14

40 5 13
                                    

رو به اسب نگاه کردم که راحت و آسوده از علف های بلند شده ی زمین میخورد .

لیسا _ پس اون ها میتونن کشته بشن !! ... به نظرت چطور میشه یکی از اون ها رو کشت ؟

اسب بدون اینکه سرش را بالا بیاورد به کارش ادامه میداد .
همانجا روی زمین نشستم و متفکرانه گفتم

لیسا _ میشه اون رو مسموم کرد ؟

اسب سرش را بالا اورد و نگاه خیره ای به من کرد .
انگار داشت با نگاهش میگفت که چه عقل کلی هستم !
صدایی از خودش در آورد و پشتش را به من کرد و دوباره مشغول چریدنش شد .

لیسا _ عالیه ! پس اخلاق تو هم کاملا مثل اون صاحبت میمونه . ممنون از توجهت !

دستم را روی سرم گذاشتم و همان جا روی زمین دراز کشیدم .
چند ثانیه از بستن چشم هایم نگذشته بود که با رسیدن چیزی به ذهنم پلک هایم با شدت از هم باز شد .
سعی کردم جملات و کلمات کتاب هایی که این مدت خوانده بودم را در ذهنم کنار هم بگذارم .
از جا بلند شدم و با شتاب سمت عمارت دویدم .

عمارت مثل همیشه ساکت و خالی بود .

از پله ها بالا رفتم و نفس نفس زنان سمت مسیری که میشناختم قدم گذاشتم .
با دیدن در قرمز رنگی که فهمیده بودم متعلق به اتاق آلکسی است ایستادم و در زدم .
از چشم در چشم شدن با آن مجسمه ی عذاب آور اجتناب کردم و دوباره با عجله در زدم .
بالاخره صدای آلکسی بلند شد .

آلکسی _ بیا تو لیسا ..

در را باز کردم و وارد اتاق شدم .
چشم هایم کنجکاوانه اتاق را از نظر گذراند و روی آلکسی که کنار شومینه اش نشسته بود ، ایستاد .
همه ی وسایل اتاق هارمونی مشکی رنگی داشت و با سنگ های قیمتی که اندازه ها و شکل های قابل توجهی داشتند تزئین شده بود .
ناگهان یادم افتاد که به خاطر چه چیزی اینجا هستم .
رو به روی آلکسی ایستادم

لیسا _ اون فرشته .. ربطی به من داره ؟ میدونم این مسخره به نظر میرسه ولی اگر تو وجود داری پس حتما موجودی ام در مقابل تو وجود داره ، چیزی مثل یه فرشته و اون حتما به من مربوط میشه ... حتی ، نکنه اون منم ؟

آلکسی متعجب بود و برای ثانیه هایی ساکت .
سپس نگاهش را به شومینه ی سنگی اش دوخت .

آلکسی _ بهتره الان شام بخوری .. بعدش داستانی دارم که فکر میکنم وقت شنیدنش رسیده باشه .

تار موهایی که جلوی صورتم ریخته بود را کنار زدم .

لیسا _ من کاملا سیرم . میتونی همین الان تعریف کنی !

اخم های آلکسی در هم رفت و از جا بلند شد .
کتش را از تن در آورد و گره بالای پیرهنش را باز کرد و نمایی کم از سینه اش را نشان داد .

آلکسی _ قبل از همه ی چیز هایی که میخوام بهت بگم ، بهم بگو به نظرت چه چیزی انسان رو از شیطان متمایز میکنه ؟
لیسا _ از نظر من خیلی چیز ها ! از نظر تو چه چیزی ؟
آلکسی _ وجدان !

به صندلی اش که حالا خالی بود اشاره کرد .

آلکسی _ صحبت طولانییه .. شاید بهتر باشه بشینی .

روی صندلی مخمل مشکی رنگش نشستم و دستم را روی یاقوت های قرمز رنگی کشیدم که روی دسته ی صندلی کار گذاشته شده بود .

آلکسی صدایش را صاف کرد ، دستانش را پشت کمرش زد و همانطور که ایستاده به آتش خیره شده بود شروع کرد

آلکسی _ همونطور که میدونی من نمادی از تاریکی هستم که اسم های زیادی دارم و همونطور که حدس زدی کسانی هم وجود دارند که نماد روشنایی هستند .. من ...

نگاهی به من انداخت

آلکسی _ من انسان های زیادی رو کشتم ، مرد .. زن .. فرقی نمیکرد .

نفسم در سینه حبس شد و ناراحتی و شکست عمیقی را با تمام وجود حس کردم .

آلکسی _ کشتن آدم ها برای من چیزی مثل راه رفتن بود ... برای سود و منفعت خودم هرکاری میکردم . گاهی هم از روی تفریح !
یه روز به یه روستای کوچیک رسیدم .. اون روز ، روز خوبی برای من بود .
دلم کمی ... خونریزی و قدرت نمایی میخواست .
جیغ زنان از درد و فریاد مردان از ترس !

به سمت تخت بزرگش قدم برداشت و نشست .

آلکسی _ دختری توی اون کشتارگاهی که راه انداخته بودم ایستاده بود ... یکی از روستایی ها . چهرش توی ذهنم حک شده ... پوست سفیدی داشت ، موهای طلایی رنگ و بلند ، چشم های درشت و سبز رنگ معصوم ، لب های سرخ کوچک ... خیلی زیبا بود و خیلی ... فرشته گون .
اون دختر میتونست راه نجات من باشه ، رستگاری من .

آب دهانم را قورت دادم و به مچاله شدن ملحفه بین دست هایش نگاه کردم .
زمزمه وار گفتم

لیسا _ چه اتفاقی افتاد ؟
آلکسی _ اون یکی از اون ها بود ... من کشتمش !  .. خدای عذاب بیدار شد و من برای باقی عمرم محکوم به  داشتن " وجدان " شدم .
حالا هر شب قبل خواب صدای التماس و گریه ی اون آدم ها توی گوشم میپیچه ... سنگینی آرزو هایی که ازشون گرفتم نفسم رو تنگ میکنه .

برق اشکی در چشمانش افتاد .

آلکسی _ و اون ها هیچوقت ساکت نمیشن .

Has llegado al final de las partes publicadas.

⏰ Última actualización: Oct 24, 2021 ⏰

¡Añade esta historia a tu biblioteca para recibir notificaciones sobre nuevas partes!

Two moon in one sky | دو ماه در یک آسمان Donde viven las historias. Descúbrelo ahora