part _ 14

221 36 28
                                        

بعد از مدت ‌ ها برگشتن به خونه اونهم تنهایی براش سخت و البته ترسناک بود . قطعاً نه به خاطر تنها بودن توی خونه بزرگش کاملاً برعکس ، از تنها نبودن ... از حضور شخص دیگه‌ای که به اندازه تمام این سال‌ها حتی از شنیدن اسمش هم وحشت داشت .
کسی که بهترین دوران نوجوونیش رو تبدیل به کابوسش کرده بود دورانی که به خاطر اون به روانشناس مراجعه کرده بود تا حداقل بتونه بخشی از اون خاطرات رو از یاد ببره .

دو ماه و ۱۰ روز بود که به خونه جونگکوک اومده بود و با بهانه‌های مختلف تهیونگ رو دور زده بود تا کاری که ازش خواسته بود رو عقب بندازه .
محض رضای خدا هیچکس رو نمی‌تونست به خونه بفرسته تا براش  انجام بده اونم توی شرایطی که چوگر و بات پلاگ روباه همراه دسته گل و نامه فدایت شوم رو درست وسط خونه رها کرده بود .

جرات تنها رفتن و ترس اینکه هر لحظه ممکنه از  در خونه وارد بشه و نداشت .

مین وونهیون ... نفرت انگیزترین آدم روی زمین کسی که زمانی بهترین دوست براش بود ... تنها فردی که می‌تونست راحت و بدون ترس از هر چیزی با اون صحبت کنه.  کسی که ۱۶ سال از خودش بزرگتر بود و دقیقاً چه نسبتی می‌تونست با جین داشته باشه؟

دوست خانوادگی کیم و برای مدتی شریک پدر جین به واسطه شرکتی که بین اون و پدرش ثبت شده بود بیشتر به کره و قطعاً به خونه اون‌ها رفت و آمد می‌کرد.
پدرش تمام دنیا و آدم‌هاش رو به چشم پول می‌دید و خرید و فروش می‌کرد . هیچ اعتنایی به خانواده و بودن یا نبودن همسر پزشکش  و تنها فرزندش یعنی جین نداشت . شب‌های کمی پیش میومد تا هر سه نفر کنار هم باشند و شام بخورند که اون هم  به لطف حضور مهمان وونهیون  در خونه اون‌ها بود .

اگر شبی رو که جین بالاخره از احساسش به پسری که کاپیتان مدرسه و حسابی مهربون و بامزه بود به وون هیون نگفته بود رو فاکتور بگیریم ... در کل اون مرد  آدم خوبی بود ، تنها گوش شنوایی بود که در زندگیش داشت تمام رازهای زندگیش رو می‌دونست و برای مشکلاتی که داشت راهنماییش می‌کرد .

گاهاً شب‌هایی که توی تختش دراز کشیده بود   وونهیون کنارش می‌نشست در حالی که از اتفاقات کل روزش یا داستان‌هایی که از خودش می‌ساخت تا فقط با یک نفر صحبت کرده باشه رو تعریف می‌کرد ، بین صحبت‌هاش نگاه خیره و گرمش و روی خودش حس می‌کرد .
اما ذهن سوکجین کاملاً به دور از مسائلی بود که اون مرد تصور میکرد  .

حتی اگر ذره‌ای می‌دونست اتفاقاتی که بعداً قراره به واسطه همین نگاه‌ها و نزدیکی و دوست بودنشون بیفته ، هرگز ... هرگز ... هرگز و هرگز بیشتر از یک دوست خانوادگی بهش نزدیک نمی‌شد .
هرگز به جای اینکه با مادرش با اینکه به شدت سرش شلوغ بود صحبت کنه و اونو درگیر مشکلات خودش کنه با اون مرد در میون نمیذاشت .
هرگز از احساسش به مینسوک با اون حرف نمیزد و هرگز  ازش راهنمایی نمی‌خواست .

Kamu telah mencapai bab terakhir yang dipublikasikan.

⏰ Terakhir diperbarui: Dec 19, 2025 ⏰

Tambahkan cerita ini ke Perpustakaan untuk mendapatkan notifikasi saat ada bab baru!

Love , Revenge Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang