part 11

1.2K 262 35
                                        

وارد اتاق شد و خودشو روی تختش انداخت و بلند گریه کرد

باعث شد دوستاش که دویدن لویی رو دیده بودن هر کدوم از کاری که داشتن انجام میدادن دست بکشن و با عجله به سمت اتاق برن

اریانا اروم دستشو روی کمر لویی گذاشت:هی..چیشده لو؟

لویی صورتشو بیشتر به بالشش فشار داد و هق هق کرد:ه..هری

_هری چی عزیزم..

+ما همو بوسیدیم!

حرفش باعث شد اریانا سرشو بالا بیاره و بهت زده به لیام و نایل نگاه کنه:چ..چی کار کردید؟

هق هق لویی شدید تر شد:من مثل احمقا ولش کردم..اون داشت از اعماق قلبش برام میگفت درحالی که....درحالی که من داشتم به این فکر میکردم که این اشتباهه...من یه ترسوی احمقم...

اریانا بلاخره لبخند زد:لو..منو نگاه کن..

لویی بلند شد و به دیوار تکیه داد و پاهاشو بغل کرد

لیام ، نایل و اری هم کنارش نشستن تا ساپورتش کنن

_لویی..عشق قشنگ ترین چیزیه که میتونه برای هرکسی اتفاق بیوفته...تو باید قدرشو بدونی عزیزم!اگه حتی یه درصد مطمئن نبودم که عشق هری یه طرفه نیست این حرفا رو بهت نمیزدم دارلینگ..باور کن!من مطمئنم که تو هم اونو دوست داری..از نگاهات بهش..از اینکه تا چند وقت بعد از اینکه از پیش هری میای داری بی دلیل لبخند میزنی....

نایل ادامه داد:ممکنه تا حالا طعم عشقو احساس نکرده باشم لو..اما خیلی خوب یادمه که مادر و پدرم چطور عاشق هم بودن!به وقتایی فکر کن که میتونی پیش هری باشی به جای اینکه یه گوشه بشینی و خودتو با افکارت دیوونه کنی

ایندفعه نوبت لیام بود که تمام وقت ساکت بود و گوش میکرد :تا چند روز پیش فکر میکردم بزرگترین نعمتی که خدا میتونه به یه نفر بده یه تن سالم یا یه چیزی مثل اینه اما...

چند ثانیه سکوت کرد
به لحظاتی فکر کرد که کنار پسری گذرونده بود که چند روز بود شده بود منبع خوشحالی و ارامش لیام

به این فکر کرد که چطور موقع خنده زبونشو پشت دندوناش میبره یا وقتایی که با شوخیاش باعث میشه لیام سرخ شه
وقتایی که خیلی اروم فقط به لیام نگاه میکنه و کهربایی هاشو به لیام نشون میده

لبخند بزرگی زد و ادامه داد:اما الان میدونم که بزرگترین نعمتی که خدا میتونه به یه نفر بده فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن از طرف کسی که عاشقشیه...از طرف کسی که خنده هاش میشه زندگیت...چشماش میشه دو تا خورشید که زندگیت رو روشن میکنه...حرفاش و صداش میشه ارامشت و بغلاش میشن خونت..‌خونه ای که هرگز نمیتونی ترکش کنی...این فرصت رو به خودت بده لویی...فرصت چشیدن زندگی واقعی

سرشو بالا اورد و به لبخند اریانا و نایل نگاه کرد

لویی با چشمایی که اشک زوق و خوشحالی حلقه زده بود لبخند زد و دستاشو باز کرد و دوستاشو به یه بغل بزرگ دعوت کرد

Heaven or Hell [L.S]Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon