به فنجونی که در حال پر شدن قهوه بود خیره شده بود و فکر میکرد .
به اینکه بی مصرف ترین آدمیه که می تونست روی زمین وجود داشته باشه .
بی مصرف و ناسپاس ... ناسپاس از آدم های اطرافش ، از کسانی که تمام مدت زندگیش در کنارش بودن و همراهیش کردند .
لحظات سخت زندگیش اون فقط می نشست و دائم غر میزد که چرا براش مشکل بوجود میاد ، چرا همه کارهاش بهم گره میخوره چرا کارش پیش نمیره چرا چرا...
هیچوقت به راه حل فکر نمیکرد چون همیشه بقیه ای بودن تا مشکلاتش و حل کنند .
هیچوقت توانایی تحلیل موقعیت و حل و فصل مشکلاتش و نداشت .
حالا در بحرانی ترین لحظات زندگیش به سر میبرد درحالیکه ایندفعه دیگه به کمک کسی نیازی نداره .
به خودش قول داده تا اینبار خودش همه چیز و حل کنه و از پسش بربیاد .
با احساس سوختن دستش متوجه قهوه داغی شد که از فنجون پر شده روی دستش ریخته بود .
از گوشه چشم تهیونگی که با دهان نیمه باز و دستی که وسط راه متوقف شده ، ایستاده و بهش خیره شده رو دید .
دستمالی برداشت و بعد تمیز کردن دستش و اطراف به سمت دیگه ای رفت .
-قدیما دوست بهتری بودی
+دوباری صدات زدم اما تو هپروت بودی ، عوض تمام کارات میخواستم با سیلی به خودت بیارم که متاسفانه از رویاهات درومدی.
-یکی دیگه مثل تو داشتم دیگه به جهنم نیازی نبود
+میتونم جای خالی شو برات پر کنم
-ممنون رفیق همین الانم ته جهنمم
+فکر نمیکنی داری برعکس میگی ؟! الان تو بهترین موقیتت هستی
تهیونک با پوزخندی جرعه ای از قهوه درست شده جونگکوک و نوشید و با نگاهی تیز منتظر جوابش بود .
-خوب میدونی منظورم چیه
+آره خب ، فرار کردن از ورشکستگی و حالا تو بهترین موقعیت کاریت هستی ، بهترین پیشنهادها بهترین موقعیت زندگی شخصیت .... بهترین موقعیت برای انتقام ... از کیم سوکجین ، هوم؟!
همچنان با پوزخند و طعنه جونگکوکی که انگار تو برزخ دست و پا میزنه رو تماشا میکرد .
+ مگه الان درحال پیاده کردن نقشت نیستی؟
- هستم ... خیلی هم خوب پیش میره ، تو بهترین زمان هم عملیش میکنم
+ پس جهمنت برای چیه ؟
- از آدمای نیمه راه و دروغگویی که اطرافم میبینم حالم بهم میخوره
تهیونگ کلافه از بحث همیشگی کینه شتری بودن جونگکوک قهوه رو روی میز گذاشت .
