Song:
Maybe/ julia stone
.
.
.
.
-نمیتونی منو بگیری!!
پسر بچه فریاد زد و در حالی که میخندید به سرعت از پسر کوچیکتر دور شد..
هدریک با ناراحتی اخم کرد و سعی کرد خودشو به اون برسونه
هدریک: لویی.. صبر کن منم بیام..
به دنبال اون دوید و بعد از مدتی در حالی که نفس نفس میزد ایستاد و به اطرافش نگاه کرد..
هدریک: لو؟..
با نگرانی فریاد زد و دور خودش چرخید
هدریک: لویی.. من.. میترسم..
چشم های درشتش پر از اشک شده بود و قلب کوچیکش به سرعت به قفسه ی سینش میکوبید
هدریک: لویی..
ناگهان صدای عجیبی شنید و درست لحظه ای بعد در حالی که یک جفت چشم ابی مقابلش بود بین زمین و بدن گرم پسر گیر افتاده بود..
لویی به صورت متعجب اون خندید
لویی: گرفتمت!
هدریک چشم های خیس از اشکشو بست
هدریک: منو ترسوندی..
لویی به ارومی خندید و از روی پسر کنار رفت
اما هدریک به سرعت به بازو های اون چنگ زد و به چشم هاش خیره شد
هدریک: قول بده هیچوقت تنهام نذاری..
لویی اخم کرد و با تعجب به قطره اشکی که از چشم های اون پایین افتاده بود خیره شد..
هدریک اینبار التماس کرد
هدریک: قول بده!!
لویی زمزمه کرد
لویی: قول میدم..
*****
هدریک: قول بده.. قول بده تنهام نمیذاری.. قول بده..
وقتی پسر تقریبا به گریه افتاد مرد به شدت تکونش داد و سعی کرد بیدارش کنه..
-هی.. بیدار شو..
پسر ناگهان چشم هاشو باز کرد
هدریک: لویی..
با دیدن مرد مقابلش اخم کرد و به اطراف نگاهی انداخت،
سرش سنگین بود و بدنش خشک شده بود..
هدریک: من کجام؟..
به ارومی زمزمه کرد و به شدت به در کالسکه کوبید
هدریک: هی..
وقتی دستش برای باز کردن در جلو رفت
مرد به سرعت بهش چنگ انداخت
-صبح بخیر!
به ارومی زمزمه کرد و با لبخند به اشفتگی پسر خیره شد..
هدریک به مرد اخم کرد
هدریک: تو دیگه کی هستی؟..
با عصبانیت فریاد زد و سعی کرد خودشو به در برسونه اما دردی که توی زانوش پیچید باعث شد با وحشت فریاد بزنه و بی حرکت سر جاش بشینه..
YOU ARE READING
My Lord is a wolf
Fanfictionدوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک اسیر یک نفرینه... نفرینی که سالهاست بر خاندان تاملینسون سایه انداخته... نفرینِ ماهِ کامل.. و گرگ اسیرِ دستِ آهو... اسارت شکارچی در چشم های شک...
