Part _11

298 54 55
                                        


به فنجونی که در حال پر شدن قهوه بود خیره شده بود و فکر میکرد .

به اینکه بی مصرف ترین آدمیه که می تونست روی زمین وجود داشته باشه .

بی مصرف و ناسپاس ... ناسپاس از آدم های اطرافش ، از کسانی که تمام مدت زندگیش در کنارش بودن و همراهیش کردند .

لحظات سخت زندگیش اون فقط می نشست و دائم غر میزد که چرا براش مشکل بوجود میاد ، چرا همه کارهاش بهم گره میخوره چرا کارش پیش نمیره چرا چرا...

هیچوقت به راه حل فکر نمیکرد چون همیشه بقیه ای بودن تا مشکلاتش و حل کنند .

هیچوقت توانایی تحلیل موقعیت و حل و فصل مشکلاتش و نداشت .

حالا در بحرانی ترین لحظات زندگیش به سر می‌برد درحالیکه ایندفعه دیگه به کمک کسی نیازی نداره .

به خودش قول داده تا اینبار خودش همه چیز و حل کنه و از پسش بربیاد .


با احساس سوختن دستش متوجه قهوه داغی شد که از فنجون پر شده روی دستش ریخته بود .

از گوشه چشم تهیونگی که با دهان نیمه باز و دستی که وسط راه متوقف شده ، ایستاده و بهش خیره شده رو دید .
دستمالی برداشت و بعد تمیز کردن دستش و اطراف به سمت دیگه ای رفت .

-قدیما دوست بهتری بودی

+دوباری صدات زدم اما تو هپروت بودی ، عوض تمام کارات میخواستم با سیلی به خودت بیارم که متاسفانه از رویاهات درومدی.

-یکی دیگه مثل تو داشتم دیگه به جهنم نیازی نبود

+میتونم جای خالی شو برات پر کنم

-ممنون رفیق همین الانم ته جهنمم

+فکر نمیکنی داری برعکس میگی ؟! الان تو بهترین موقیتت هستی

تهیونک با پوزخندی جرعه ای از قهوه درست شده جونگکوک و نوشید و با نگاهی تیز منتظر جوابش بود .

-خوب میدونی منظورم چیه

+آره خب ، فرار کردن از ورشکستگی و حالا تو بهترین موقعیت کاریت هستی ، بهترین پیشنهادها بهترین موقعیت زندگی شخصیت .... بهترین موقعیت برای انتقام ... از کیم سوکجین ، هوم؟!

همچنان با پوزخند و طعنه جونگکوکی که انگار تو برزخ دست و پا میزنه رو تماشا میکرد .

+ مگه الان درحال پیاده کردن نقشت نیستی؟

- هستم ... خیلی هم خوب پیش میره ، تو بهترین زمان هم عملیش میکنم

+ پس جهمنت برای چیه ؟

- از آدمای نیمه راه و دروغگویی که اطرافم میبینم حالم بهم میخوره

تهیونگ کلافه از بحث همیشگی کینه شتری بودن جونگکوک قهوه رو روی میز گذاشت .

Love , Revenge Stories to obsess over. Discover now