Song://
Mr. Sandman
.
.
.
ویلمور: محقرانه تر از چیزیه که تصور میکردم..
فرانسیس در حالی که به شاهزاده ی گستاخ در پیاده شدن از کالسکه کمک میکرد لبخند زد
فرانسیس: از لطف شما ممنونم سرورم.. در هر صورت..
ویلمور تقریبا در اغوش مرد فرود امد
فرانسیس: ..به خونه ی حقیرانه ی ما خوش اومدین..
ویلمور دست هاشو پشت کمرش برد و روی پاشنه ی پا چرخید..
در حالی که به سه بانوی استیلز که به استقبالش می اومدن نگاه میکرد گفت
ویلمور: شنیده بودم دوشیزگان استیلز از زیباترین دختر های این سرزمینن..
ویلمور به فرانسیس نگاه کرد
ویلمور: مشتاقم بدونم کدوم ابلهی چنین حرفی زده..
فرانسیس اخم کرد
فرانسیس: شاید همون ابلهی که گفته افراد خاندان سلطنتی از ادب و رفتار شایسته ای برخوردارن.
ویلمور به ارومی خندید و به سمت میریام رفت
فرانسیس با دقت به مادرش خیره شد، میتونست به راحتی بفهمه که اتفاق بدی افتاده اما در رفتار مادرش هیچ چیز نگران کننده ای دیده نمیشد
اون زن درست مثل همیشه به سختی سنگ بود.
انگار که سنگدل شدن رو راهی برای مرهم گذاشتن بر زخم هایش یافته بود..
وقتی مارگارت و الیزابت تعظیم کرده و به ارومی عقب رفتن میریام گفت:
میریام: حضورتون در اینجا بزرگ ترین افتخاریه که تا به حال نصیب خاندان ما شده سرورم..
ویلمور لبخند زد و به فرانسیس نگاه کرد
حین صحبت با زن لحنش ارام تر شده و دوباره وقار یک شاهزاده رو به خودش گرفته بود
ویلمور: به زودی افتخار بزرگ تری نصیبتون میشه لیدی استیلز..
فرانسیس با نگرانی اخم کرد
فضای حاکم افکاری مشوش رو به سراغش اورده بود
میریام: لطفا اجازه بدین خدمتکار ها به اتاقتون همراهیتون کنن.. سفر طولانی ای داشتین..
ویلمور لبخند زد
ویلمور: بله و پسرتون چندان همسفر خوش رفتاری نبود..
لیدی میریام تعظیم کرد و ویلمور به دنبال خدمتکار کوتاه قدی که تا کمر مقابلش خم شده بود راه افتاد..
فرانسیس مدتی صبر کرد و به دور شدن شاهزاده چشم دوخت
سپس با جدیت به طرف مادرش برگشت
فرانسیس: چه اتفاقی افتاده؟.. و دایانیس کجاست؟..
میریام که هنوز با چشمانی نگران بالا رفتن شاهزاده از پله هارو نظاره میکرد پاسخ عجولانه ای به پسرش داد
YOU ARE READING
My Lord is a wolf
Fanfictionدوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک اسیر یک نفرینه... نفرینی که سالهاست بر خاندان تاملینسون سایه انداخته... نفرینِ ماهِ کامل.. و گرگ اسیرِ دستِ آهو... اسارت شکارچی در چشم های شک...
