07

25 7 0
                                    


خودم را به اتاقم رساندم و روی تخت نشستم .
در حال هضم چیزی که دیدم و شنیدم بودم که چشمم به نامه ای که روی میز گذاشته شده بود افتاد .
نامه ای جدید از آدلیا .

پرنسس لیسای زیبا ، دوست با ارزشم .
تاخیر من در جواب دادن سوالتون رو ببخشید ، مشغول مطالعه و پیدا کردن جواب برای شما بودم و سوال شما خیلی کلی بود .
در نهایت میتوانم به شما بگویم که بله ، شیطان میتواند در کالبد یک انسان باشد .
دوست شما ، آدلیا .
پیش نویس : نگران شدم ، اتفاقی افتاده ؟

نامه رو گوشه ای انداختم و حالم بدتر شد .
سعی کردم بند لباسم رو کمی گشاد کنم تا بهتر نفس بکشم و با کلافگی موهای بلندم و از صورتم کنار زدم .
دوست داشتم آدلیا اینجا بود تا دلداری ام میداد و میگفت به نظرش انجام چه کاری درست است ، حتی اگر با نظر او موافق نبودم .
از طرفی فکر میکردم شاید باز کردن پای او به این مسائل خطرناک باشد و با گفتن همه چیز او را در خطر بیندارم .
لعنت .. اون مرد ...
تا شب توی اتاقم راه رفتم و فکر کردم و فکر کردم و حتی برای شام هم پایین نرفتم .
دستور دادم تا کسی مزاحم استراحتم نشود و کم کم از استرس و فکر و خیال ، حالت تهوع پیدا کردم .
بعد از کمی کلنجار رفتن با خودم ، حس خودخواهی ام پیروز میدان شد .
در اتاق را باز کردم و رو به نگهبان با لحن دستوری  گفتم

لیسا _ یک پیک به بخش جنوبی و عمارت لرد ادگار بفرستید و بگید پرنسس درخواست دیدار اضطراری با بانو آدلیا رو داره ، لطفا ایشون رو پیش من بیارید .

مرد نگهبان بدون گفتن هیچ حرفی سر تکان داد و اطاعت کرد .
نیم ساعت بعد کسی به در زد و با مکث کوتاهی وارد شد .
مادرم به من که با چهره ای آشفته وسط اتاق ایستاده بودم نگاهی انداخت .

ملکه _ حالت خوبه لیسا ؟ همه چیز مرتبه ؟

با عجله و ناشیانه جواب دادم

لیسا _ بله بله .. من خوبم ! 
ملکه _ برای صرف شام به ما ملحق نشدی و الان شنیدم که درخواست ملاقات اضطراری با آدلیا رو کردی ...

اولین جواب احمقانه ای که به ذهنم اومد رو به زبون اوردم

لیسا _ پسر لرد ادیک ! ... درسته ! راجع به پسر لرد ادیک میخواستم .. میخواستم با آدلیا ..

لعنتی من حتی اسم آن پسر را هم نمیدانستم .
انگار اضطرابم حالا به چشم مادرم منطقی و حتی دوست داشتنی آمد و لبخند بامزه ای کنار لبش نشست و گونه هایش کمی سرخ شد .

ملکه_ اوه ! ... ابدا هیچ اشکالی نداره دخترم . نباید این چیز ها باعث اضطرابت بشه ...

به زور لبخندی زدم و او که حالا راضی و قانع شده به نظر میرسید گفت

ملکه _ خیلی خوشحال شدم که بالاخره داری به این مسائل به صورت جدی فکر میکنی .

حرفی برای گفتن نداشتم و برای اینکه بیشتر از این دروغ نگم فقط سرم رو به نشونه ی تایید تکان دادم .
اما ظاهرا مادرم قصد تمام کردن بحث را نداشت .

ملکه _ لیسا ، یک ملکه اول باید به فکر مردمش باشه ، به فکر سرزمینش باشه .. یک ملکه بیشتر از لباس های زیبا باید به فداکاری پوشیده شده باشه .

جلو آمد و برای چند لحظه دستانش را روی دست های یخ زده ام گذاشت .

ملکه _ به نظرم کم کم داری این مفهوم رو درک میکنی .

سریع فاصله گرفت و با شب به خیری که سرخوشی از آن میبارید از اتاق بیرون رفت .
احساس میکردم همه چیز دارد به هم پیچ میخورد .

چرا مادرم باید از ازدواجی که میدید به آن رغبتی ندارم پشتیبانی کند ؟
کاشکی میتوانستم مثل دیوانه ها از اتاق بیرون بروم و داد و فریاد کنم و به همه بگویم که من شیطانی را ملاقات کردم که شیرین و جذاب بود .
و احتمالا نقشه های شومی در سر داشت .
در شیشه ای بالکن اتاقم رو باز کردم تا هوا جریان پیدا کنه و روی مبل نشستم .
بعد از چند ساعت اکثر شمع های اتاق توسط باد خاموش شده بود .
آسمان به سیاهی قیر بود و معلوم نبود ماه پشت کدام ابر جا مانده و من همچنان در فضای نیمه تاریک نشسته بودم .
صدای مرد آشنا از جایی کنار میز فانتزی ام بلند شد .

_ باید اون در رو ببندی وگرنه سرما میخوری .

کمی جلوتر امد و چهره اش بیشتر نمایان شد .

لیسا _ فکر نمیکردم شیاطین به این چیز ها اهمیت بدن !

قهقهه ی ارام و مردانه ای کرد .

_ میبینم که از شوک بیرون اومدی !

سر تکان دادم و سعی کردم همه ی شجاعتی که درونم مانده بود رو جمع کنم .

لیسا _ از من چی میخوای ؟

سمت بالکن رفت و در شیشه ای را به ارامی بست .
قدم های ارام و محکمش را سمت من برداشت و جایی پشت سرم ایستاد .
سعی کردم سرم رو برگردونم تا ببینمش اما با دست هاش ضربه ی کوتاهی روی شانه هایم زد .

_ اروم باش نمیخوام بخورمت .

با بد خلقی گفتم

لیسا _ گفتم از من چی میخوای ؟

دوباره جوابی نگرفتم و به جاش لمس دست هایی رو بین موهام حس کردم .
نفسم رو حبس کردم و دستانم ناخوداگاه مشت شد .
گیره ی کوچکی که قسمتی از موهایم را نگه داشته بود باز کرد و کنار دستم گذاشت .
با لحن مهربانش گفت

_ این گیره ها سرت رو اذیت نمیکنه ؟

کمی طول کشید تا متوجه بشم مشغول چه کاریست و نفسم رو با حیرت بیرون دادم .
اون داشت موهای من رو با ارامش و ظرافت تمام میبافت !

لیسا _ تو اون گل رو برای من گذاشته بودی ؟
_ دوستش داشتی ؟

بله من آن گل و بویش را دوست داشتم اما قرار نبود این جمله را به او بگویم .

لیسا _ چرا نمیگی از جون من چی میخوای ؟

موهای بافته شدم رو روی شونم انداخت و رو به روم ایستاد .

_ ازت میخوام که با من به عمارتم بیای ...

Two moon in one sky | دو ماه در یک آسمان Where stories live. Discover now