.
.
.
.
هری: توی اتاقشه؟.. زندانیش کردین؟..
هری برای چندمین بار بعد از رسیدن به کاخ پرسید و سرعت قدم هاشو بیشتر کرد
وقتی وارد تالار شدن هدریک همچنان به سکوتش ادامه داد..
صبر هری به پایان رسید
به سمت پسر برگشت و به چشم های مضطربش خیره شد..
هری: اون کجاست؟
هدریک نگاهشو دزدید..
هدریک: باید بریم دنبالش..
هری اخم کرد
هری: چی؟ عقلتو از دست دادی؟.. قراره کجا دنبالش بگردیم؟.. من فکر میکردم..
هدریک فریاد زد
هدریک: فکر میکردی چی؟ که یه گرگ تو تخت لویی تاملینسون منتظرته تا ببوسیش و بعد نفرین از بین میره؟.. فکر کردی برای چی به اینجا اوردمت؟..
مارلی: خدای من! هدریک!!
هدریک به لیدی مارلی که با قدم های تندی به سمتش میومد نگاه کرد
مارلی با وحشت به دست زخمی پسر خیره شد
مارلی: اینجا چه خبره؟
هدریک به لیدی مارلی و مادرش که در سکوت و با نگرانی بهشون خیره بود نگاه کرد..
مارلی: تو حالت خوبه؟..
هدریک بی توجه به زن به سمت هری برگشت و
در حالی که قلبش از به زبون اوردن اون کلمات فشرده میشد گفت
هدریک: حق با توعه.. نمیتونم ازت انتظار داشته باشم جونتو به خاطرش به خطر بندازی.. لباستو دربیار..
هری: چی؟..
هدریک به پیراهن پسر چنگ انداخت
هدریک: اگه نمیخوای همراهم بیای باید چیزی ازت داشته باشم تا توجهشو جلب کنه..
هری دستای اونو پس زد و مشغول باز کردن گره های های پیراهنش شد
هری: اینکار اونو برنمیگردونه..
هدریک به پیراهن سفید پسر چنگ زد و با چشم های غمگینی بهش خیره شد
هدریک: تو اصلا خبر نداری هر چیز مربوط به تو تا چه حد روی اون تاثیر داره..
لیدی مارلی بالاخره فریاد زد
مارلی: هدریک! کار احمقانه ای نکن! اجازه بده محافظا..
هدریک به مارلی نگاه کرد و نگاهش برای سکوت زن کافی بود..
هدریک: کسی رو دنبالم نفرست.. زود برمیگردم..
مارلی: صبر کن.. بارتل بارها جنگلو گشته.. نمیتونی پیداش کنی هدریک اون..
هدریک فریاد زد
هدریک: وقتی برای تلف کردن ندارم..
مارلی آه کشید
مارلی: اون پسر خودشو به کشتن میده..
YOU ARE READING
My Lord is a wolf
Fanfictionدوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک اسیر یک نفرینه... نفرینی که سالهاست بر خاندان تاملینسون سایه انداخته... نفرینِ ماهِ کامل.. و گرگ اسیرِ دستِ آهو... اسارت شکارچی در چشم های شک...
