رویا ها..
فریبنده تر از هر سحر و جادویی توانایی تسخیر روح و جسم انسان رو دارن..
و رویای هری حتی بعد از بیدار شدن پسر رهاش نکرد..
پایین تخت نشسته بود و به شب گذشته فکر میکرد...
برای مدتی طولانی زیر نور ماه انتظار بازگشت گرگ رو کشیده بود...
و در نهایت وقتی گیج و گنگ به اتاقش برگشت
قبل از این که حتی به تخت برسه،
همه چیز جلوی چشماش به رقص دراومده و تیره و تار شده بود..
پایه ی چوبی تختو تکیه گاه قرار داد و پاهای خواب رفتش رو وادار به ایستادن کرد...
شونه ی دردناکش رو فشرد و ناله ی ارومی از بین لب هاش خارج شد...
در حالی که اخم کرده بود مقابل ایینه ایستاد و پیراهن سفیدش رو از روی شونه ی لرزونش پایین کشید..
با دیدن رد قرمزی که از پنجه ی گرگ به جا مونده بود اه کشید و به سرعت لباسش رو عوض کرد..
کسی نباید میفهمید...
اون چشم های وحشی اشنا فقط یک رویا بود ..
در دل کابوسی بزرگ تر ...
سایه ای از یک خیال که هری احساس میکرد باید ازش محافظت کنه...
گرگ صاحب بزرگ ترین رویای اون شده بود،
وشاید پسر.. حالا در بیداری انتظارش رو میکشید...
با قدم های سریع به سمت در رفت
اشتهاش به طرزی باور نکردنی برگشته بود..
قصد داشت به سرعت از اتاقش خارج شه که صدای فریاد اشنایی قدرت حرکت رو ازش گرفت..
لویی: ... و با چه جرئتی همچین تصمیمی گرفتید بانوی من؟
فریاد اشنای مرد...
مثل یک اواز دلنشین به گوش های پسر رسید و به قلبش رسوخ کرد..
حالا هری بالای پله ها ایستاده ، به مرد خیره شده و نفس کشیدن رو از یاد برده بود...
دوک... با همون پیراهن سفید و جلیقه ی کوتاهی که اخرین بار به تن داشت وسط تالار اصلی ایستاده بود و بر سر تنها بانوی عمارت فریاد میزد...
لویی: این سکوت چه معنی ای داره؟
زن به طرف بارتل برگشت و با صدایی حتی بلند تر از صدای دوک گفت
مارلی: خبرچینی هات رو برای بعد بذار بارتل! ایشون به استراحت نیاز دارن!
لویی: ... چه بی شرمانه !... به خونه ی من میاد و فکر بردن معشوق من رو در سر داره !
لرزش شیرینی قلب پسر رو به بازی گرفت..
با حالت قهر امیزی نگاهش رو به پایین دوخت و دست هاش به پایین پیراهن بلندش چنگ زدن...
لویی اروم تر از همیشه قدم برداشت و به سمت زن رفت..
وقتی شروع به حرف زدن کرد لحنش ملایم بود و چشم هاش با اشتیاق میدرخشید..
YOU ARE READING
My Lord is a wolf
Fanfictionدوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک اسیر یک نفرینه... نفرینی که سالهاست بر خاندان تاملینسون سایه انداخته... نفرینِ ماهِ کامل.. و گرگ اسیرِ دستِ آهو... اسارت شکارچی در چشم های شک...
