part 16

1.1K 248 43
                                        

Two week later...

پاهای لرزونش یاری نمیکردن

خیلی به مرگ نزدیک بود
اونقدر که حتی میتونست حسش کنه

در اتاق باز شد و نگهبان پسر رو داخل هل داد

با دیدن هری که روی زمین نشسته و سرش پایینه ایستاد

اونا که نمیخواستن...

و لویی حالا میدونست که اگه تا الان شکنجه ها از پا درش نیورده ، دیدن شکنجه شدن عشقش اونو میکشه
به بد ترین و دردناک ترین شکل

نگهبان دوباره هلش داد:راه بیوفت

هری برگشت و به عشق قشنگش نگاه کرد

با تمام نیرویی که براش مونده بود لبخند زد

دوباره یه قطره ی اشک از گونه ی لو پایین چکید

سرشو پایین انداخت و جلو تر رفت

نگهبان اونو یه جایی نزدیک هری روی زمین پرت کرد

نگاه های لویی و هری بهم گره خورده بود

شاید میخواستن تو اخرین لحظات خوب همدیگه رو نگاه کنن

تا شاید سیر شن از از چشمای هم

اما خودشون بهتر از همه میدونستن که این امکان ناپذیره

اونا هیچ وقت از نگاه کردن به همدیگه سیر نمیشدن

لبخند ارامش بخش هری ارامش عجیبی به لویی میداد

اما اونا هردو میدونستن که این فقط ارامش قبل از طوفانه

طوفانی که قراره به زندگیشون برای همیشه پایان بده

اما هیچ وقت نمیتونه به عشقشون پایان بده

حتی اگه هزاران قرن بگذره

.................

میتونست اونا رو ببینه در حالی که به هم لبخند میزنن و آماده ی مرگ میشن

تمام نیروشو جمع کرد و به دیواره ی قفس ضربه زد

اما هنوز نیروش کافی نبود

به گریه نزدیک بود

نمیخواست اونا بمیرن

..............

به استادا نگاه کرد که داشتن نیروشونو برای نابود کردن اونا اماده میکردن

لب هاشو گاز گرفت

هری اروم زمزمه کرد:هی...بیبی؟به همین زودی ترسیدی؟

لویی با صدای ضعیفش گفت:هری..من از مردن نمیترسم...از از دست دادنت میترسم...

هری لبخند زد

_تو هیچ وقت منو از دست نمیدی..قلب و روح من فقط و فقط متعلق به توعه عزیزم..فرشته ی قشنگم...

لویی بین اشکاش لبخند زد:عاشقتم هری...

..................

"_تو هیچ وقت منو از دست نمیدی..قلب و روح من فقط و فقط متعلق به توعه عزیزم..فرشته ی قشنگم...

+عاشقتم هری..."

"زمانی که عشق اون دو نفر به حداکثر خودش برسه ، من ازاد میشم و اونا همین الانشم کلی همو دوست دارن!این عالیه!"

بدنش شروع به لرزش خفیفی کرد

نور دورش رو گرفته بود

بالهاشو اروم باز کرد و بالا رفت

چشماشو بست

زنجیرا پاره شدن

به قفس محکم ترین ضربه رو با نیروش وارد کرد و لحظه ی بعد از قفس بیرون افتاده بود

×نمیزارم مثل ما از هم جداتون کنن

......................

چشماشو روی هم فشار داد و منتظر درد بزرگی توی بدنش شد

اماده ی مردن بود

دستای به بند کشیده شدشون همدیگه رو لمس میکردن

"چطوری میتونی انقدر شیرین باشی؟"

"چطوری میتونی کاری کنی که برا چند ثانیه حتی اسمم هم یادم بره؟"

"قبل از اینکه اجازه بده یه نفر این لحظه رو خراب کنه لباشو روی لبای لویی چسبوند "

"بزرگترین نعمتی که خدا میتونه به یه نفر بده فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن از طرف کسی که عاشقشیه...از طرف کسی که خنده هاش میشه زندگیت...چشماش میشه دو تا خورشید که زندگیت رو روشن میکنه...حرفاش و صداش میشه ارامشت و بغلاش میشن خونت..‌خونه ای که هرگز نمیتونی ترکش کنی...این فرصت رو به خودت بده لویی...فرصت چشیدن زندگی واقعی"

"روی پنجه هاش بلند شد و لباشو روی لبای هری گذاشت"

"من عاشقتم هری...عاشق همه چیت...از حسودی کردنت تا ابراز علاقت..چشمایی که هر دفعه بهشون نگاه میکنم منو داخل خودشون گم میکنن..لبایی که نمیتونم جلو خودمو بگیرم نبوسمشون...دستای گرم و بزرگی که بهم ارامشو تزریق میکنه...من میخوام مال تو باشم هزا..میخوام تمام خطرای باهم بودنمونو به جون بخرم "

"Now kiss me you fool"

"هيچ وقت فكر نميكردم خدا اينقدر دوسم داشته باشه كه زیباترین فرشته ی جهانو به زندگیم بفرسته"

لبخند زد

برای اخرین بار عاشقتم رو زمزمه کرد

صدای فوق العاده بلند رو شنید

و حس کرد بدنش ضعیف شد

🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹
هااای :)

بهم فحش ندید لنتیا من خودم کلی ناراحتم😭😭😭😭

اما خب..کی میدونه
شاید تو یه لحظه همه چیز عوض بشه😏😈
شایدم نه😎

این پارت چطور بود؟دوسش داشتید؟

ووت و کامنت زیاد بزارید منم زود آپ کنم :)💗

دوستتون دارممم😍💕

~roji tommo⚡
•donimr🌹

Heaven or Hell [L.S]Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt