2_White Rose

3.9K 741 457
                                        

Song/
Can't take my eyes of you
By : Frankie Valli
.
.

یک ماه به سرعت سپری شد..

دوستی ای که بین دوک دربار و بارون استیلز جوان شکل گرفته بود تا حدودی برق شادی رو به چشمای لیدی میریام برگردوند..

هرچند..
تمام تلاش های زن برای دیده شدن دخترش، الیزابت بی نتیجه باقی موند و در عوض، هری..
پسر حرومزاده ی همسرش کاملا مورد توجه دوک پادشاه قرار گرفت..

علاقه ی دوک جوان به هری بعد از گذشت یک ماه هنوز ادامه داشت و این خشم و حسادت الیزابت رو بر می انگیخت..

بعد از اینکه هری به طور اتفاقی لیوانی رو شکست و باعث کثیف شدن میز شام شد ،

لیدی میریام اون رو از حضور در ضیافت های بعدی منع کرد و هری واقعا برای این سپاسگزار بود!

اون هیچ علاقه ای به دیدن دوک بیرحم نداشت!

لویی تاملینسون همیشه با علاقه درباره ی جنگ و کشتار حرف میزد..
رعیت و خدمه رو به سخره میگرفت و با میل به خشونتی که از خودش نشون میداد هری رو ترسونده بود..

اون نه تنها مثل یک اشرافزاده رفتار نمیکرد.. بلکه حتی نمیتونست مثل یک انسان رفتار کنه!

مهم نبود چقدر با هری خوب باشه و چند بار ازش بخواد تا برای سوارکاری بهش ملحق شه!

هری عاشق اسب ها بود اما هر بار در جواب لویی پیغامی فرستاده و مودبانه دعوت اون رو رد کرده بود..

اون بیشتر روز رو توی اتاقش میموند و با پشمالو بازی میکرد تا اینکه خرگوش کوچولو بالاخره خسته شد و از دستش فرار کرد..

اون روز اخرین روز اقامت دوک تاملینسون در کاخ استیلز بود و این هری رو بی نهایت هیجان زده میکرد..

با شنیدن صدای نگهبان که از باز شدن دروازه ها خبر میداد به سمت پنجره رفت..

فرانسیس و لویی سوار بر اسب هاشون ، برای اخرین بار به شکار میرفتن...

هری دستاشو به هم حلقه کرد و جلوی صورتش گرفت، چشماشو بست و مثل همیشه که فرانسیس به شکار میرفت برای حیوونای جنگل دعا کرد تا از تیر های برادرش در امان بمونن..
و اینبار به خصوص از تیر های دوک جوان!

وقتی دربازه ها بسته و اسب ها به اندازه ی کافی دور شدن هری به سرعت به سمت در دوید..

با خوشحالی از پله ها پایین رفت و وقتی لیدی میریامو در سالن اصلی دید لبخند زد..

هری: روز بخیر بانوی من..

میریام با تعجب ابروهاشو بالا داد و به هری نگاه کرد..
دفترچه ای که در دست داشت به خدمتکارش داد و گفت

میریام: میخوام تا قبل از برگشتن والاحضرت به کاخ همه چی رو اماده کنین!

و بعد به سمت هری برگشت..

My Lord  is a wolfStories to obsess over. Discover now