Song:
Come as you are //Geneviéve Racette
.
.
.
.
.
.
.
مرد وقتی مطمئن شد هدریک میتونه به تنهایی راه بره دستشو رها کرد و به سمت کالسکه برگشت
هدریک: صبر کن..
مرد به چشم های منتظر پسر خیره شد
هدریک: اسمت.. اسمتو بهم نگفتی..
لبخند کمرنگی به روی لب های مرد نشست
-چرا؟.. میخوای پاداشمو برام بفرستی؟
گفت و سوار کالسکه شد..
هدریک نگاهشو از اون گرفت..
البته که اون چیزی از حرفاشو باور نمیکرد
با وضعی که داشت بیشتر به یک ولگرد شبیه بود تا فردی از طبقه ی بالای اشراف..
اما هدریک هیچ لطفی رو بی جواب نمیذاشت..
هدریک: فقط اسمتو بهم بگو.
اینبار با لحن جدی تری گفت و سرش رو کج کرد
مرد لبخند زد و دستور حرکت داد..
هدریک با اخم نگاهش کرد
هدریک: هی!
مرد برای مدتی به چهره پسر نگاه کرد..
و بعد با صدای بلندی گفت
-لورنزو..
هدریک فریاد زد
هدریک: لورنزو؟ همین؟.. کجا میتونم پیدات کنم؟..
مرد لبخند زد
-دنبالم بگرد.. میذارم پیدام کنی..
کالسکه سرعت گرفت و هدریک برای مدتی به دور شدنش نگاه کرد..
هدریک: لورنزو..
اسم مردو زمزمه کرد و به دروازه ی کوچیکی که در چند قدمیش بود خیره شد..
*****
-هری..
پسر چشم هاشو به ارومی باز کرد و به سمت در چرخید..
لیدی میریام رنگ پریده و اشفته در لباس خواب بلندش اونجا ایستاده بود،
شنل تیره ای روی شونه هاش خودنمایی میکرد و موهاش هنوز به هم ریخته بود
میریام لبخند زد
میریام: متاسفم.. صدات کردم اما جواب ندادی..
نگرانت شدم..
هری روی تخت نشست
هری: مشکلی نیست.. چه اتفاقی افتاده؟
با صدای گرفته ای گفت و به چهره ی نگران زن خیره شد..
میریام با تردید کمی عقب رفت
میریام: یکی میخواد ببینتت..
هری اخم کرد
نگاه منتظرش رو به در دوخت و وقتی چهره ی اشنای پسرو دید اخمش پررنگ تر شد..
هری: از اینجا برو..
میریام وحشت زده و به ارومی گفت
میریام: هری.. ایشون جناب..
ESTÁS LEYENDO
My Lord is a wolf
Fanfictionدوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک اسیر یک نفرینه... نفرینی که سالهاست بر خاندان تاملینسون سایه انداخته... نفرینِ ماهِ کامل.. و گرگ اسیرِ دستِ آهو... اسارت شکارچی در چشم های شک...
