04

37 9 4
                                    

با حس حرکت نسیم سرد صبح روی صورتم چشم هام رو باز کردم .
به زحمت بدنم رو تکون دادم ، به تخت تکیه دادم و خودم رو برای عوض نکردن لباس شب گذشته نصیحت کردم .
پنجره ی بزرگ اتاق کاملا باز بود و زیر پرده های نازک ابریشمی کرم رنگ رو باد میزد .
اخم کوچکی روی پیشونیم نشست .

من دیشب پنجره رو باز کرده بودم ؟

بلند شدم و گره ی طلایی رنگ آویزون از تخت رو پایین کشیدم تا خدمتکار به اتاقم بیاد .
ضربه ی کوتاهی به در اتاق خورد .

لیسا _ بیا تو ... لطفا سریعتر حمام رو آماده کنید .

خدمتکار تعظیم کرد و با میز چرخ داری که روی اون پر از میوه و شیرینی بود داخل شد .
میز رو جلوی تخت رها کرد و بی حرف رفت تا مقدمات حمام رو حاضر کنه .
تکه نان قهوه ای رنگ رو برداشتم و مارمالاد پرتغال محبوبم رو روی نون مالیدم .
دور از چشم خدمتکار گاز بزرگی به نون زدم و چشم هام رو با لذت بستم .
باز شدن چشم هام با دیدن گل مشکی رنگ کنار سینی همزمان شد .
با تعجب گل رو برداشتم . گل ،چند پر نازک و پژمرده ی بزرگ و شل و ول داشت که انگار هر لحظه ممکن بود از هم جدا بشن .
بو کردم .. بوی عجیب و متفاوتی میداد ، شبیه به یک عطر مردانه ...
خدمتکاری که از در حمام بیرون اومد رو صدا کردم

لیسا _ این شاخه گل رو کی گذاشته ؟

نگاه خدمتکار گنگ شد و با احتیاط جواب داد

_ نمیدونم بانوی من ! متوجه اش نشدم .

لرز بدی توی بدنم افتاد . دستم رو روی بازوم کشیدم و با لحنی که ناخودآگاه جدی شده بود گفتم

لیسا _ لطفا پنجره رو ببند و بعد برو بیرون .

به زحمت لباس هام رو پشت چوب حکاکی شده گوشه ی اتاق در اوردم و وارد حمام شدم .
از حوض بزرگ بخار بلند میشد و فضای حمام گرم بود .
پام رو روی پله ها گذاشتم و یکی یکی پایین رفتم تا اب روی سینه هام رو بپوشونه ...
با احساس سنگینی نگاهی به اطراف نگاه کردم ..
جز دیوار های پوشیده شده با جواهرات ابی رنگ بین بخار چیزی ندیدم .
به ترسی که توی دلم ریشه کرده بود لعنت فرستادم و سعی کردم بدون توجه کردن بهش ذهنم رو منحرف کنم ...
شعری رو زیر لب زمزمه کردم و هماهنگ با دست هام روی اب موج درست کردم .
بعد از ساعتی کوتاه از حمام بیرون اومدم و با کمک ندیمه ام موهام رو خشک کردم ، بافتم و لباس نرم و ابریشمی تن کردم .
ندیمه رو مرخص کردم و روی تخت نشستم ...
چشمم دوباره به گل مشکی رنگ افتاد و ناخوداگاه جلوی اینه رفتم و اون رو بین بافت های جلوی موهام گیر دادم .
با اینکه موهام تیره بود و گل هم تیره بود و شاید نما نداشت اما حسی رو منتقل میکرد انگار که درست ترین جای ممکن قرار گرفته !
یک هارمونی عجیب و زیبا که باعث شد حس بد اولیه ام رو نسبت بهش از دست بدم .
از اتاق بیرون رفتم و حینی که از پله ها پایین میرفتم از رو به رو ملکه ی مادر همراه ندیمه اش از پله ها بالا می اومد و بهم نزدیک میشد .
تعظیم کوتاهی کردم .
لبخند کمرنگ مادربزرگ با دیدن موهام خشک شد .
دستش رو جوری که انگار سرش ناگهان گیج رفته تکون داد تا تکیه گاهی پیدا کنه .
سریع جلو رفتم و دستش رو توی دست هام گرفتم .

لیسا _ مادربزرگ ! حالتون خوبه ؟
ملکه ی مادر _ چیزی نیست .

سری تکون داد و دوباره به گل روی موهام خیره شد

ملکه ی مادر _ اون گل ... اون گل رو از کجا پیدا کردی ؟ 

شونه هام رو بالا انداختم

لیسا _ توی اتاقم بود !

حس کردم چیزی این وسط مرموز به نظر میاد پس ندیمه رو مرخص کردم و خودم تا اتاق ، ملکه ی مادر رو همراهی کردم .
مادربزرگ با صدای آروم و متینی گفت

ملکه ی مادر _ این گل خیلی کم یابه .. تقریبا افسانه ایه ، بهش میگن " دی وِرا " . میدونی چرا ؟
لیسا _ متاسفانه نه
ملکه ی مادر _ چون برخلاف بقیه ی گل ها که توی نور رشد میکنند و شکوفا میشن این گل توی تاریکی رشد میکنه و گل میده ...

آب دهنم رو قورت دادم و جوری که انگار دست خودم نبود زمزمه کردم

لیسا _ اما خیلی زیباست ... زیبایی تاریکی داره !

ملکه ایستاد و مجبور شدم کنارش بایستم .
توی چشم هام نگاه کرد و به دستم فشار کمی اورد .

ملکه ی مادر _ بله لیسا .. زیبایی تاریکی داره . فکر میکنم که همه چیز داره عوض میشه .

دستش رو نزدیک موهام و گل برد اما کنار پیشونیم متوقف شد .

ملکه ی مادر _ این هدیه ی اونه ...

و اینبار من قاطعیت دیشب رو نداشتم تا باهاش مخالفت کنم .

لیسا _ باید به پدر و مادرم بگم ؟

مادربزرگ دستش رو پایین انداخت و در حالی که دور میشد گفت

ملکه ی مادر _ تغییری ایجاد نمیشه ، این از پیش وعده داده شده .

پس باید چیکار میکردم ؟ همینجوری می ایستادم که موجودی شیطانی که اتفاقا علاقمند به گل های عجیب بود من رو با خودش ببره ؟ مثل یک گونی شلغم ؟
همونجا راهم رو سمت ساختمان کتابخانه ی اصلی قصر کج کردم و تا عصر اون روز توی کتاب ها میگشتم .. اما خودم هم نمیدونستم که دنبال چی !
اواخر روز توجهم به کتاب شجره نامه ی اشراف جلب شد و صرفا از روی کنجکاوی بازش کردم .
با دیدن نقاشی های نفیس و طلا کاری های ظریف روی کاغذ ها لبخند زدم و دنبال اسم آدلیا گشتم .. شجره نامه ی اشراف کتاب قطوری بود پر از نقش و نگار که هر چند سال یکبار اسامی جدید به آن اضافه میشد .
کمی طول کشید تا اسم پدربزرگ آدلیا و در نهایت آدلیا رو پیدا کنم ... از روی اسمش چند صفحه عقب رفتم و خط برگ بنفش رنگ متعلق به خانوادش رو دنبال کردم .
دستم روی یک اسم بزرگ و پررنگ ایستاد .
ویشا مری ... ویشا ؟
مطمئنم که ویشا یک اسم نبود و یک لقب بود که قبلا جایی شنیده بودم .
دستم رو چند بار روی شقیقه ام زدم .
یادم اومد ... قهقهه ی بلندی زدم . قطعا ادلیا بعد از شنیدن اینکه یکی از اجداد دورش جادوگر بوده از خوشحالی دیوونه میشد .
ویشا لقبی بود که به جادوگر ها میدادند .. زمانی که برای اونها احترام قائل میشدند ، اما این روز ها جادوگر ها زنان و مردانی جز دوره گرد ها نیستند .
حالا میفهمیدم که علاقه ی آدلیا به چیز های عجیب و غریب از کجا می امد .
حداقل امروز اگر هیچ اطلاعاتی از افسانه های تاریک بدست نیاوردم اما بی نصیب هم نبودم .

Two moon in one sky | دو ماه در یک آسمان Where stories live. Discover now