Song/
I want you to want me
By: Gary Jules
حضور ناگهانی دوک اول، و دست پادشاه، لویی ویلیام تاملینسون در کاخ استیلز موجب اشفتگی و نگرانی اهالی عمارت شد..
فرانسیس در حالی که تلاش میکرد بانو میریام وحشت زده رو اروم کنه به سمت تالار اصلی راه افتاد..
فرانسیس: اروم باشید بانوی من.. این اشفتگی احوال شما همه چیز و دشوار تر میکنه..
میریام: فرانسیس.. پسر عزیز من.. اونا برای بردنت به قصر پادشاه اینجان؟ ..
لطفا .. لطفا به مادرت حقیقت رو بگو..
بعد از متهم شدن بارون فرانسیس برای جاسوسی دربار فرانسه..
بانو میریام برای لحظه ای اروم نگرفته بود..
فرانسیس با دیدن لویی قدم هاشو اهسته کرد..
دوک پادشاه درست مثل سال ها پیش با غرور در تالار اصلی قدم میزد..
موهاش رو با سنت شکنی مخصوص خودش کوتاه کرده بود و لباس هایی تماما به رنگ شب به تن داشت..
عصای طلایی رنگی به دست گرفته بود و پای چپش تا حدودی میلنگید..
با دیدن فرانسیس دستاشو باز کرد و به سمت اون قدم برداشت..
لویی: دوست قدیمی..
فرانسیس تعظیم کوتاهی کرد
فرانسیس: مارو شگفت زده کردید والاحضرت..
لویی محکم اونو به اغوش کشید و بعد ازش فاصله گرفت و در حالی که شونه هاشو میفشرد به چشماش خیره شد..
لویی: نامه ای از پادشاه دریافت کردم و به سرعت راهی شدم.. فرصتی برای اسب فرستادن نبود..
امیدوارم این گستاخی رو نادیده بگیرین لیدی میریام..
لویی به میریام نزدیک شد..
دست زن رو بین دستاش گرفت و برای ادای احترام سر خم کرد..
اما ناگهان زن روی پاهاش افتاد.. دست لویی رو کشید و فریاد زد
میریام: والاحضرت.. پسرم هرگز به پادشاه خیانت نکرده.. سوگند میخورم.. به خون پدرم، دوک هیتلون که در رگ هام جاریه سوگند میخورم..
لطفا فرانسیس رو عفو کنید..
فرانسیس با خشم فریاد زد..
فرانسیس: بانوی من! این چه رفتاریه!
لویی به سرعت زن رو از روی زمین بلند کرد و به خدمتکاری که در فاصله ی کمی از اونا ایستاده بود اشار کرد تا به کمک میریام بره..
لویی: لیدی میریام رو به اتاقشون ببرین.. به نظر میاد ایشون به استراحت نیاز دارن..
و بعد به سمت فرانسیس برگشت..
لویی: همراه من بیا..
فرانسیس خشمشو نادیده گرفت..
نگاه برنده ای به مادرش انداخت و از دوک پادشاه اطاعت کرد..
YOU ARE READING
My Lord is a wolf
Fanfictionدوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک اسیر یک نفرینه... نفرینی که سالهاست بر خاندان تاملینسون سایه انداخته... نفرینِ ماهِ کامل.. و گرگ اسیرِ دستِ آهو... اسارت شکارچی در چشم های شک...
