4_don't run away

3.7K 746 422
                                        

دفتر خاطرات عزیز،

درحالی که این اولین شبم در قصر تاملینسون و
تنها شروعی برای روز های تاریکیه که پیش رو دارم،
احساس عمیق دلتنگی روحم رو ازرده کرده..

به محض رسیدنم نامه ای برای فرانسیس نوشتم و بعد اون رو در مشعلی که در کنار تخت بود خاکستر کردم..

احساس میکنم به پایان زندگی رسیدم..
هیچ روزنه ی امید..
هیچ روشنایی پنهان شده ای در هیچ کجای این قصر خاکستری نمیبینم..

تنها ترس و ترس.. و ترس..

باغچه ی رز های سفید، که به محض رسیدنم قلبم رو به لرزه انداخت، هیچ شباهتی به ظاهر افسرده و بی روح قصر نداره..

حدس میزنم گل ها هم مثل من از دنیای دیگه ای اومده باشن..

و درمورد اهالی عمارت..
کسی به صورتم نگاه نمیکنه..

خدمتکاران با ترس حرف میزنن.. وحشت زده ازم میپرسن چیزی میخوام یا نه و بعد وحشت زده تر ازم فاصله میگیرن..

به جز لیدی مارلی..

عمه ی دوک تاملینسون و بانوی عمارت..

چشم های لاجوردی و شباهت بی اندازش به دوک باعث میشه بی اختیار لبخند بزنم..

و دوک تاملینسون..
اون به قصر پادشاهی رفته تا به قولش عمل کنه..
تا قصر پادشاه راه زیادی نیست،
و وقتی فهمیدم دوک پادشاه فردا برمیگرده.. ارزو کردم که ای کاش بود..

دوک تاملینسون حتی بیشتر از رز های سفید قلبمو به لرزه میندازه..

وقتی موهامو لمس میکنه..
وقتی بهم خیره میشه..
و اون همیشه بهم خیره میشه..

چیزای قشنگی بهم میگه و انقدر خجالتزدم میکنه که احساس میکنم دلم برای وقتایی که حرومزاده صدام میکرد تنگ شده..

اما هنوز هم..
وحشتی که در گوشه و کنار کاخ توی هوا میخزه و به سمت قلبم هجوم میاره باعث میشه احساس کنم باید مثل بقیه سرم رو پایین نگه دارم..

باید برم..

لیدی مارلی برای شام منتظرمه..
و همونطور که فرانسیس همیشه میگه..
هیچوقت نباید یک تاملینسون رو منتظر بذاری..

-اچ

****

میز شام باشکوه تر از هر میز دیگه ای که هری به خاطر داشت در تالار مخصوص ضیافت های شبانه، درست در قلب عمارت چیده شده بود..

سراسر تالار پر بود از تابلو های بزرگی که شباهت عجیب خاندان تاملینسون به همدیگه رو به تصویر میکشید..

تنها از روی ادب بود که هری به همه جای اون تالار سرک نمیکشید و ساعت ها مجذوب چشم های ابی که از دل نقاشی های روی دیوار بهش خیره بودن نمیشد..

My Lord  is a wolfTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang