Listen 🔼🔼🔼
نور افتاب و عطر گل های رز..
اواز پرنده ها و اسمانی صاف تر از همیشه که خبر از رسیدن بهار میداد..
و درست زمانی که به نظر میرسید ارامش محض به کاخ تاملینسون حاکمه..
طوفان واقعی در اتاق ارباب عمارت در حال اتفاق بود..
نفس های هری با کشیده شدن پتوی ارغوانی ای که روش به خواب رفته بود سریع تر شدن و پسر به ارومی چشم هاشو باز کرد..
به باریکه نوری که تلاش میکرد از بین پرده های ضخیم به داخل اتاق راه پیدا کنه خیره شد و پلک هاش با خستگی دوباره روی هم افتاد..
لویی: کی بهت اجازه داد بیای اینجا؟
چشم های هری با شنیدن صدا با وحشت گرد شد..
به دوک که با فاصله کمی از تخت پشت به اون ایستاده بود نگاه کرد و به سرعت شبل قبلو به خاطر اورد ..
با نگرانی خودشو روی تخت بالا کشید و نشست..
هری: لرد من..حالتون خوبه؟..
لویی به سمت پسر برگشت..
نگاه هری به سرعت از بدن نیمه عریان دوک بالا رفت و به چشمای خشمگین اون رسید..
هری دید که چطور به محض گره خوردن نگاهشون اخم پررنگی به روی چهره ی دوک سایه انداخت..
لویی: چطور جرئت کردی بی اجازه وارد شی؟
دوک فریاد زد و هری به سرعت مقابلش ایستاد..
قلبش از شنیدن فریاد دوک فرو ریخته بود و چشماش با درموندگی تلاش میکردن چیزی برای خیره شدن پیدا کنن...
هر چیزی به جز چشم های ابی مرد که هم اسمون بودن و هم جهنم...
هری: من.. صدای فریاد شنیدم و..
لویی: فکر میکنی اگه به کمک احتیاج داشتم محافظارو مرخص میکردم؟..
صدای دوک هر لحظه بلند تر میشد..
لویی: بدون اجازه ی من..از اتاقت خارج میشی.. به اتاق من میای..روی تخت من میخوابی و حالا با گستاخی تمام به چشمام نگاه میکنی؟.. فراموش کردی کی هستی؟.. یا بهتره بپرسم.. فکر میکنی کی هستی؟
نگاه هری دوباره به چشم های مرد کشیده شد..
اخم کمرنگی روی صورتش نشست..
دوست داشت بر سرش فریاد بزنه و یکبار برای همیشه بهش بگه که باید این مسخره بازی رو تموم کنه..
قدمی به سمت دوک برداشت و با صدایی بلند تر از قبل گفت
هری: من فقط نگرانتون بودم لرد م...
دست دوک با بی رحمی تمام بروی گونه پسر فرود اومد...
سکوت وهم برانگیزی حکم فرما شد..زمان از حرکت ایستاده بود و قلب ها...
سریع تر از همیشه به زدن ادامه میدادن..
هری شوکه شده بود.. سرش هنوز به یه طرف خم بود و موهای بلندش روی صورت رنگ پریدش ریخته بودن..
نمیتونست نگاهش کنه..
YOU ARE READING
My Lord is a wolf
Fanfictionدوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک اسیر یک نفرینه... نفرینی که سالهاست بر خاندان تاملینسون سایه انداخته... نفرینِ ماهِ کامل.. و گرگ اسیرِ دستِ آهو... اسارت شکارچی در چشم های شک...
