***
هوا طبق همیشه معتدل بود و نسیم ملایمی میوزید .
لباس سبز رنگ زیبایی پوشیده بودم و حس میکردم جزئی از این طبیعت بکر شده ام .
آستین های لباس شیار داشت و دست هایم را نشان میداد .
همینطور با چاک بلندی که روی دامنم بود و باعث میشد موقع راه رفتن قسمتی از پایم معلوم شود ، از سادگی در آمده بود .
نمیدانستم چه کسی این لباس ها را درست میکند اما هرکه بود ممنونش بودم .قدم هایم را آرام برمیداشتم که اسب قهوه ای رنگی که کنار درخت نحیفی ایستاده بود را دیدم .
برای بار دوم در این روز ها این اسب را میدیدم پس به خودم جرأت نزدیک شدن به آن را دادم .
نور خورشید روی یال خوش رنگش میتابید و درخششی به آن میداد .
اسب با دیدن من صدایی درآورد و سرش را پایین انداخت .
آهسته و با احتیاط دستم را جلو بردم و روی لک سفید پیشانی اش کشیدم .لیسا _ سلام پسر خوب ...
اسب که ظاهرا خوشش امده بود کمی تکان خورد و نزدیک تر شد .
با احساس سنگینی نگاهی متوجه مردی شدم که به ما نزدیک میشد و نگاهش بین من و اسب گیر کرده بود .لیسا _ اون فریبندست ! اسمش چیه ؟
آلکسی _ اسمش ؟خنده ی کوتاهی کرد و سرش را به طرفین تکان داد .
آلکسی _ من چی ام ؟ یه دختر بچه که برای اسب ها اسم میزاره ؟
و دوباره به حرفش خندید .
اخم هایم در هم رفت و همچنان مشغول نوازش اسب شدم .
آلکسی هم دستش را به تن اسب کشید و کنارم ایستاد و زمزمه وار گفتآلکسی _ اگر دوست داری میتونی براش اسم انتخاب کنی ..
لیسا _ هاه ! حتما منظورت اینه که من دختر بچه ام !دست هایم را که جایی روی بدن گرم اسب به دستان آلکسی برخورد کرد ، عقب کشیدم .
در یک حرکت سریع روی اسب نشست .
آلکسی _ خدایان ! تو مثل باروت میمونی زن !
و قبل از اینکه جوابی که در ذهنم آماده کرده بودم را به زبان بیاورم دستش دور کمرم حلقه شد و مرا بالا کشید و با ضربه ای ملایم مرا به خودش تکیه داد .
هر دو پایم را روی هم انداختم ، نگاهش را به ران برهنه ام شکار کردم و ابرویی بالا انداختم .
بدون آنکه به روی خودش بیاورد گفتآلکسی _ این روزها همه ی وقتت رو با کتابا میگذرونی ...
با خیال راحت به سینه اش تکیه دادم و اسب با ضربه ی ملایم پای آلکسی به پهلویش تکان خورد و آرام حرکت کرد .
راضی از سواری که نسیبم شد لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم .
او میدانست که کتابهای قدیمی شعر واسیلیهی اش مرا به جایی نرسانده اند و انگار از این بابت احساس پیروزی میکرد .
برای دقایقی حرکت آرام اسب و تکیه گاهی که داشتم حس رخوت و خواب آلودگی خوبی را در من ایجاد کرده بود .
بی مقدمه سرم را تکان دادم و بالا را نگاه کردم .
چهره ی آلکسی سخت و متفکر بود .لیسا _ میدونی من یه حیوون خونگی داشتم ..
صدایی شبیه به هومم از گلویش بیرون آمد و من ادامه دادم .
لیسا _ درسته ! وقتی ۱۱ سالم بود .. حدس بزن اون چی بود !
بالاخره توجهش جلب شد و سرش را پایین اورد و به من نگاه کرد .
فاصله ی کمی که بین صورت هایمان وجود داشت باعث میشد که بازدم نفس های کشیده اش روی صورتم پخش شود و بوی آن عطر عجیب در سرم بپیچد .آلکسی _ .. یه خرگوش یا یه گربه ی سفید !
ناخودآگاه خودم را فاصله دادم و صورتم را کنار کشیدم .
لیسا _ آه .. از اینکه قابل پیش بینی بود ناراحت شدم .. اون یه خرگوش بود اما یه خرگوش کرم رنگ
آلکسی _ چه اتفاقی براش افتاد ؟
لیسا _ من اون رو آزاد کردم ! چون دوستش داشتم و به نظر میومد از اینکه در اسارت باشه راضی نیست ..انقباض ناگهانی بدن آلکسی را حس کردم و حواسم را معطوف مجسمه ی بزرگ فرشته ای کردم که گوشه ای از باغ گذاشته شده بود .
فرشته روی پاهاش نشسته بود و سرش را روی دست هاش گذاشته بود .
انگار که گریه میکرد ...
اصلا حکمت وجود این مجسمه های تراژدیک را در این خانه نمیدانستم .
آلکسی اسب را نگه داشت و گفتآلکسی _ من هم وقتی بچه بودم حیوون خونگی داشتم . مادرم اون رو به من هدیه داده بود ...
مغزم سریع در حال تصور کردن او در حالت بچگانه شد و بعد کلمه ی مادر در گوشم زنگ زد .
لیسا _ مادرت ؟
آلکسی از اسب پایین امد و جای خالی اش از پشت سرم احساس بدی را به من القا کرد .
آلکسی _ اون مرده . خیلی سال پیش ...
به زحمت و آهسته روی جفت پایم پایین پریدم و با تعجب گفتم
لیسا _ اون مثل تو ... جاودانه نبود ؟
لحن حرف زدنش کمی غمگین شد .
آلکسی _ بود ، اون کشته شد.
به چشمان ناراحتش نگاه کردم .
لیسا_ متاسفم !
بدون اینکه حرفی بزند به مجسمه ی فرشته خیره شد و سر تکان داد و من هم به نیم رخش خیره شدم .
چیزی راجع به او وجود داشت که در آن واحد او را ظالم و مظلوم نشان میداد .
درست مثل اینکه من اینجا به نوعی در اسارت بودم اما داشتم روزهای نسبتا خوبی را میگذراندم .
فقط اگر میتوانستم کمی با دنیای بیرون ارتباط برقرار کنم ...لیسا _ میخواستم ازت خواهشی کنم ..
از مجسمه چشم گرفت و نگاهش در صورتم چرخید
آلکسی _ میتونی بزاریش برای میز شام ؟ باید کار هایی انجام بدم
لیسا _ زیاد طول نمیکشه ، فقط میخواستم بدونم که میتونم برای دوستم نامه بنویسم ؟ فقط برای اینکه اون رو مطمئن کنم که حالم خوبه .
آلکسی _ اگر پیکی باشه که اون نامه رو به مقصد برسونی عزیزم ! ما وسط تمارا هستیم ، پس فکر کنم نه .ناامیدانه سر تکان دادم و به دور شدنش نگاه کردم .

VOUS LISEZ
Two moon in one sky | دو ماه در یک آسمان
Roman d'amourآن روز دختری از نسل پادشاهان به دنیا آمد . دختری که با چشم گشودنش همه چیز را عوض کرد ...