با دیدن چشمای اشکی عشقش قلبش درد گرفت
+چرا اینکارو باهم میکنی لو؟چون فهمیدی عاشقتم داری اینطوری داغونم میکنی با نبودنت؟میدونی از دیشب چی کشیدم؟اوه البته حق داری..اگه منم بودم بعد از یه بوسه کسی که ازش متنفرم رو پس میزدم...
لویی بغض کرد:من ازت متنفر نیستم احمق
+پس چرا لویی؟چرا خودتو ازم دریغ میکنی وقتی میبینی تا این حد روانیت شدم؟یه درصد فکر کردی با ول کردنم چه بلایی سرم...
لویی نذاشت هری بیشتر از اون ادامه بده
روی پنجه هاش بلند شد و لباشو روی لبای هری گذاشت
دوباره همون طعم دلنشین...
همون طعمی که هر دو نفرشون مطمئن بودن قرار نیست ازش خسته شن
حتی اگه هزاران سال بگذره
هری از شک بیرون اومد و روی لبای لو لبخند زد
دستشو دور کمرش حلقه کرد و سرشو کج تر کرد تا بوسشونو عمیق تر کنه
وقتی نفس کم اوردن اروم از هم جدا شدن
اما بدناشون همچنان بهم چسبیده بود
_من عاشقتم هری...عاشق همه چیت...از حسودی کردنت تا ابراز علاقت..چشمایی که هر دفعه بهشون نگاه میکنم منو داخل خودشون گم میکنن..لبایی که نمیتونم جلو خودمو بگیرم نبوسمشون...دستای گرم و بزرگی که بهم ارامشو تزریق میکنه...من میخوام مال تو باشم هزا..میخوام تمام خطرای باهم بودنمونو به جون بخرم
با تمام احساسش گفت و چشماشو باز کرد و دید که هری با یه لبخند بزرگ نگاش میکنه:منم عاشقتم فرشته کوچولوی توت فرنگیِ من
لویی خندید و به آعوش هری پناه برد
نفس عمیقی از عطر تلخ و مست کننده ی هری کشید و لبخند زد
هری برخلاف میل خودش لویی رو از بغل خودش جدا کرد و دستشو گرفت و روش بوسه زد:بیا...
.......
دست توی دست کل باغ رو قدم زده بودن و حرف زده بودن
از کلی ترین چیز ها
تا جزئی ترینشون
و حالا زیر درختی که اولین بوسشونو تجربه کرده بودن نشسته بودن
انگار اونجا براشون شده بود یه جای مقدس
لویی سرشو روی شونه ی هری گذاشته بود و هری هم سرش روی سر لو بود
و دستاشون بهم قفل شده بود
نمیتونستن خوشحال تر از این باشن
بی دلیل لبخند میزدن و دست همو فشار میدادن
_عشقم؟
قلب هری بخاطر لحن لو و چیزی که صداش کرده بود لرزید:جانم خوشگلم
_خیلی دوستت دارم...
هری با زوق خندید و دست لو رو بالا اورد و روی تک تک انگشتاش بوسه زد:من بیشتر عزیزم..خیلی خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو کنی...
......................
اروم چشماشو باز کرد
با دیدن اتاق خودش اخم کرد
اون الان نباید با هری تو باغ باشه؟
چشماش گرد شد
"نکنه همش خواب بوده؟"
اریانا وارد اتاق شد و با دیدن لویی نیشخند زد:به به..چه خبر اقای عاشق؟
لویی اروم زمزمه کرد:من..من..چجوری برگشتم اتاق؟
اریانا خندید:مستر استایلز خیلی جنتلمنانه بغلت کرد اوردت توی اتاق تازه بوس شب بخیرم گرفتی!
لویی با زوق خندید و دوباره خودشو روی تخت پرت کرد:فکر کردم خواب دیدم اری..فکر کردم شب رویایی که داشتم همش خواب بوده..خیلی ترسیدم
اریانا چشماشو چرخوند :همینجوریشم حافظت یاری نمیکنه ، مشروب بخوری دیگه چی میشی فرداش ، فک کنم اسمتم ما باید بهت یاد اوری کنیم
لویی به سقف خیره شده بود و لبخند میزد و تو ذهنش شب گذشته رو مرور میکرد
و اریانا حاظر بود قسم بخوره اون حتی نشنیده که اری چی گفته
چشماشو چرخوند
برای بلند کردن این خرس گنده از تو تخت و بردنش به پایین خیلی کار داره
☁️💞☁️💞☁️💞☁️💞☁️💞☁️💞☁️💞☁️💞☁️💞☁️
سلامی دوباره😁
این پارت چطور بود؟
دیدم پارت قبل ووتاش بد نیس گفتم بزار آپ کنم که تو خماری نمونید😂
البته از کامنتای پارت قبل اصلا راضی نیستم
حالا بگذریم
فعلا حال کنید با لری😈😂
وقتی داشتم مینوشتمش خودمم دلم برا هری کباب شد😂😭
خب دیگه ، بوصصصص☁️🌈
~roji tommo🌟
•donimr💫
VOCÊ ESTÁ LENDO
Heaven or Hell [L.S]
ContoI love him But this is a sin.. ~Rojii_tommo & doniimr 1 in larrystylinson🖇 1 in shortstory🖇
![Heaven or Hell [L.S]](https://img.wattpad.com/cover/215935647-64-k972709.jpg)