خشکی بیش از حد گلوش و عرق سردی که پشت لباسش رو خیس کرده بود نشونه استرس زیاد از اتفاقی که نمیدونست افتاده یا نه بود.
حتما اگر کس دیگه ای جای اون بود با سرعت سرسام آوری تمام مسیر و طی میکرد تا هرچی زودتر جلوی تهیونگ و بگیره اما خوره فکری که به جون جونگکوک افتاده بود این اجازه رو بهش نمیداد .
به آرومی میروند حتی آرومتر از زمانی که برای دیدن جین از شرکت تا خونه رو طی میکرد . پاش روی پدال گاز میلرزید ولی به هیچ وجه سرعتش رو بیشتر نمیکرد .
دوست نداشت وسط معرکه ای برسه که تهیونگ درستش کرده چون هیچ جوابی نداشت هیچ دفاعی نداشت تا بکنه . مرگ مینسوک؟ حالا دیگه حتی مطمئن نبود همه دلیلش بوده باشه .
مغزش کار نمیکرد و فقط ترجیح میداد زمانی برسه که شاید همه چیز تموم شده ، میترسید.
ترس از اینکه واقعا تهیونگ تمام چیزی که بوده رو گفته باشه ، ترس از واکنش جین ، ترس از اینکه جین تهیونگ و باور کنه ، ترس از حرفایی که قراره بشنوه ، ترس از ازدست دادن کسی که دوستش داشت ، ترس از اینکه خونه بره و جین دیگه مثل سابق نباشه ، اصلا مگه با همه اینها جین هنوز توی خونه اون میمونه؟
اینکه نمیتونه درست فکر کنه و برای کارهاش دلیل قانع کننده بیاره یا خودش رو توجیح کنه، دیوونش میکرد.
به چی میتونست دست بندازه تا دوباره نظر جین روبرگدونه؟ دیگه چطوری میتونست اعتمادش و جلب کنه ؟
ماشین رو پارک کرد و چند ثانیه ای با دهانی نیمه باز و لب های خشک شده جایی خیره بود .
نمیدونست چه اتفاقی افتاده و چه رفتاری باید داشته باشه ، خیلی طبیعی ، خسته یا طلبکار ؟
از ماشین پیاده شد و پاهای سستش و تا داخل آسانسور و بعد جلوی در حرکت داد .
بدنش هر لحظه داغ تر میشد و سنگینی سرش و نمیتونست تحمل کنه .
نمیتونست زنگ بزنه و منتظر بمونه درحالیکه کسی نیست تا در و براش بازکنه . کاملا خودش رو آماده کرده بود تا دوباره با خونه ای خالی روبه رو بشه اما کمی بعد که وارد خونه شد صدایی شبیه به ... بخارشو؟؟
یادش نمیاد هیچوقت خدمتکار و این ساعت به خونش اورده باشه ؟ یعنی دعوا شده و خونه کثیف شده؟ نکنه جین رفته و این تهیونگه؟
با کفش هایی که ردپای خاکیش روی سرامیک های سفید و براق خونه لک مینداخت وارد سالن پذیرایی شد . کم کم به وسط خونه جایی که از بین مبل ها سر و صدا راه افتاده بود نزدیک شد .
با نزدیک شدنش اول موهای مشکی لخت و براقی که تهیونگ نداشت و دید و بعد تی شرت سفید روی شونه های پهنش و شلوارک مشکی که تنش بود باعث شد چیزی به دلش چنگ بزنه و نفس هاش سنگین تر بشه .
ـ داری چیکار میکنی ؟
جین روی زمین نشسته بود و مشغول کاری بود اما صدای بخارشو نمیزاشت تا صدایی که از ته حنجرش بیرون میومد شنیده بشه
