وقتی چشمانم را از هم باز کردم روی یک تخت بودم .
تخت بزرگی که به شکل گرد و دایره ای درست وسط اتاق غریبی قرار داشت .
دستم را روی پیشانی ام کشیدم و متعجب به لباس هایم نگاه کردم .
لباس سفید رنگ و خنک و نازکی به تن داشتم که آستین های زیبا و بلندی داشت .
موهایم باز و رها دورم ریخته شده بود .لیسا _ اون احمق لباسم رو عوض کرده ، گستاخ !
از روی تخت بلند شدم و چند ثانیه ایستادم تا سر گیجه ام رفع شود .
با کنجکاوی اتاق را زیر نظر گرفتم ، اکثر چیز ها جنسی سفت و سخت و سنگی داشتند .
روی دیوار ها و سقف های اتاق اثری از نقاشی های زیبا و ظریف نبود و مجسمه هایی عجیب از گوشه و کناره دیده میشد .
از اتاق بیرون رفتم و با فضای بزرگ رو به رویم مواجه شدم .
دهانم از حیرت باز ماند ... پله های قوس دار سنگی پر پیچ و خم با مجسمه های غول پیکر در چشمانم فرو رفتند .
تا جایی که یادم می آمد ما در تمارا بودیم و سرما طاقت فرسا بود اما با پیرهن نازکی که به تن داشتم هیچ سرمایی احساس نمیکردم !
متوجه دنباله ی بلند و زیبای پیرهن شدم و سعی کردم در دستانم جمعش کنم .
با پاهای برهنه از پله ها عبور کردم تا چیز های بیشتری کشف کنم .
سکوت سهمناکی بر فضا حاکم بود و در نیم ساعتی که دور خودم میچرخیدم حتی یک آدم هم ندیدم !
مجسمه ها ، بارز ترین ویژگی این عمارت بودند .
گاهی جلوی آنها مکث میکردم و با دقت محو آنها میشدم .
ناامید از پیدا کردن و دیدن کسی به اتاقی که در آن بیدار شدم برگشتم .
اتاق پنجره ای نداشت اما نور از روزنه ی بزرگی که قد به آن نمیرسید وارد میشد .
مجسمه ی فرشته ای لمیده جلوی روزنه قرار گرفته بود که با چشمان غمگینش به بیرون نگاه میکرد .
برای من که میان گل های رز و روشنایی و تجمل بزرگ شده بودم دیدن این فضای خشک کمی غیرقابل هضم بود .
با بلند شدن بوی عطر گفتملیسا _ هی ؟ تو اینجایی ؟
مرد با لبخند از گوشه ی تاریک اتاق بیرون آمد
_ خب ، گشت و گذارت تموم شد ؟ بهم بگو نظرت راجع به اینجا چیه
لیسا _ نظر خاصی راجع به خونت ندارم و به نظرم عجیبه اما اگر نظرم رو راجع به در اوردن و عوض کردن لباس هام وقتی خوابم میپرسی ، باید بگم نظرم راجع به اون مثبت نیست .با شیطنت دستانش را در هم گره زد
_ پس در بیداری مشکلی نداری ؟
اخم هایم را در هم کردم و با جدیت نگاهی روانه اش کردم .
سرفه ای مصلحتی کرد و با لحن جدی تری صحبت کرد_ خب ، خونه ی من قوانین خاصی نداره ، جز اینکه من از لوس بازی بدم میاد و منبع هر سر و صدایی که سکوت اینجا رو به هم بزنه از بین میبرم ...
وسط حرفش پریدم و پرسیدم
لیسا _ چطور اینجا هوا مساعد و گرمه ؟
_ ناحیه ای که اجداد من این عمارت رو ساختن دور از دید و دسترس بوده و جزو ۷ ناحیه ی جادویی دنیاست ! ... اگر دوست داشتی میتونی بری بیرون و روی چمنزار سبز قدم بزنی ولی خیلی دور ...
هیجان ناشی از شنیدن جملاتش را کنترل کردم ولی دوباره وسط حرفش پریدم
لیسا _ یعنی ما در نقطه ای وسط برف و بورانیم که اب و هوای متعادل و گرم داره ؟
_ تقریبا اینطوره کم کم متوجه تفاوت ...
لیسا _ و خدمتکار ها ، من کسی رو اینجا ندیدم ؟
_ من از رفت و آمد و آدم های اضافی بدم میاد ، هیچوقت هم اون ها رو نخواهی دید .. اون ها فقط کار ها رو انجام میدن و توی دید نیستن
لیسا _ این خیلی ... عجیبه !سرش را به چپ و راست تکان داد
_ کم کم عادت میکنی .
در حالی که از اتاق بیرون میرفت کمی مکث کرد و به سمتم برگشت
_ علاوه بر این ها ، من بدم میاد که کسی وسط حرفم بپره ...
به تقلید از خودش سرم را به چپ و راست تکان دادم .
لیسا _ کم کم عادت میکنی !
چشمانش را کمی گرد کرد و برقی در آنها درخشید
_ شیطون کوچولو !
جلوی لبخندی که داشت با شنیدن حرفش روی لبانم شکل میگرفت را گرفتم و نظاره گر رفتنش شدم .
دوست داشتم راز این مکان و این مرد را پیدا کنم .
دوست داشتم ارتباط میان او و خودم را پیدا کنم و میدانستم که اینکار را خواهم کرد .اینجا هیچ وظیفه ای نداشتم و بار سبک پرنسس نبودن روی شانه هایم سنگینی میکرد .
بعد از ساعاتی متوجه شدم که اگر روزی مرا به حال خود رها میکردند و برای صبح تا شبم برنامه ریزی نمیکردند در واقع نمیدانستم که چه کار باید انجام دهم .
آنقدر به تحت کنترل بودن عادت کرده بودم که حالا کمی گنگ بودم .
در نهایت تصمیم گرفتم تا راه به بیرون را پیدا کنم .
با نبود هیچ کسی که از او راهنمایی بگیرم و پله ها و راهرو های پیچ در پیچی که هر کدام به یک مجسمه ختم میشد یک ساعتی طول کشید تا خود را جلوی در ورودی پیدا کنم .
سعی کردم مسیری که آمدم را به خاطر بسپرم و با تعجب به چمنزار سبز رنگی نگاه کردم که گل های ریز خود رو از جای جای آن بیرون زده بود .
چه کسی باور میکرد من در مرکز سردترین جای این سرزمین ایستاده باشم ؟
با احساس طراوت چمن زیر پای برهنه ام صدایی ناشی از لذت از گلویم بیرون آمد .
قدم زنان مشغول کشف این قلمرو عجیب بودم و از دیدن گل های کمیاب آنجا ذوق میکردم .
گل هایی با رنگ های تیره و سرد ، با بوهای متفاوت .
آنقدر راه رفتم که به سختی متوجه تاریکی هوا شدم .
کم کم احساس سرمایی موذی از پاهایم به تنم افتاد و و با دستانم خود را بغل کردم .
با دیدن بوته های گل دی ورا از دور احساس خطر کردم و حس کردم که مقدار زیادی از عمارت دور شده ام .
همانجا راهم را کج کردم و به سمت عمارت برگشتم .
وقتی از بین ستون ها میگذشتم متوجه دو مجسمه ی در هم پیچیده شدم .
حالا خدمتکار هایی که ندیدم ، شمع ها و شمعدان ها را روشن کرده بودند .
گرما به تنم برگشته بود ، از سمتی نور شمع روی صورت مجسمه ها افتاده بود و از سمت دیگر نور مهتاب به آنها میتابید .
فضا رخوت انگیز بود و بوی عطر مردانه همه جای این عمارت را گرفته بود .
مجسمه ی مردی با بال های بزرگ و فرشته گون که زنی را در آغوش خود نگه داشته بود و پیشانی اش را میبوسید .
چشمان زن به من خیره شده بود و لبخند کمرنگی روی لبانش حکاکی شده بود .
با اکراه چشم هایم را از مجسمه گرفتم و در دل اعتراف کردم که یکی از زیباترین چیز هایی بود که تا به حال دیده بودم .

YOU ARE READING
Two moon in one sky | دو ماه در یک آسمان
Romanceآن روز دختری از نسل پادشاهان به دنیا آمد . دختری که با چشم گشودنش همه چیز را عوض کرد ...