18_beloved enemy

3.2K 651 1.2K
                                        

.
.
.
.
هری: توی اتاقشه؟.. زندانیش کردین؟..

هری برای چندمین بار بعد از رسیدن به کاخ پرسید و سرعت قدم هاشو بیشتر کرد

وقتی وارد تالار شدن هدریک همچنان به سکوتش ادامه داد..

صبر هری به پایان رسید
به سمت پسر برگشت و به چشم های مضطربش خیره شد..

هری: اون کجاست؟

هدریک نگاهشو دزدید..

هدریک: باید بریم دنبالش..

هری اخم کرد

هری: چی؟ عقلتو از دست دادی؟.. قراره کجا دنبالش بگردیم؟.. من فکر میکردم..

هدریک فریاد زد

هدریک: فکر میکردی چی؟ که یه گرگ تو تخت لویی تاملینسون منتظرته تا ببوسیش و بعد نفرین از بین میره؟.. فکر کردی برای چی به اینجا اوردمت؟..

مارلی: خدای من! هدریک!!

هدریک به لیدی مارلی که با قدم های تندی به سمتش میومد نگاه کرد

مارلی با وحشت به دست زخمی پسر خیره شد

مارلی: اینجا چه خبره؟
هدریک به لیدی مارلی و مادرش که در سکوت و با نگرانی بهشون خیره بود نگاه کرد..

مارلی: تو حالت خوبه؟..

هدریک بی توجه به زن به سمت هری برگشت و
در حالی که قلبش از به زبون اوردن اون کلمات فشرده میشد گفت

هدریک: حق با توعه.. نمیتونم ازت انتظار داشته باشم جونتو به خاطرش به خطر بندازی.. لباستو دربیار..

هری: چی؟..

هدریک به پیراهن پسر چنگ انداخت

هدریک: اگه نمیخوای همراهم بیای باید چیزی ازت داشته باشم تا توجهشو جلب کنه..

هری دستای اونو پس زد و مشغول باز کردن گره های های پیراهنش شد

هری: اینکار اونو برنمیگردونه..

هدریک به پیراهن سفید پسر چنگ زد و با چشم های غمگینی بهش خیره شد

هدریک: تو اصلا خبر نداری هر چیز مربوط به تو تا چه حد روی اون تاثیر داره..

لیدی مارلی بالاخره فریاد زد

مارلی: هدریک! کار احمقانه ای نکن! اجازه بده محافظا..

هدریک به مارلی نگاه کرد و نگاهش برای سکوت زن کافی بود..

هدریک: کسی رو دنبالم نفرست.. زود برمیگردم..

مارلی: صبر کن‌.. بارتل بارها جنگلو گشته.. نمیتونی پیداش کنی هدریک اون.‌‌.

هدریک فریاد زد

هدریک: وقتی برای تلف کردن ندارم..

مارلی آه کشید

مارلی: اون پسر خودشو به کشتن میده..

My Lord  is a wolfStories to obsess over. Discover now