.
.
.
همه ی داستان ها یه روزی واقعیت داشتن..
و شاید ما بتونیم بخشیده شیم،
اگه داستانمونو تعریف کنیم..
از وقتی یادم میاد،
اون همیشه میخواست یه داستان بشنوه..
و اگه بخوام داستان هممونو تعریف کنم،
داستان کوتاه و مشخصه.
اون به ما قول داد که شکسته میشیم..
و اون همیشه به قولاش عمل میکنه...
بعضی از ما زنده ایم..
بعضی از ما مردیم..
بعضی از ما اونو میشناسیم،
بعضی از ما هنوز نمیدونیم..
بعضی از ما به هیولا تبدیل شدیم
بعضی از ما فرار کردیم..
بعضیهامون عشق دیگه ای رو پذیرفتیم تا فراموش کنیم..
بعضی از ما همیشه میمونیم.
بعضی از ما هنوز اونو دوست داریم..
و اون.. خب.. اون هنوز خودشه.
.
.
.
《کتاب دوم》
.
.
ویلمور از پنجره ی بلند اتاقش به فرانسیس نگاه میکرد..
روز ها از وقتی که کاخ کوچک استیلزها رو به همراه محافظان برادرش ترک کرده بود میگذشت.
بعد از اون بیش از چند بار با فرانسیس ملاقات نکرده بود
و همه ی نگاه های مرد به اون کوتاه و از سر اجبار بود..
ویلمور میتونست حدس بزنه که شاید در مدت اقامتش در کاخ استیلزها،
چندان خوب با خواهران مرد رفتار نکرده بود،
اما چطور کسی میتونست مقابل شخص گستاخی مثل الیزابت خونسردی خودش رو حفظ کنه؟
دختری که انگار برای نیش زدن به جان بقیه مهارتی ذاتی داشت..
با همه ی اینها،
عصبانیت ویلمور بیشتر از بی توجهی فرانسیس بود.
اون یه شاهزاده رو به خونش برده بود و تمام مدت جوری رفتار میکرد که انگار حتی ویلمورو نمیبینه..
ویلمور به فرانسیس علاقه ای نداشت
ابدا به او علاقه نداشت..
حتی نمیتونست دیدن اونو تحمل کنه !
اون فقط داشت به جایی در فاصله ی دور نگاه میکرد و این محافظ احمقش بود که همیشه جلوی چشم هاش ظاهر میشد..
ادوارد: به چی فکر میکنی برادر؟
ویلمور به سمت ادوارد برگشت
ویلمور: متوجه اومدنت نشدم...
ادوارد کنار ویلمور قرار گرفت نگاه اون رو دنبال و او هم به فرانسیس خیره شد
به برادر دختری که به زیر سنگینیِ دست سرنوشت، قرار بود به زودی ملکه ی سرزمینش باشه..
قلب ویلمور هربار که ادوارد رو میدید فشرده میشد
او معمولا تمام روزشو به چیزهایی پیش و پا افتاده فکر میکرد تا بتونه از اینده و هرچیز مربوط به اون فرار کنه..
اما هربار که ادوارد مقابلش می ایستاد، مثل سوزش زخم کهنه ای بود که ناگهان سر باز میکرد
در چشم پسر او حالا مثل اتشی بود که هرلحظه انتظار شعله کشیدنش رو داشت..
کدوم پادشاهی میتونست برادرش رو به راستی در کنارش و نه تهدیدی که درست در مقابلش ایستاده ببینه؟
امید داشت که افکار ادوارد با اون متفاوته،
که همچین چیزهایی حتی از ذهن برادرش هم گذر نمیکنن..
اما هربار که چنین امیدهایی به سراغش میومد و دلگرم میشد، احساس میکرد که خودش رو فریب میده..
YOU ARE READING
My Lord is a wolf
Fanfictionدوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک اسیر یک نفرینه... نفرینی که سالهاست بر خاندان تاملینسون سایه انداخته... نفرینِ ماهِ کامل.. و گرگ اسیرِ دستِ آهو... اسارت شکارچی در چشم های شک...
