part1

879 189 34
                                    


{نمیدونم دیدار ما اتفاقی بود یا دست سرنوشت
برامم مهم نیست.
فقط اینو میدونم وقتی به چشمات خیره شدم
دیگه خودم نبودم
پارک چانیول 26 اکتبر2019}

به ارومی چشم هاشو باز کرد . یه روز جدید. با مشغله های جدید.
با اینکه خستگی تا دیروقت درس خوندن و کار خسته کنندش تو سو پرمارکت  هنوز تو تنش مونده بود ولی با هر جون کنندنی که بود از تخت خواب گرمو نرمش بلند شد.

بعد از شستن صورت و مسواک زدن اماده ی خوردن صبحانه ی دلچسب و البته ثابت همه ی روزهاش یعنی توت فرنگی و نوتلا شد. یجورایی این ترکیب براش حکم انرژی زا رو داشت و لبخند به لب هاش میوورد البته موچی کاکاعویی رو هم نباید فراموش کرد

بعد از اینکه منبع انرژیش رو بدست اورد رفت به سمت اتاق خواب خونه ی کوچیک و نقلیش که اماده بشه برای رفتن به سرکار
بکهیون یه امگا با خلقیات و عواطف ظریف بود. با چیزهای خیلی کوچیک خوشحال میشد مهربون بود عاشق بچه هابود ویکی از ارزوهاش پدر شدن بود. با ناراحتیه دیگران ناراحت میشد سعی میکرد به همه کمک کنه به خاطر همین محبوب دل همه بود.با همه ی این روحیات لطیف شخصیت محکمی داشت و زیر بار حرف زور هیچکس نمیرفت.

با اینکه مطیع بودن امگا ها در برابر الفاها یک چیز قبول شده درجامعه بود ولی اون هیچوقت دربرابر نگاه شهوت الود الفاهای زوگو کوتاه نمیومد.با اینکه پدرومادرشو تو11 سالگی از دست داد و در اون سن ضربه ی خیلی بزرگی بهش وارد شد ولی به خودش تکیه کرد وتونست تنها از خودش مراقبت کنه.البته وجود عمو و زن عموی عزیزش تونست مرحم و کمک بزرگی برای اون باشه.

بکهیون تنها کسایی که داشت اونها بودن و بک به اندازه ی پدرمادر خودش دوستشون داشت
بک روحیه ی شادی داشت به خاطره همین اکثر لباساش رنگ روشن بودند و اون عاشق این رنگ ها بود بعد ازانتخاب لباساش به سمت ایینه رفت تا کرم ضد افتابش رو بزنه
خب اره یه ادم با روحیه ی شاد باید به پوستش هم برسه

بعد ازپوشیدن لباس هاش و شانه کردن موهای فندقی رنگش هندزفیری و موبایلش رو برداشت و از خونه خارج شد
توی راه با لبخند به همسایه هاش سلام کرد و به گرمی ازشون جواب گرفت حتی گربه های محلشونم عاشق بکهیون  شادو مهربون بودن.

بعد از پیاده شدن از اتوبوس محل کارش با خودش فکر کرد که امروز باید یه سری به عمو و زن عموش بزنه دلش براشون تنگ شده بود
وارد مغازه که شد صدای یجی همکارش رو شنید:
-هی بوی چه خبرا
آههه اره همکارش یجی یه بتای دختر بود البته با شخصیتی کاملا متفاوت
مثل همین طرز کلام واستایل پسرونش
ولی به شدت فان وخونگرم و بکهیون واقعا ازهمکار شدن باهاش خوشحال بود
بکهیون:هی یجی خبری نیست اقای کیم امروز نمیاد؟
-نه گفت سرش شلوغه نمیاد

اقای کیم صاحب سوپرمارکت یه مرد بسیار مهربون خوش قلب که با خوشرویی به بکهیون اجازه داد از17 سالگی تو مغازش کار کنه.حقوق کارش تو مغازه اونقدرا هم زیاد نیست ولی کفاف زندگی بکهیون رو میداد و بک هم به خاطر این موضوع از اقای کیم ممنون بود

me after youWhere stories live. Discover now