پا تند کرد .
کمی دقیقتر ، با لبخندی که کمتر از جونگکوک دیده میشد از آسانسور بیرون اومد ، دستی به موهای مرتبش و کرواتش کشید و با لبخند اینبار جمع و جور تری ، برخلاف همیشه که با کارت در رو باز میکرد اینبار دوست داشت تا کسی دیگه ای این کارو براش انجام بده .
به محض باز شدن در با دیدن جین که موهای لختش روی چشماش رو گرفته بودن و لب های قرمزش تو صورت سفیدش خودنمایی میکرد ، بدون هیچ حرفی با چشمان براق و خندان به جینی که با لبخند یکطرفه درحال تماشای اون بود خیره شد .
چندثانیه در سکوت گذشت و جین روی پا جابه جا شد و با تکون دادن سری سعی در رسوندن پیامش به معنی چیه داشت .
بالاخره بعد از حدود سی ثانیه سکوت جونگکوک اخم ریزی کرد و گفت
-عممممم ... فکر کنم زنگ اشتباهی و زدم
جین خندید وسرش و برگردوند
+چطور ؟!
- آخه هیچوقت ، همچین فرشته زیبایی و توخونم نداشتم
+ ای عوضی
کت جونگکوک و چنگ زد و داخل خونه کشید .
- چرا عوضی عشقم ؟ من این همه دارم تلاش میکنم تا عشقتو جذب کنم
همونطور که کفش هاش و در می آورد با رها کردن وسایلش کنار دیوار سالن پشت سر جین وارد اشپزخونه شد .
+ خب اینم یکجور امتیاز مثبته
- عوضی بودنم؟!
+ من آدمای عوضی و دوست دارم
جین لیوان آبمیوه رو پایین اورد و به چشمان ریز شده جونگکوک گفت
+ مثل تو
- اوکی ، ادامش ... منه عوضیو چی؟!
+ دوباره تلاش بیخود نکن عزیزم
- چرا؟ یعنی منو دوست نداری؟
+ همچین چیزی نیست
- پس چیه ... فقط همین معنی رو میده
صدای آروم و دلخور جونگکوک نشون میداد دوباره لب هاش اویزون شدند.
طی چند روز اقامتش تو خونه جونگکوک وارد بعد جدیدی از رابطشون شده بود .
اخلاق و احساسات متفاوتی از جونگکوک که شاهدش بود .
همچنین رفتارهایی که تو خودش داشتن عوض میشدند.
هیچوقت نمیتونست باور کنه مرد روبه روش اینقدر نسبت به بی توجهی اسیب پذیره و سعی میکرد تا جایی که میتونه این توجه و بهش نشون بده .
اون تنهایی و انتخاب نکرده بود ولی سالها بود که حتی از لحاظ عاطفی احساس تنهایی میکنه ... تقریبا از بچگی .
