۲۲ سال پیش به مناسبت تولد پرنسس در قصر پادشاهی جشن بزرگی بر پا شد .
جشنی که میزبان پادشاهان سرزمین های دور و نزدیک و مردان و زنان سلطنتی بود .
سر تا سر قصر با گل های زیبا تزئین شده بود و صدای موسیقی به شهر هم میرسید .
پادشاه ایگور و ملکه سارنا در لباس های جواهر نشان بر تخت های سلطنتی نشسته بودند .
ملکه ی مادر با جدیت به چهره ی نوزاد نگاه کرده بود و اسم واسیلیسا را برایش انتخاب کرده بود .
رنگ چشم های نوزاد پچ پچ ها و حرف هایی را از گذشته به میان اورده بود که در خفا و دور از گوش خاندان سلطنتی بازگو میشد اما کسی جرات اشاره ی مستقیم به آن را نداشت .
آنسوی دیوار های قصر مردمان خوشحال از تولد عضو جدید پادشاهی به یکدیگر پودینگ عسل و گل هدیه میدادند .
رعیت ها دور اتیش جمع شده بودند و شعر های قدیمی را میخواندند و میرقصیدند .
البته که شایعاتی وجود داشت .. میگفتند که شاهزاده چشمان ماه دارد .
افسانه ها و شعر هایی درباره ی دختری با چشمان ماه وجود داشت که هیچکدام شاد نبود .و امشب ... تولد ۲۲ سالگی آن دختر بود .
صدای ضربه ای که به در خورد باعث شد که حواسم پرت بشه و قطره ای جوهر روی اخرین کلمه ای که نوشته بودم بریزه .
زیر لب غری زدم و قلم رو سر جاش گذاشتملیسا _ بله ؟
در باز شد و خدمتکاری داخل اومد و تعظیم کرد
خدمتکار _ سرورم .. ملکه ی مادر میخوان که شما رو در اتاقشون ملاقات کنند .
لیسا _ متشکرم ، میتونی بری .خدمتکار تعظیم کنان عقب رفت و از اتاق خارج شد .
جلوی آینه ی قدی ایستادم و دستم رو روی دامن بلند لباسم کشیدم ... لباس طلایی رنگی که گل های سرخ برجسته ی دوخته شده داشت ، آستین های بلند و دنباله ای که کمی روی زمین کشیده میشد .
چند برگ طلایی رنگ به موهای مشکی رنگم بسته شده بود و از نظر من همه ی این طلایی ها و زرق و برق ها کمی زیادی بود .
قدم هام ناخوداگاه کنار پنجره ی بزرگ اتاق رفت .
پرده ی ابریشمی رو کنار زدم و به آسمان تاریک شب نگاه کردم .
ماه پشت ابر بزرگی پنهان شده بود .
از پنجره فاصله گرفتم و با قدم های محکم از اتاق بیرون رفتم تا به ملاقات مادربزرگ برم .
صدای پیانو در راهرو ها طنین می انداخت و ندیده میدونستم که پایین پله ها در سالن بزرگ و اصلی زنان زیبا در لباس های فاخر در حال رقصیدن در آغوش مردان سلطنتی بودند .
پشت در اتاق مادربزرگ ایستادم و نگهبان با دیدن من به داخل اتاق رفت تا ورودم رو اطلاع بده .
چند ثانیه صبر کردم و بعد وارد شدم .
مادربزرگ با موهای خاکستری یکدست و درست شده و چشمان منتظر روی صندلی مخمل نشسته بود و به من نگاه میکرد .
تعظیم کوتاهی کردم و کنارش نشستم .
نگاهی از پایین به بالا انداخت .ملکه مادر _ لباس قشنگیه واسیلیسا ...
او تنها کسی بود که اسم من رو کامل صدا میکرد .
لیسا _ متشکرم مادربزرگ
و من تنها کسی بودم که او را مادربزرگ صدا میکردم .
دست های کشیده اش را با حالتی اشرافی روی هم انداخت .
ملکه ی مادر _ امشب شب تاریکیه ... ماه پشت ابر ها پنهان شده
لبخندی به نگرانی ها و افکار به زبون نیاورده اش زدم .
لیسا _ اون یه داستانه ! امشب تولد منه و قطعا شب روشنیه !
مادربزرگ سکوت کرد و زیر لب چیزی زمزمه کرد .
درخواست اجازه کردم و به بهانه ی پیوستن به جشن از اتاق خارج شدم ..
پادشاه و ملکه و اکثر خدمه در سالن اصلی بودند و این طبقه از همیشه خلوت تر بود .
به جای رفتن به سمت پله ها به سمت مخالف قدم برداشتم و در راهرو به سمت راست پیچیدم .
حالا صدای موسیقی خیلی دور تر به نظر میرسید .
نگهبان جلوی در اتاق پدرم با دیدن من تعظیم کرد و کنار رفت .
وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم .
پشت میز چوبی که سر یک شیر با یال های بلند روی آن حک شده بود نشستم .
با نوک قلم پر روی میز روی انگشتم خراش ایجاد کردم و سوزش خفیفش رو نادیده گرفتم .
قطره ی خون بیرون اومده از خراش رو روی صفحه ی کشوی بسته کشیدم و کشو با صدای تقی باز شد .
نگاهم رو دور اتاق بزرگ و کتابخانه ی پر از کتاب گذروندم و طومار قدیمی رو از توی کشو بیرون کشیدم .
وقتی در ۱۵ سالگی پدر و مادرم علت نگاه های نگرانشان را برایم توضیح داده بودند ، ملکه ی مادر طومار قدیمی را به من نشان داده بود که به زبان واسیلیهی نوشته شده بود .
برایم خوانده بود و ترجمه کرده بود .
طوماری که به طومار پادشاهان کهن معروف بود و از پادشاهی به پادشاه بعدی به ارث میرسید ...
خط های طولانی از نظام کشور داری و قوانین انسانی که توسط ولادیمث اولین پادشاه سرزمین کهن نوشته شده بود .
اما جایی از طومار ... در یک پاراگراف مبهم ، ولادیمث از چیزی نوشته بود .
از یک شیطان ... یک موجود پلید و غیرانسانی ، کسی که در سایه ها پنهان شده بود و کسی که بر شب فرمانروایی میکرد .
و برای دور کردن او از این سرزمین ، ولادیمث با او معامله کرده بود .
معامله ای که به نظر ظالمانه می آمد اما کاری بود که باید انجام میشد .
به خطوط نوشته شده نگاه کردم و زیر لب خواندم .
" دو وِ را دایی نیبیگی "
" ماهی روشن و زیبا برای شبی تاریک "

YOU ARE READING
Two moon in one sky | دو ماه در یک آسمان
Romanceآن روز دختری از نسل پادشاهان به دنیا آمد . دختری که با چشم گشودنش همه چیز را عوض کرد ...