13

20 3 0
                                    

***

هوا طبق همیشه معتدل بود و نسیم ملایمی میوزید .
لباس سبز رنگ زیبایی پوشیده بودم و حس میکردم جزئی از این طبیعت بکر شده ام .
آستین های لباس شیار داشت و دست هایم را نشان میداد .
همینطور با چاک بلندی که روی دامنم بود و باعث میشد موقع راه رفتن قسمتی از پایم معلوم شود ، از سادگی در آمده بود .
نمیدانستم چه کسی این لباس ها را درست میکند اما هرکه بود ممنونش بودم .

قدم هایم را آرام برمیداشتم که اسب قهوه ای رنگی که کنار درخت نحیفی ایستاده بود را دیدم .

برای بار دوم در این روز ها این اسب را میدیدم پس به خودم جرأت نزدیک شدن به آن را دادم .
نور خورشید روی یال خوش رنگش میتابید و درخششی به آن میداد .
اسب با دیدن من صدایی درآورد و سرش را پایین انداخت .
آهسته و با احتیاط دستم را جلو بردم و روی لک سفید پیشانی اش کشیدم .

لیسا _ سلام پسر خوب ...

اسب که ظاهرا خوشش امده بود کمی تکان خورد و نزدیک تر شد .
با احساس سنگینی نگاهی متوجه مردی شدم که به ما نزدیک میشد و نگاهش بین من و اسب گیر کرده بود .

لیسا _ اون فریبندست ! اسمش چیه ؟
آلکسی _ اسمش ؟

خنده ی کوتاهی کرد و سرش را به طرفین تکان داد .

آلکسی _ من چی ام ؟ یه دختر بچه که برای اسب ها اسم میزاره ؟

و دوباره به حرفش خندید .
اخم هایم در هم رفت و همچنان مشغول نوازش اسب شدم .
آلکسی هم دستش را به تن اسب کشید و کنارم ایستاد و زمزمه وار گفت

آلکسی _ اگر دوست داری میتونی براش اسم انتخاب کنی ..
لیسا _ هاه ! حتما منظورت اینه که من دختر بچه ام !

دست هایم را که جایی روی بدن گرم اسب به دستان آلکسی برخورد کرد ، عقب کشیدم .

در یک حرکت سریع روی اسب نشست .

آلکسی _ خدایان ! تو مثل باروت میمونی زن !

و قبل از اینکه جوابی که در ذهنم آماده کرده بودم را به زبان بیاورم دستش دور کمرم حلقه شد و مرا بالا کشید و با ضربه ای ملایم مرا به خودش تکیه داد .
هر دو پایم را روی هم انداختم ، نگاهش را به ران برهنه ام شکار کردم و ابرویی بالا انداختم .
بدون آنکه به روی خودش بیاورد گفت

آلکسی _ این روزها همه ی وقتت رو با کتابا میگذرونی ...

با خیال راحت به سینه اش تکیه دادم و اسب با ضربه ی ملایم پای آلکسی به پهلویش تکان خورد و آرام حرکت کرد .
راضی از سواری که نسیبم شد لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم .
او میدانست که کتابهای قدیمی شعر واسیلیهی اش مرا به جایی نرسانده اند و انگار از این بابت احساس پیروزی میکرد .
برای دقایقی حرکت آرام اسب و تکیه گاهی که داشتم حس رخوت و خواب آلودگی خوبی را در من ایجاد کرده بود .
بی مقدمه سرم را تکان دادم و بالا را نگاه کردم .
چهره ی آلکسی سخت و متفکر بود .

لیسا _ میدونی من یه حیوون خونگی داشتم ..

صدایی شبیه به هومم از گلویش بیرون آمد و من ادامه دادم .

لیسا _ درسته ! وقتی ۱۱ سالم بود .. حدس بزن اون چی بود !

بالاخره توجهش جلب شد و سرش را پایین اورد و به من نگاه کرد .
فاصله ی کمی که بین صورت هایمان وجود داشت باعث میشد که بازدم نفس های کشیده اش روی صورتم پخش شود و بوی آن عطر عجیب در سرم بپیچد .

آلکسی _ .. یه خرگوش یا یه گربه ی سفید !

ناخودآگاه خودم را فاصله دادم و صورتم را کنار کشیدم .

لیسا _ آه .. از اینکه قابل پیش بینی بود ناراحت شدم .. اون یه خرگوش بود اما یه خرگوش کرم رنگ
آلکسی _ چه اتفاقی براش افتاد ؟
لیسا _ من اون رو آزاد کردم ! چون دوستش داشتم و به نظر میومد از اینکه در اسارت باشه راضی نیست ..

انقباض ناگهانی بدن آلکسی را حس کردم و حواسم را معطوف مجسمه ی بزرگ فرشته ای کردم که گوشه ای از باغ گذاشته شده بود .
فرشته روی پاهاش نشسته بود و سرش را روی دست هاش گذاشته بود .
انگار که گریه میکرد ...
اصلا حکمت وجود این مجسمه های تراژدیک را در این خانه نمیدانستم .
آلکسی اسب را نگه داشت و گفت

آلکسی _ من هم وقتی بچه بودم حیوون خونگی داشتم . مادرم اون رو به من هدیه داده بود ...

مغزم سریع در حال تصور کردن او در حالت بچگانه شد و بعد کلمه ی مادر در گوشم زنگ زد .

لیسا _ مادرت ؟

آلکسی از اسب پایین امد و جای خالی اش از پشت سرم احساس بدی را به من القا کرد .

آلکسی _ اون مرده . خیلی سال پیش ...

به زحمت و آهسته روی جفت پایم پایین پریدم و با تعجب گفتم

لیسا _ اون مثل تو ... جاودانه نبود ؟

لحن حرف زدنش کمی غمگین شد .

آلکسی _ بود ، اون کشته شد.

به چشمان ناراحتش نگاه کردم .

لیسا_ متاسفم !

بدون اینکه حرفی بزند به مجسمه ی فرشته خیره شد و سر تکان داد و من هم به نیم رخش خیره شدم .
چیزی راجع به او وجود داشت که در آن واحد او را ظالم و مظلوم نشان میداد .
درست مثل اینکه من اینجا به نوعی در اسارت بودم اما داشتم روزهای نسبتا خوبی را میگذراندم .
فقط اگر میتوانستم کمی با دنیای بیرون ارتباط برقرار کنم ...

لیسا _ میخواستم ازت خواهشی کنم ..

از مجسمه چشم گرفت و نگاهش در صورتم چرخید

آلکسی _ میتونی بزاریش برای میز شام ؟ باید کار هایی انجام بدم
لیسا _ زیاد طول نمیکشه ، فقط میخواستم بدونم که میتونم برای دوستم نامه بنویسم ؟ فقط برای اینکه اون رو مطمئن کنم که حالم خوبه .
آلکسی _ اگر پیکی باشه که اون نامه رو به مقصد برسونی عزیزم ! ما وسط تمارا هستیم ، پس فکر کنم نه .

ناامیدانه سر تکان دادم و به دور شدنش نگاه کردم .

Two moon in one sky | دو ماه در یک آسمان Where stories live. Discover now