یکسال از زمانی که جانگکوک به پرورشگاه رفته بود میگذشت. توی این مدت یوری و جیمین هفته ای چند بار بهش سر میزدن و در کنارش تلاش میکردن تا از دکتر های مختلف برای درمان جانگکوک کمک بگیرن.
جیمین یه شغل بهتر پیدا کرده بود و میتونست بیشتر توی هزینه های جانگکوک به یوری کمک کنه و از این بابت خوشحال بود.
+سلام خاله
گوشیش رو کنار گوشش گذاشت و با شونش نگهش داشت
+نه نگران نباش همراه خودم میبرم
وسیله هاش رو توی کولش گذاشت و روی دوشش انداخت
+اوکی باهات تماس میگیرم. خدافظ
تلفن رو قطع کرد. کلاه موتورش رو سرش گذاشت و حرکت کرد. امروز قرار بود جانگکوک و دکترش رو ببینه و بالخره قرار بود بفهمه درمان روی جانگکوک اثر داشته یا نه
در پرورشگاه رو با پاش هل داد و همراه کیسه های توی دستش داخل شد
+بازم که برقا رفته
غر زد و کیسه ها رو یه گوشه روی زمین گذاشت. نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن سرایدار پرورشگاه لبخند زد
+سلام.. اینا رو برای بچه های اینجا آوردم
پیرمرد که چند وقتی بود با جیمین آشنا شده بود باهاش دست داد و لبخند گرمی زد
=اوه پسرم خوشحالم بازم میبینمت. میبینم که حسابی توی خرج افتادی
+دکتر گفته جانگکوکی حالش بهتره و میتونه برگرده خونه. جشن اصلی اونجاست
چشمکی زد و با دیدن نامجون، از کنار پیرمرد رد شد.
+هیونگ، جانگکوک کجاست؟
*قبلا اول سلام میکردی جیمین
خندید و بازوی هیونگش رو گرفت
+ببخشید هیونگ. میدونی که چقدر دلم براش تنگ شده
*تا جایی که میدونم همین آخر هفته دیدیش
جیمین اخمی کرد و بازوی نامجون رو ول کرد
+اصن نمیخام. برمیگردم خونه
قدمی به عقب برداشت که با شنیدن صدایی سر جاش ایستاد
-چیم
برگشت و جانگکوکی رو دید که به عصاهاش تکیه زده بود. توی اون پیرهن مردونه مشکی و شلوار جین و با اون موهایی که به یه طرف داده بودشون یه مرد واقعی شده بود. همون مردی که جیمین همیشه آرزو داشت ببینه