31

23 2 1
                                    

هیچگاه نفهمیدم گناهم در زنده گی چه بوده است که در جامعه ای اینگونه بی تفاوت و مخرّب زندگی میکنم ؛ جامعه ای که بگویی «من افسرده ام » نه کسی جدی می گیرد و نه به کمکت می آیند.

میدانی ما انسانها طوری با هم رفتار می کنیم  انگار وجودمان ارزشی ندارد ، حرفهایمان معنی ندارد ؛ آخر چگونه ممکن است حرفها و رفتار و وجودمان  بی ارزش باشد وقتی این همه خون برای ذره ای از زندگی ما ریخته شده است ؟

ختم کلام ، ما آدمها باید دست از سر زمین برداریم ، گِل کفش هایمان را با سرسبزی ها پاک کنیم ، کلاهمان را از سرمان برداریم و « روز خوشی داشته باشید » ی بگوییم و بزنیم به چاک !

زمین دیگر طاقت ما را ندارد ؛ زمین  از دست ما دارد رو به ذات الریه میرود !

" ما نمیخواهیم برویم؟ باشد ! زمین خود ما را بیرون میندازد . "

My ThoughtsWhere stories live. Discover now