Part _ 12

384 56 98
                                        


پشت در خونه منتظر ایستاده بود . کمی قبلتر ماشین رو با عجله و کمی نامرتب پارک کرد و با برداشتن وسایلش  به سمت اسانسور پا تند کرد .

کمی دقیقتر ، با لبخندی که کمتر از جونگکوک دیده میشد  از آسانسور بیرون اومد ، دستی به موهای مرتبش و کرواتش کشید و با لبخند اینبار جمع و جور تری ، برخلاف همیشه که با کارت در رو باز میکرد اینبار دوست داشت تا کسی دیگه ای این کارو براش انجام بده .

به محض باز شدن در با دیدن جین که موهای لختش روی چشماش رو گرفته بودن و لب های قرمزش تو صورت سفیدش خودنمایی میکرد ، بدون هیچ حرفی با چشمان براق و خندان به جینی که با لبخند یکطرفه درحال تماشای اون بود خیره شد  .

چندثانیه  در سکوت گذشت و جین روی پا جابه جا شد و با تکون دادن سری سعی در رسوندن پیامش به معنی چیه داشت .

بالاخره بعد از حدود سی ثانیه سکوت جونگکوک اخم ریزی کرد و گفت

-عممممم ... فکر کنم زنگ اشتباهی و زدم

جین خندید وسرش و برگردوند

+چطور ؟!

- آخه هیچوقت ، همچین فرشته زیبایی و توخونم نداشتم

+ ای عوضی

کت جونگکوک و چنگ زد و داخل خونه کشید .

- چرا عوضی عشقم ؟ من این همه دارم تلاش میکنم تا عشقتو جذب کنم

همونطور که کفش هاش و در می آورد با رها کردن وسایلش کنار دیوار سالن پشت سر جین وارد اشپزخونه شد .

+ خب اینم یکجور امتیاز مثبته

- عوضی بودنم؟!

+ من آدمای عوضی و دوست دارم

جین لیوان آبمیوه رو پایین اورد و به چشمان ریز شده جونگکوک گفت

+ مثل تو

- اوکی ، ادامش ... منه عوضیو چی؟!

+ دوباره تلاش بیخود نکن عزیزم

- چرا؟ یعنی منو دوست نداری؟

+ همچین چیزی نیست

- پس چیه ... فقط همین معنی رو میده

صدای آروم و دلخور جونگکوک نشون میداد دوباره  لب هاش اویزون شدند.

طی چند روز اقامتش تو خونه جونگکوک وارد بعد جدیدی از رابطشون شده بود .

اخلاق و احساسات متفاوتی از جونگکوک که شاهدش بود .

همچنین رفتارهایی که تو خودش داشتن عوض میشدند.

هیچوقت نمیتونست باور کنه مرد روبه روش اینقدر نسبت به بی توجهی اسیب پذیره و سعی میکرد تا جایی که میتونه این توجه و بهش نشون بده .

اون تنهایی و انتخاب نکرده بود ولی سالها بود که حتی از لحاظ عاطفی احساس تنهایی میکنه ... تقریبا از بچگی .

Love , Revenge Stories to obsess over. Discover now