16_Wolfs Tears

2.9K 693 666
                                        

Song:
Maybe/ julia stone
.
.
.
.

-نمیتونی منو بگیری!!

پسر بچه فریاد زد و در حالی که میخندید به سرعت از پسر کوچیکتر دور شد..

هدریک با ناراحتی اخم کرد و سعی کرد خودشو به اون برسونه

هدریک: لویی.. صبر کن منم بیام..

به دنبال اون دوید و بعد از مدتی در حالی که نفس نفس میزد ایستاد و به اطرافش نگاه کرد..

هدریک: لو؟..

با نگرانی فریاد زد و دور خودش چرخید

هدریک: لویی.. من.. میترسم..

چشم های درشتش پر از اشک شده بود و قلب کوچیکش به سرعت به قفسه ی سینش میکوبید

هدریک: لویی..

ناگهان صدای عجیبی شنید و درست لحظه ای بعد در حالی که یک جفت چشم ابی مقابلش بود بین زمین و بدن گرم پسر گیر افتاده بود..

لویی به صورت متعجب اون خندید

لویی: گرفتمت!

هدریک چشم های خیس از اشکشو بست

هدریک: منو ترسوندی..

لویی به ارومی خندید و از روی پسر کنار رفت
اما هدریک به سرعت به بازو های اون چنگ زد و به چشم هاش خیره شد

هدریک: قول بده هیچوقت تنهام نذاری..

لویی اخم کرد و با تعجب به قطره اشکی که از چشم های اون پایین افتاده بود خیره شد..

هدریک اینبار التماس کرد

هدریک: قول بده!!

لویی زمزمه کرد

لویی: قول میدم..



*****


هدریک: قول بده.. قول بده تنهام نمیذاری.. قول بده..

وقتی پسر تقریبا به گریه افتاد مرد به شدت تکونش داد و سعی کرد بیدارش کنه..

-هی.. بیدار شو..

پسر ناگهان چشم هاشو باز کرد

هدریک: لویی..

با دیدن مرد مقابلش اخم کرد و به اطراف نگاهی انداخت،
سرش سنگین بود و بدنش خشک شده بود..

هدریک: من کجام؟..

به ارومی زمزمه کرد و به شدت به در کالسکه کوبید

هدریک: هی..

وقتی دستش برای باز کردن در جلو رفت
مرد به سرعت بهش چنگ انداخت

-صبح بخیر!

به ارومی زمزمه کرد و با لبخند به اشفتگی پسر خیره شد..

هدریک به مرد اخم کرد

هدریک: تو دیگه کی هستی؟..

با عصبانیت فریاد زد و سعی کرد خودشو به در برسونه اما دردی که توی زانوش پیچید باعث شد با وحشت فریاد بزنه و بی حرکت سر جاش بشینه..

My Lord  is a wolfHistórias para pegar e não largar. Descubra agora