با زوق راه میرفت و دنبال هری میگشت
از زوق حتی نمیتونست درست راه بره
لباشو گاز گرفت وقتی اونو مثل همیشه کنار دوستاش پیدا کرد درحالی که یه نیشخند جذاب رو صورتشه
از همون نیشخندا که باعث مرگ لو میشدن
انقدر محوش شده بود که نفهمید اون داره به سمتش میاد
با دیدن هری دقیقا جلوش گونه هاش سرخ شدن
و سرشو پایین انداخت و لبخند بزرگی زد
هری اروم خندید و چونه ی لو رو گرفت و صورتش بالا اورد و داخل چشماش غرق شد:سلام خوشگلم
لویی لبخندشو بزرگ تر کرد:سلام هز
هری به لبای لو خیره شد و لبای خودشو گاز گرفت
اروم جلو رفت تا ببوستش اما لو سریع عقب رفت:هری همه اینجان...میبیننمون
هری کلافه چشماشو چرخوند:یه بوس صبح بخیرم نمیخوای به دوست پسرت بدی؟
لویی اروم خندید و گونه ی هری بوسید : کلاسم داره شروع میشه عشقم ، بعدا میام پیشت
به غر زدن هری خندید و دستشو گرفت و فشار داد:خدافظ عزیزم
و هری رو با لبای آویزون تنها گذاشت
..................................
کنار لیام که شدیدا تو فکر بود نشست :هیی!
لیام متوجه حضورش نشد
لویی جلوی چشمای لیام بشکن زد
لیام به خودش اومد و به لویی نگاه کرد
لبخند زد و گفت:هی لو..اری بهم گفت که دیشب چه اتفاقی افتاد..این عالیه!کلی برات خوشحالم
لویی لبخند کوچیکی زد:ممنونم لی..اما مثل اینکه اونقدر که میگی خوشحال نیستی!
لیام اهی کشید:دیشب کلی با زین حرف زدیم..اما دریغ از یه دوستت دارم!یا حتی چیزی شبیه به این
_خب..چرا خودت اول پا پیش نذاشتی؟
لیام با انگشتاش بازی کرد:من..من ترسیدم لو!ترسیدم پسم بزنه..ترسیدم اون اندازه ای که من دوسش دارم دوستم نداشته باشه...اگه این اتفاق میوفتاد من داغون میشدم لو..
لویی غمگین دستشو روی شونه ی لیام گذاشت:هی پسر...مگه خودت نبودی که میگفتی باید یه فرصت به خودمو هری بدم؟مگه نمیگفتی عشق بزرگترین نعمته؟پس چرا خودت داری پا پس میکشی؟
لیام سرشو پایین انداخت:نمیدونم لو..اول باید با خودم کنار بیام...
با وارد شدن لانا همه ساکت شدن و لویی با نگاه دوستانه و گرمی لیام انداخت و به بحث خاتمه داد
.
.
.
.
با دوباره شنیدن ضربه خوردن به شیشه برگشت و کنارشو نگاه کرد
چشماش گرد شد
هری لب زد :بیا کارت دارم
لویی به لانا نگاه کرد داشت درس میداد و حواسش نبود
لب زد:نمیتونم!داره درس میده!
هری مظلوم بهش نگاه کرد:بیا دیگه
لویی هوفی کشید و بلند شد
و بعد از اجازه گرفتن از لانا برای "رفتن به دستشویی" از کلاس بیرون اومد
به محض اینکه پاشو از کلاس بیرون گذاشت هری محکم بغلش کرد:عشق من
لویی لبخند زد و هری رو بغل کرد
هری از لو جدا شد و دستشو کشید:بیا
.
.
.
.
چند دقیقه بعد اونا توی یکی از دستشویی های مدرسه همو میبوسیدن و لویی به این فکر کرد که "من اونقدراهم به لانا دروغ نگفتم!"
اروم از هم جداشدن و خندیدن
لویی بعد از چند ثانیه نگاهشو از جنگلهای زیبای هری گرفتو گفت:هری من باید بر...
اما هری نزاشت ادامه بده و اعتراض کرد:ای بابا!خب بگو اسهال داشتم دیر رسیدم!تو نمیخوای پیش من بمونی؟
لویی بلند به حرف هری خندید:معلومه که میخوام!
هری ابروهاشو بالا انداخت: now kiss me you fool!
💚💙💚💙💚💙💚💙💚💙💚💙💚💙💚💙💚💙💚
هی :)
بله دیگه😂
ایناعم کلاساشونو میپیچونن میرن خراب بازی😂
خبب دوست داشتید؟
دیشب تا صبح پارت ۱۵ و ۱۶ و یکمی از ۱۷ رو نوشتم
و برای اولین بار با چیزی که خودم نوشتم گریه کردم😂
و اینکه این شورت استوری هم توی پارت ۱۷ یا ۱۸ به پایان میرسه :")
پس به پایان نزدیکیم :)
هق :')
مرسی که تا اینجا حمایت کردید عشقا :)
و اینکه تا میتونید مراقب خودتون و خانوادتون باشید تو این وضع :)💗
دوستتون دارمممممم💕⚡💕
~roji tommo🌌
•donimr🎇
YOU ARE READING
Heaven or Hell [L.S]
Short StoryI love him But this is a sin.. ~Rojii_tommo & doniimr 1 in larrystylinson🖇 1 in shortstory🖇
![Heaven or Hell [L.S]](https://img.wattpad.com/cover/215935647-64-k972709.jpg)