بکهیون
مدادش رو به شدت روی کاغذ حرکت داد و یه ضربدر بزرگ روی آخرین طراحیش کشید. نه. اینجوری فایده نداشت. این به بقیه لباسایی که برای کلکسیونش طراحی کرده بود نمیاومد.
نگاهی به میزش انداخت و با دیدن همه اون برگههای طراحی مچاله شده، آه کوتاهی کشید. بکهیون معمولاً به این راحتیا کلافه و عصبی نمیشد. اما تو لحظههایی مثل این، وقتایی که حتی یه ایده یا طرح درست و حسابی هم به ذهنش نمیرسید دیگه نمیتونست مثل همیشه باشه.
مداد رو روی میز انداخت، نباید اجازه میداد به مرز کلافگی و عصبی شدن برسه و همه روزش رو از بین ببره. آه دیگهای کشید و صندلیش رو به عقب هل داد. احتیاج به استراحت داشت.
و قهوه. قطعاً به قهوه نیاز داشت.
همونطور که تو راهروهای بزرگ و سفید ووگ راه میرفت، بقیه بهش سلام میکردن. تمام مدتی که به طرف در شیشهای بزرگترین اتاق ووگ میرفت بقیه طراحها و ادیتورها و کارآموزها بهش لبخند میزدن. وقتی به مقصدش رسید بدون معطلی در رو باز کرد و وارد دفتر بزرگ شد.
به جای سلام کردن گفت: «پس کیونگسو کدوم گوریه؟» به میز خالی توی دفتر تکیه داد و رو به پسری که حتی سرش رو بالا نیاورده بود که ببینتش گفت: «اگه همین الان امریکانومو نخورم میمیرم
ـ پس برو بمیر.
بکهیون با شنیدن جواب تند سهون با تمسخر خندید و نگاهش روی موهای مشکی پسر که داشت توی کامپیوترش چیزی رو تایپ میکرد ثابت موند. با خیال راحت به سهون خیره موند. به طرز نشستن درست و جذابش روی صندلیش، به خط فک تیزش. مطمئن بود ک انتخاب درستی کرده. سهون یه مدل فوقالعاده میشد.
ـ کیونگسو هرلحظه ممکنه برسه، چرا فقط نمیشینی و منتظرش نمیمونی؟
سهون بالاخره سرش رو بالا آورد تا بهش نگاه کنه و وقتی دید بکهیون همین الانشم روی میز کیونگسو نشسته و داره با ابروهای بالارفته نگاهش میکنه، چشماش رو چرخوند.
سهون پوشهای رو از گوشه میزش برداشت و گفت: «اصلاً حالا هرچی! من به هرحال باید باهات حرف میزدم! جونگین میخواد آیتمهای مربوط به برند پرادا برای عکاسی هفته دیگه تو اِوِرلند آماده باشه. و گفت که میتونی بعضی از طرحهای کلیکسیونت رو هم برای تمرین بیاری، سعی میکنه بعضیاش رو برای فتوشوت اصلی شماره بعدی مجله استفاده کنه.»
بکهیون نتونست جلوی لبخندی که روی لبهاش نشست رو بگیره. بودن توی فتوشوت اصلی خبر خوبی بود. در حقیقت خبر فوقالعادهای بود. اگر این اتفاق میافتاد، کلکسیون جدیدش به سادگی به موفقیت میرسید و بکهیون هیچی به جز این برای برندش نمیخواست.
«عالیه. تا قبل از وقت نهار آمادهاش میکنم.» بکهیون با انگشتش روی میز ضرب گرفت و ادامه داد: «حالا یه لحظه صبر کن، مکالمه رو یکم بزنیم عقب و دوباره استپ کنیم. ما قراره فتوشوت بعدی رو تو یه شهربازی انجام بدیم و هیچکس راجعبهش به من چیزی نگفته بود؟ واقعاً بهم برخورد.»
YOU ARE READING
The Devil Wears Gucci
Fanfiction「 ꕥ」┊Author: jongnugget 「 ꕥ」┊Translator: Yasi🌸 「 ꕥ」┊Name: The Devil Wears GUCCI 「 ꕥ」┊Couple: Kaisoo 「 ꕥ」┊Genre: Comedy, Romance, Smut, Fashion au 「 ꕥ」┊Description: از نظر کیونگسو هرلباس گرونتر از ۵۰ دلار اوت کوتوغ به حساب میاومد ولی انگار همکارای...
