مین یونگی نمیتونه ذهنش رو آروم کنه. از موقعی که نامجون راجع به برگشتن لیانگ باهاش صحبت کرده، نمیتونه مغزش رو از اون مرد خالی کنه.
نمیخواد منفی بافی کنه اما از طرفی هم نمیخواد بیخیال باشه و بعدش پشیمون بشه. شاید بهتر باشه با عموش صحبت کنه. احتمالا اون آلفا بتونه پسر خودش رو کنترل کنه و اگه این اتفاق نیفته، یونگی مطمئن میشه که لیانگ هیچ وقت نزدیک جفت و اعضای خانوادهش نشه.به یاد داره وقتی لی سوران، دوست بچگی هاش رو درحالی پیدا کرد که از درد به خودشمیپیچه، چطور عصبانیت تمام وجودش رو در برگرفت و مشتهای محکمش رو روانه ی پسر عموی احمقش کرد و حالا، آلفای جوان به هیچ عنوان نمیخواد اون اتفاقات تکرار بشه.
درسته که به نامجون گفته بود نمیتونه اون رو بکشه اما اگه مجبور بشه، این کارو بدون هیچ عذاب وجدانی انجام میده.افکارش با صدای پایی که میشنوه پاره میشن. نگاهش به سمت مردی میفته که آروم و زیباست. مردی که بین هیاهو و نگرانی های روزش وارد شده و آرامش رو با خودش آورده.
"بالاخره تصمیم گرفتی از اتاقت بیای بیرون هان؟ حتی نهار رو هم اونجا خوردی"
مین یونگی از ساعتی که چشم هاش رو باز کرد منتظر جفتش بود اما مو نقره ای تصمیم نداشت اون روز زیادی خودش رو نشونبده پس این منطقیه که دلتنگِ صورتِ زیباش باشه."ففط امروز یکم بی حوصلهم"
آلفا میدونه فردا هیتِ امگا فرا میرسه و هر امگایی یک روز قبل از زمان هیتش، بی حوصله و خسته بنظر میرسه.
"اشکالی نداره. به نانا گفتم هر ساعت واست خوراکی های مقوی بیاره"
جیمین سرتکون میده. فکرمیکنه اگه یک هفته دیگه آلفا اینطوری حساسیت نشون بده راجع به وعده های غذاییش، وزن اضافه میکنه.
"ممکنه شکم بیارم"یونگی نمیتونه به این فکر نکنه که امگا، در حالی که شکمش بخاطر حملِ بچه یا بچه هایی جلو اومده و صورتش پف کرده و غر میزنه که هیکلش بهمریخته، چقد بامزه میشه.
مین یونگی جیمین رو نه فقط الان بلکه برای تمام زندگیش میخواد. میخواد مدتهای زیادی رو با اون مرد زندگی کنه، روزهاش رو با جیمین شروع و شبهاش رو امگای مو نقره ای تموم کنه.
آلفای موبلوند میخواد با پارکجیمین تشکیل خانواده بده."این اتفاق نمیفته و تازه من مطمئنم با شکم خیلی بامزه میشی"
وقتی امگا جواب نمیده و به جاش لبخند محوی از خجالت روی لبهاش شکل میگیره، یونگی میفهمه که جیمین متوجه منظورش شده پس خودش هم لبخند میزنه.
"خیلی خب، امروز کاری هست که دوست داشته باشی انجام بدی؟"امگا لبهاش رو میلیسه و کمی فکر میکنه. کارهای زیادی هست که دوست داره انجام بده اما وقتی به تصمیم گیری میرسه همه ی اونها از ذهنش فرار میکنن.
شاید باید رفتن به یه کنسرت رو امتحان کنه اما نه، امروز زیادی برای حضور توی جمعیت بی حوصله و خستهس.
یا شاید هام باید امروز رو بیخیال بشه و فقط استراحت کنه اما با به یادآوردن چیزی، چشم هاش برق میزنن.
جیمین همیشه دوست داشته تتو داشته باشه اما پدرش فکر میکرد فقط آدم هایی خلافکار و کسایی که توی بندهای موسیقی زیرزمینی کار میکنن، تتو میزنن.
YOU ARE READING
「Second Chance」ʏᴍ'
Werewolf[ Completed ] «اون نیمه ی دیگه ی من نبود، اون جانِ من بود، قلبِ من بود فقط توی یک بدنِ دیگه.» مین یونگی نمیخواد شانس دومش رو هم از دست بده اما چی میشه اگه جفتِ مقدر شدهات که بیشتر از تمام دنیا بهش اهمیت میدی، شانس دومی که با دیدنش فکر میکردی...