.
.
.
مرگ
همیشه با گلوله ای وسط پیشانی اتفاق نمی افته،
و یا مبتلا شدن به مرضی لاعلاج..
مرگ میتونه با تند تر تپیدن قلبت برای صاحب چشم هایی بیرحم اغاز بشه
و به دست های اون به پایان برسه..
مرگ میتونه زهرخند عشقی وحشی باشه..
و یا اخرین رقص رز های سفید در باد..
مرگ میتونه عشق به مردی دیوانه باشه..
و حالا این مرگ تمام وجود هری شده بود، در رگ هاش جریان پیدا میکرد و توی چشماش میجوشید،
افتاب غروب کرده بود
کالسکه برای چندمین بار ایستاد و هری با تعجب به اطرافش نگاه کرد..
اشنا بود..
همه چیز اون جاده برای پسر اشنا بود..
وقتی بارتل به کالسکه نزدیک شد لبخند پسر محو شد
بارتل متوجه ی غمی که در چهره ی رنگ پریده ی هری بود شد و با تاسف سر تکون داد
بارتل: سرورم.. بهتره کمی غذا بخورید.. این حال شما حتما بانو های استیلز رو نگران و اشفته میکنه..
هری نگاهش و از مرد گرفت و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت
هری: من سرور شما نیستم جناب بارتل..
من هری ، حرومزاده ی استیلز ها.. و فقط همینم..
یک محافظ سلطنتی نباید منو با چنین القابی خطاب کنه..
بارتل با صدای بلند تری گفت
بارتل: سرورم ولی شما..
هری: خواهش میکنم دوباره کالسکه رو متوقف نکنید.. میخوام هر چه زودتر به خونه برگردم..
بارتل به نیم رخ پسر خیره شد و اه کشید..
به طرف اسبش رفت و دستور حرکت داد..
*****
میریام: دایانیس! فردریک برای بردن نامه ها اومده...
دایانیس: دارم میام..
دختر فریاد زد و برای اخرین بار به نوشته هاش نگاهی انداخت
پله هارو به سرعت پشت سر گذاشت و به طرف باغ دوید..
میریام نگاه سرزنش امیزی به دختر انداخت
میریام: چرا انقدر لفتش دادی؟
دایانیس نامه رو به سمت مادرش گرفت
دایانیس: متاسفم..
میریام اخم کرد
میریام: اوه دایانیس این دیگه چجور نامه ایه..
دست خطشو نگاه کن خدای من.. من باید با تو چیکار..
-دروازه رو باز کنید..
نگاه لیدی میریام به سمت کالسکه ای که به سرعت نزدیک میشد دوخته شد..
میریام: اینجا چه خبره؟..
مدتی بعد کالسکه درست مقابل زن متوقف شده بود..
YOU ARE READING
My Lord is a wolf
Fanfictionدوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک اسیر یک نفرینه... نفرینی که سالهاست بر خاندان تاملینسون سایه انداخته... نفرینِ ماهِ کامل.. و گرگ اسیرِ دستِ آهو... اسارت شکارچی در چشم های شک...
